ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

صبر است دوای من و...

این نوشته در روزنامه‌ی آرمان منتشر شده است.

به بهانه‌ آغاز پژوهشی که از چند ماه پیش در تدارکش بودم، فرصتی دست داد که با ایشان ملاقات کنم. دیدار ناگهانی دست‌پاچه‌ام کرده بود: فرصت نکرده‌ بودم موضوع پژوهش را مکتوب کنم که بخواند و مجال نداشتم کتاب را دوباره مرور کنم. معروف است که کم‌حوصله است،  با نقد میانه‌‌ خوبی ندارد، تلفن شخصی ندارد، گوشه‌نشین است و در مجامع و محافل ادبی هم حاضر نمی‌شود. اما قضیه بسیار ساده‌تر از این حرف‌ها بود: رضا جولایی یک نویسنده‌ شصت‌وچهار ساله است، نه یک نوقلم بیست‌وچند ساله!

از بیش از یک سال پیش که کتاب «سوءقصد به ذات همایونی» را خوانده‌ام و داستان انتشار کتاب و انتظار هجده‌ساله‌اش را شنیده‌ام، فکر و ذکری ندارم جز این‌که بدانم این هجده سال را چگونه گذرانده، و اصلاً آیا می‌شود چنین چیزی را تاب آورد؟ این‌که کتابی بنویسی که بر صدر نشیند اما قدر نبیند، در حالی که در مقایسه با هم‌دوره‌هاش و حتی پیش‌تر، کم‌تر اثری در قد و قواره‌اش نوشته شده است. صبر و سکوت و حفظ وقاری در شأن یک نویسنده کار ساده‌ای نیست،  وقتی برای نوشتن کتابی دو سال کار و زندگی را تعطیل کرده و بی‌پول مانده باشی، و درآخر بزرگ‌ترها فقط از دور برایت سر تکان داده و روزنامه‌نگارها تنها در دفاع از استالینِ کتابت جامه دریده باشند. اما او دو دهه را پشت سر گذاشته تا در این روزگار که نویسنده‌ها همه معتقدند یک سر و گردن از دیگران بالاترند و به بهانه‌ دفاع از کارشان یقه‌ مخالف‌ها را می‌گیرند و فحاشی می‌کنند، بار دیگر اثرش چاپ شود و باز در مقابل تحسین و تعجب همه محجوبانه سکوت کند. پس از کلی اصرار با خطی لرزان و خجالتی روی صفحه‌ اول کتابش می‌نویسد: «با احترام که به نوشته‌های این حقیر علاقه‌مندید!» بعد از خواندن این جمله بود که فهمیدم چرا رضا جولایی تنها نویسنده‌ای است که از او امضا خواسته‌ام، آن هم این‌روزها که جشن امضا تبدیل به مراسمی باب روز شده و نویسنده‌ها پیش از قدم گذاشتن به هر مکانی از پیش تاریخ و ساعت دقیق حضورشان را اعلام می‌کنند تا به «طرفداران» امضا بدهند. این‌گونه بود که فهمیدم آنچه دیگران کم‌حوصلگی و بداخلاقی تعبیرش کرده‌اند، چیزی جز درون‌گرایی و ماجراگریزی نویسنده‌ای آرام و حرفه‌ای نیست.

رضا جولایی به من آموخت که نوشتن چیزی ورای پُزهای عالی و ورق‌های خالی است. که اگر اثری خوب است تا قیامت روی پاهای خود خواهد ایستاد، و لازم نیست برای دفاع از کتاب‌مان روی دیگران شمشیر بکشیم. این‌روزها انگار تحت تأثیر و تعلیم دیده‌ها و شنیده‌ها از دنیا و عوالم روشنفکران هم‌روزگار قرار گرفته‌ایم. گویا تمام جریان را اشتباه فهمیده‌ایم، نویسندگی فوتبال نیست تا برای‌مان کف‌ و سوت بزنند، و سیاست‌مدار نیستیم که به بهانه‌ پس زدن رقیب هیاهو به پا کنیم. گویا ذائقه و افق دیدمان تنزل کرده، و چه حقیرانه و متکبرانه عادت کرده‌ایم همه را غبار زیر پای خود بدانیم و خود را نیز به آن سطح فرو می‌کاهیم، غباری که با یک فوت در هوا پخش می‌شود و سرانجام اثری برجای نخواهد گذاشت. گاهی باید به فراتر از خود نگاه کنیم، و به تمام آن‌چه عشق به ادبیات و نوشتن را در ما زنده کرده بود.

 
 
+ تبسّم غبیشی ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٥
comment نظرات ()

افسوس بر رویاها

این مطلب در روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است.    

«چکیده کلام: من نابغه نبودم. نویسنده بزرگی هم نبودم و نشدم. اما با اطمینان می‌گویم آنچه از اتلاف نیرو و زمان و زندگی به سر نویسندگی من آمد، چنان بی‌وقفه و پی‌درپی و طولانی‌مدت بود که به خلاقیت من بسیار آسیب زد و اگر این‌همه تلف نمی‌شدم، قطعا نویسنده خلاق‌تری از آنچه هستم می‌بودم.»

سطرهای بالا، چکیده کلام نویسنده‌یی در صفحه 169 کتابی است که قرار است خواننده یا بهتر بگویم خود را مجاب کند که چرا نویسنده بزرگی نشده است. بسیاری از ما در نوجوانی یعنی زمانی که نمودار سینوسی بزرگی از انرژی و یأس بودیم، بارها گفته‌ایم: «من» تلف شده‌ام، «من» حرام شده‌ام، هیچ‌کس «من» را درک نمی‌کند یا دست‌آخر یک نفر «من» را کشف خواهد کرد و حالا خانم بهار رهادوست، نویسنده کتاب «چرا نویسنده بزرگی نشدم» (نشر ناهید، 1392) که نمی‌توان برمبنای نظریه مرگ مولف درباره‌اش حرف زد چراکه مولف آن خود را روی میز کالبدشکافی قرار داده است، روزی هنگام پیاده‌روی در طبیعت تصمیم می‌گیرد روند نویسنده نشدن خود را برای ثبت در تاریخ یا شاید عبرت دیگران به قلم بیاورد. کتاب آمیزه‌یی است از واگویه، تئوری‌پردازی‌های پراکنده و خاطره‌نگاری. نویسنده در شیوه غریبی که در پیش گرفته، خود را مخاطب قرار می‌دهد تا در برابر خود بر حرف‌هایش صحه گذارد و از خویش تایید بگیرد. کتاب به بخش‌های روایت، تحلیل و تفسیر تقسیم شده: بخش روایت قرار است تکه‌هایی از زندگی نویسنده کتاب را در بر گیرد که انس و پیوند او را با ادبیات- از همان دوران کودکی- ثابت کند. آیا انتشار «دل‌نوشته»های یک دختر 13‌ساله را می‌توان قدمی جدی در راه نویسنده شدن او به حساب آورد؟ در بخش تحلیل، نویسنده عوامل پیش‌برنده و بازدارنده در راه پرخطر نویسنده شدن را باز می‌شمارد و دسته‌بندی می‌کند و در بخش تفسیر برخی از این عوامل را با جزییات بیشتر توضیح می‌دهد، مثلا اینکه: «فرزندانی که در بستر چنین تاریخ و فرهنگی رشد می‌کنند، در طیفی قرار دارند که یک سوی آن سنت و سوی دیگرش تجدد است و بسته به اینکه در کدام نقطه این طیف‌اند، نسبت به مظاهر جدید زندگی فردی و اجتماعی واکنش نشان داده و...»برمبنای نظریه رشد اریک اریکسون، کهنسالی که از 60سالگی آغاز می‌شود، بازتابی از فعالیت‌های گذشته فرد است. در این دوران یکپارچگی در برابر ناامیدی قرار می‌گیرد و کسانی که در این دوران توفیق و ثبات را احساس نکنند، بر این گمان خواهند بود که عمرشان تلف شده است و ناامیدی و افسوس فراوانی را تجربه خواهند کرد. گذار با موفقیت از این دوره به معنی احساس رضایت و خشنودی کلی نسبت به دوران پیشین زندگی است که حاصل آن را خردمندی نامیده‌اند. با نگاه به متن کتاب و وقوف به نارضایتی و ناخشنودی مولف کتاب«چرا نویسنده بزرگی نشدم؟» در تمام طول زندگی، نمی‌توان این نظریه‌ را نادیده انگاشت و کتاب را اثری پژوهشی قلمداد کرد. اثری که هر فصل آن به روال خاطره‌نگاری با ذکر زمان و مکان آغاز می‌شود، با تکرار سطرهایی احساساتی و سبک، پیاده‌روی در جنگل و مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته را شرح می‌دهد و با طرح چند سوال درباره دلیل نویسنده نشدن و حتی تردید درباره محتوای کتاب حاضر ادامه می‌یابد. سوال‌هایی که با همان شیوه احساساتی از جانب خود نویسنده پاسخ داده می‌شوند، گویی برای تایید و همدلی با پرسنده. اما آیا نویسنده بودن یا نویسنده نشدن مفهومی است که توسط خود شخص شکافته شود؟ آیا هرکس نویسنده شده و نویسنده بزرگی هم شده، یک راه هموار، مشخص، با تابلوهای راهنما و نشانه‌های دقیق را طی کرده، در حالی که دیگران مرتب تغذیه‌اش کرده‌اند و برایش هورا کشیده‌اند؟ آیا والد بودن، شاغل بودن، شغلی بی‌ارتباط با نویسندگی داشتن، ناشر خوب نداشتن و غیره و ذالک، سد راه افرادی چون ویکتورهوگو، آنتوان چخوف، ویلیام فاکنر، جیمز جویس، داستایوفسکی، مارسل پروست و آلبر کامو و... بوده است؟

+ تبسّم غبیشی ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٧
comment نظرات ()

سرخ و سفید

این مطلب در روزنامه‌ی کلید سیاست (28 اسفند 1392) منتشر شده است.

در روزگار کهن و در جوامع ابتدایی که هنوز چیزی به‌عنوان مذهب که پایه و اساس تفکر دینی قرار گیرد وجود نداشت، و دانشی فلسفی نیز بر مبنای جهان‌بینی اقوام بدوی شکل نگرفته بود، تنها ابزار مردم برای بیان و تحلیل محیط و پدیده‌های طبیعی و غیرطبیعی پیرامون، استفاده از تخیل بود. بنابراین درجهت تبیین بسیاری از حوادث و اتفاقات، افسانه‌هایی پدید آمد که در دهه‌های ابتدای قرن، و پس از آغاز پژوهش‌های آکادمیک و علمی در ایران، نام اسطوره به خود گرفت.

تمام قبایل و اقوام کهن در شرق و غرب و شمال و جنوب و سرتاسر سرزمین‌های گم‌شده و موجود، افسانه‌های مخصوص به خود را داشته‌اند. اگرچه گاهی شباهتی اعجاب‌انگیز میان این افسانه‌ها در سرزمین‌های مختلف وجود دارد که با توجه به فاصله‌ی مکانی اقوام آن‌ها، شگفتی می‌آفریند. از میان تمام قبایل و اقوام یاد شده، سرخ‌پوستان به سبب این‌که تا قرون اخیر و چه‌بسا برخی تا همین امروز زندگی بدوی خود را حفظ کرده‌اند، برای پژوهش علمی در دسترس و مناسب‌تر بود‌اند. انسان‌شناسان و محققان بسیاری امکان این را داشته‌اند که به میان این قبایل روند تا مردم غریب و زندگی اعجاب‌انگیزشان را بشناسند، و دروازه‌ی ورود به دنیای شگف‌انگیز و پر رمز و راز این قبایل نیز ـ مانند دیگر مردمان ـ افسانه‌های آنان بوده است.

یکی از پژوهش‌های بزرگ و معروف در افسانه‌های سرخ‌پوستان توسط دو محقق به نام‌های آلیس ماریوت و کارول ک. راچلین انجام گرفته و در کتابی با عنوان اسطوره‌های «سرخ‌پوستان آمریکا» گردآوری شده است. این کتاب که توسط آقای محمد شریفی ترجمه و به‌وسیله‌ی «نشر نون» منتشر شده است، مجموعه‌ای است از افسانه‌های مختلف سرخ‌پوستان. تمام افسانه‌های این مجموعه به روایت خود قبایل است، که در این کتاب قبایل «چه‌ین»، «چه‌روکی»، «مُدَک»، «تو»، «زونی»، «آراپاهو»، «سائوک»، «کیووا»، «هوپی» و غیره راوی بوده‌اند.

مؤلفان کتاب را به چهار بخش تقسیم کرده‌اند. این بخش‌ها «جهان فراسوی جهان ما»، «جهان پیرامون ما»، «جهانی که اینک در آن زندگی می‌کنیم» و «جهانی که پس از مرگ به آن می‌رویم» نام گرفته‌اند. به نظر نمی‌رسد این ترتیب و تقسیم‌بندی مبنایی در اندیشه‌های خود بومیان داشته باشد، و تنها به‌سبب دریافتی کلی و منسجم از اندیشه‌ها و جهان‌بینی سرخ‌پوستان، توسط مولف‌ها انجام شده است.

در بخش نخست، افسانه‌هایی بررسی ش:.7

بخش دوم «جهان پیرامون ما» را بررسی می‌کند. این‌که خلایق که ابتدا در اعماق زمین ساکن بودند، چگونه با هدایت موش کور راه به جهانی که آسمان آبی بر فراز آن بود را جستند. داستان چگونگی آغاز کوچ و یافتن سرزمین‌های جدید، و همچنین افسانه‌ای که پایه‌ی بنای مکان‌های مقدس در میان اقوام «چوکتا» و «چیکاسا» است روایت می‌شود. بسیاری از قوانین نانوشته‌ی این اقوام را در دل افسانه‌های‌شان می‌توان جست: «سرخ برای جنگ است و سفید برای صلح؛ به خاطر بسپارید هنگامی که صلح میسر است روی از جنگ بگردانید، اما اگر مجبور به جنگیدن بودید، آن‌چنان بجنگید که جوی‌های خون روان گردند.» در این بخش افسانه‌های فراوانی درباره‌ی «ذرت»، «بوفالو» و «خرس» نقل شده است که وابستگی یا ترس مردم قبایل سرخ‌پوستان به این موجودات را نشان می‌دهد.

در سومین بخش «جهانی که اینک در آن زندگی می‌کنیم»، به شناسایی جهان پرداخته می‌شوند. «سفیدپوستان» راه به دنیا و افسانه‌های سرخ پوستان می‌یابند و قسمتی از آن می‌شوند. بیماری آبله در هیبت یک انسان ظاهر می‌شود. صدای تیر و تفنگ و ابزار جنگی را می‌شناسند و به مقابله با آن می‌پردازند. دیگر افسانه‌ها ـ چندان که پیش‌تر بود ـ ماورایی به نظر نمی‌رسند: «چه‌ین‌های غرورمند تا مدت‌ها به مردمی درهم‌شکسته بدل شدند. آن‌ها از اسارت در زندان، و مرگ از بیماری و قحطی، رنج می‌بردند.» این‌گونه است که ردی از وحشت، جنگ، کوچ های ناگزیر و پی‌درپی و ناامنی در افسانه‌های متأخر سرخ‌پوستان دیده می‌شود. گویی دشمنان این مردم از ورای آسمان و زیر زمین، به مقابل خود آن‌ها آمده‌اند و به رویارویی با آن‌ها مشغولند: «سفیدپوستان، قوی‌تر از همیشه بازگشتند. آن‌ها دژی با دیوارهای سنگی در نزدیکی بهرِ آبِ شفا بنا کردند، و مردان و اسبانشان را به آن‌جا آوردند. همراه آن‌ها سربازان جدیدی نیز آمدند، که مردانی با پوست‌ها و موهای سیاه بودند، موهای آنان چنان سیاه و مجعد بود که آن‌ها را شبیه بوفالو می‌کرد.»

بخش پایان کتاب افسانه‌هایی را دربرمی‌گیرد که «جهانی که پس از مرگ به آن می‌رویم» را تشریح می‌کند. در این بخش افسانه‌هایی از قبایل «کیووا» و «مُدُک» بازگو می‌شوند که نشان می‌دهد چگونه پای مرگ به این دنیا باز شده است، و چه شد که مردمان شروع به مردن کردند. در افسانه‌ای از قبیله‌ی «آراپاهو» مرگ تپه‌ای است که هر انسانی با نزدیک شدن مرگ، بالا رفتن از آن را آغاز می‌کند و مرده‌ها برفراز آن تپه ساکن‌اند.

افسانه‌های سرخ‌پوستان، هرگز به‌صورت مکتوب حفظ نشده و به‌صورت شفاهی منتقل می‌شده است. آن هم از پیر قبیله به جوانی که معتمد و مستعد برای حفظ افسانه‌ها و رازهای آنان بوده. در بسیاری از موارد، افسانه‌های به‌جای مانده تنها بخشی از یک روایت بلند است، و گاهی تنها پاره‌ای از آن‌ها به یادگار مانده. کشف پیوندهای میان افسانه‌ای سرزمین‌های گوناگون نیز خالی از لطف نیست. زیرا جهانی که اکنون زیر بار تفکر و فلسفه راه می‌پیماید، و گاه حتا این بار به سنگینی می‌گراید، نیازمند یافتن ریشه‌های این تفکرات در روزگار کودکی بشر است.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٠
comment نظرات ()

ماسکاریتا

این مطلب در روزنامه‌ی کلید سیاست (14 اسفند 1392) منتشر شده است.

آغاز تاریخ را، بنا به تعاریف علمی از روزگاری دانسته‌اند که از آن‌ها اسناد کتبی به جای مانده. پس از آن، اشیاء منقول (ابزار و ظروف و زیورآلات و...) و غیرمنقول (آثار معماری) را نیز وارد بازی کردند و تصمیم گرفتند با این موارد نیز همچون تصویرهایی ـ هرچند گنگ ـ یا نجواهایی ضعیف از تاریخ یاد کنند. سپس تصاویر روی دیوارهای غارها هم دریچه‌ای شد، و همچنین باستان‌شناسی و کشف لوحه‌های سنگی و گلی که بیش‌تر به افسانه می‌مانند تا روایت عینی و تاریخی، به‌عنوان برگی از تاریخ معرفی شدند، و این، همان‌جاست که مرز میان تاریخ و افسانه در هم می‌آمیزد. و اکنون و در قرن‌های اخیر، در عینی‌ترین سوی تاریخ، گروهی از قبایل هنوز افسانه را تاریخ خود می‌دانند.

ماریو بارگاس یوسا در رمان «قصه‌گو» از قصه به افسانه می‌رسد و از آن‌جا به عمق تاریخ نقب می‌زند، یا به همین دوران، و در میان قبایل بدوی. «قصه‌گو»ی یوسا روایتی شیرین است که با تصویر آغاز می‌شود، در تصویر نماد می‌بیند، با نماد گذشته را می‌کاود و در زمان حال افسانه را بازمی‌سازد. این کتاب روایت زندگی مردی است که به دلیل وجود لکه‌ای بزرگ «به رنگ ته‌مانده‌ی شراب روی صورتش»، به عمق جوامع بدوی می‌گریزد. این ماه‌گرفتگی بزرگ، مانند نقابی، وجوه پنهان درونی شائول سوراتاس را می‌پوشاند و «به‌خاطر برجستگی بیش از حد سیاهرگ‌های گردن او را ناقص‌الخلقه» نشان می‌دهد؛ و همه او را ماسکاریتا ـ صورت‌ماسکی ـ خطاب می‌کنند. این لکه‌ی قرمز برای شائول نقابی می‌سازد تا زیر ظاهر «بی‌شیله‌پیله و ساده»‌اش، قلبی رنجور را پنهان کند، که وقتی کسی وحشیانه او را هیولا خطاب می‌کند با آرامش بگوید: «این تنها صورتی است که من دارم. پیشنهاد تو چیست؟ فکر می‌کنی من باید چه کار کنم؟»

چاره‌اش، گریز به دنیایی متفاوت است، دنیایی که تنهایی و رنج او را می‌پذیرد و درک می‌کند. او یهودی است و طردشدگی را به‌گونه‌ای دیگر نیز تجربه کرده است؛ با این‌همه، فرار را به ارض موعود خود نمی‌پذیرد و به جای آن به سرزمینی می‌گریزد که شکل دیگر طرد را تجربه کرده است: «من دارم سرخ‌پوستان آمازون را با مردم یهودی مقایسه می‌کنم، یک اقلیت که همواره به‌خاطر مذهب و اعتقادشان مورد آزار و اذیت قرار گرفته‌اند و از بقیه‌ی جامعه جدا افتاده‌اند.» ماسکاریتا پس از جست‌وجو در میان تمام اقوام و آدم‌های مطرود، در قبایلی گم می‌شود که مقدر شده دیگر نشانی از آن‌ها نماند. از همه‌جا به طرف آن قبایل هجوم می‌برند. شاخک حساسی از امپریالیسم آمریکا، «زیر پوشش انجام پژوهش‌های علمی، درگیر جمع‌آوری اطلاعات از منطقه و برداشتن گام‌های مقدماتی برای نفوذ در فرهنگ بومی سرخ‌پوستان و استثمار نو در آمازون است. این اتهام، اولین و مهم‌ترین اتهام از طرف گروه‌های چپ است. اما شعبه‌های مشخصی از کلیسای کاتولیک، عمدتاً مبلغان مذهبی، در برابر آن‌ها موضع‌گیری و آن‌ها را متهم می‌کنند که یک گروه فالانژ از مبلغان پروتستان‌اند که در پوشش آموزش زبان، برای تبلیغ انجیل فعالیت می‌کنند.» ماسکاریتا چندین‌بار به میان این قبایل می‌رود، و چنان در آن‌ها و زندگی‌شان غرق می‌شود که کم‌تر کسی نشانی از او در سرزمین‌های تاریخی پیدا می‌کند: «قسم می‌خورم که در آن فضا نسیم مقدسی پراکنده است که احساس آن، حالتی غیرقابل وصف به تو می دهد و مو به تنت سیخ می‌کند...» سرانجام در حالی که تصور می‌شد پس از مرگ پدرش به سرزمین یهودیان و به میان قوم خود رفته، راوی داستان چهره‌ی او را در نمایشگاه عکس، میان مردم قوم ماکی‌گنگا تشخیص می‌دهد، آن هم در مقام یک قصه‌گو.

«قصه‌گو» نام شخصیتی والا در میان این اقوام است. کسی که برخلاف دیگران خانه ندارد، همسر نمی‌خواهد، یک‌جا نمی‌ماند و بی‌وقفه درمیان قبایل می‌رود و می‌آموزد. مدت‌های طولانی به همه‌جا سر می‌کشد و گوش می‌کند. به قصه‌گوهای دیگر، به صدای حیوانات، به نجوای طبیعت، و سرانجام شروع به گفتن می‌کند، از این قبیله به آن قبیله می‌رود. ورود او به هر قبیله نقطه‌ی روشنی است، اتفاقی خجسته، همه منتظر و مشتاق گرد می‌آیند. او که پیش‌تر تمام وجودش سکوت بود، حالا ساعت‌ها بی‌وقفه حرف می‌زند و از همه‌جا می‌گوید، از تجربه‌ها و شگفتی‌ها، داستان و واقعیت را به هم می‌بافد. همه سراپا ایستاده‌اند، او و شنونده‌ها، یکی از دیگری مشتاق‌تر، بی‌آن‌که کسی لحظه‌ای خسته شود چشم به دهان او دوخته‌اند. او «قصه‌گو» بودن را انتخاب کرده است: «من در گذشته چنین بودم، یک شنونده. این جابه‌جایی بدون اراده‌ی من انجام شد، کم‌کم. بدون این‌که حتی احساس کنم [...] من در جست‌وجوی آن‌ها که کوچ می‌کردند از جایی به جای دیگر رفتم. تو آن‌جایی؟ آها، در کلبه‌شان می‌ماندم. به آن‌ها کمک می‌کردم [...] آن‌ها را اعضای خانواده‌ی خودم احساس می‌کردم. از من سوال می‌کردند: "چرا این‌همه راه آمده‌ای؟" پاسخ می دادم: "برای این‌که یاد بگیرم..."»

راوی ماسکاریتا ـ دوست گذشته و گم‌گشته‌ی خود را ـ کشف می‌کند، اما هنگامی که برای یافتن او می‌رود، چیزی نمی‌یابد. همه سکوت کرده‌اند. قبایل زیر نفوذ تغییرات و آموزش‌های دیگران ـ پزشکان، مبلغان مسیحی، تاجران و معلم‌ها ـ سکوت کرده‌اند. حالا معامله را فراگرفته‌اند و به زبان‌های آشنا حرف می‌زنند، اما رازی در میان‌شان هست: «قصه‌گو». رازی که بنا نیست کسی از آن آگاه شود، سنتی که بیش از آن ارزشمند است که دست‌مایه‌ی تغییرات دیگران شود. و آخرین قصه‌گوی آن‌ها ـ ماسکاریتا ـ خودش خواسته که از چشم هر غریبه‌ی غیربومی دور بماند. ماسکاریتا حالا تعداد زیادی شنونده دارد، دور از دنیای مدرن، میان کسانی که او را داناترین دانایان می‌دانند، مردمانی که هر موجود ناقصی را در بدو تولد به رودخانه می‌اندازند ـ زیرا معتقدند شیطان در جسم‌شان حلول کرده ـ به لکه‌ی شرابی روی صورت ماسکاریتا لبخند می‌زنند، و صدای شائول، پس از مدت‌ها سکوت از زبان «قصه‌گو» شنیده می‌شود: «آیا داشتن چهره‌ای همچون چهره‌ی من بدشگون است؟ آیا متولد شدن با چند انگشت اضافه یا کم‌تر، بدشگون است؟ آیا این یک بدبختی است که کسی بدون این‌که هیولا باشد اندام یک هیولا را داشته باشد؟ [...] آیا شباهت به شیطان یا شیطانک و یک انسان واقعی بودن که تاسورینچی از دم خود خلق کرد نحوست و بدبختی است؟ باید بگویم این دقیقاً آن چیزی است که هست.»  

+ تبسّم غبیشی ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

موزه مردم‌شناسی لرستان

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

موزه‌ی مردم‌شناسی لرستان یکی از غنی‌ترین موزه‌های مردم‌شناسی کشور ایران است. این موزه در صحن دوم قلعه‌ی تاریخی فلک‌الفلاک ـ در مرکز خرم‌آباد ـ قرار دارد. پیش‌تر اولین موزه‌ی مردم‌شناسی لرستان بین سال‌های 63 ـ 1345 به همت مرکز مردم‌شناسی ایران و اداره‌ی فرهنگ و هنر وقت با عنوان «موزه‌ی مردم‌شناسی منطقه‌ای لرستان» در همین قلعه‌ی فلک‌الفلاک برپا بوده. اما پس از آن در سال 1381 موزه‌ی فعلی افتتاح شد و در سال‌های 83 و 84 با اضافه کردن بخش‌های موسیقی و نان گسترش پیدا کرد. طراحی و اجرای ساختمان کنونی موزه توسط آقایان مهندس بهنام سیف‌الهی و علی‌رضا فرزین انجام شده، و پیکره‌های قرار گرفته در غرفه‌ها و صحنه‌های مختلف اثر هنرمند برجسته‌ی مجسمه‌سازی استاد ناصر هوشمند وزیری است.

موزه‌ی مردم‌شناسی لرستان شامل صحنه‌های بی‌شمار و متنوعی از زندگی بومی مردم لرستان است که طی سالیان متمادی از مناطق روستایی، عشایری و شهری گردآوری شده‌اند. این صحنه‌ها با چیدمانی متناسب با معماری داخلی ساختمان، در دوازده بخش در معرض نمایش عموم قرار گرفته‌اند. اجرای ماکت‌ها و گردآوری برخی اشیای بومی و سنتی توسط استاد محمدحسین آزادبخت و آقای حشمت آزادبخت انجام شده است.

موزه با بخش مربوط به اشیاء تولد، باورها و اعتقادات (نظیر طلسم و گژک یا همان خرمهره و قاب قرآن و ریش کل و سر کبک و غیره) و روشنایی (چراغ گردسوز، لمپا و پیه‌سوز) آغاز می‌شود. همچنین ادوات نوشتن نظیر قلمدان و قلم نی و جوهردان و کتاب‌ها و اسناد قدیمی در این بخش است. در این قسمت از موزه شاهد ماکت و بازنمایی صحنه‌هایی از فعالیت‌های زنان و مردان کولی (خراط) کشاورزان، نمایش مردی با گاوآهن در حال شخم زدن زمین و همچنین مردی در حال خرمن‌کوبی هستیم. صحنه‌ی نمایش مردی آهنگر در میان ادوات و ابزار آهنگری نیز در این بخش قرار دارد.

در قسمت دیگر موزه مراسم عروسی بازنمایی شده است. در حالی که موسیقی ساز و دهل پخش می‌شود، صحنه‌هایی از مراسم بومی عروسی به نمایش درآمده. عروس سوار بر اسب است و بستگان داماد او را همراهی می‌کنند و گروهی مهمان نیز به پایکوبی مشغولند.

در بخش دیگری که مشاغل سنتی بازنمایی شده، پیشه‌وران را مشغول حِرَف سنتی مردم لرستان نشان داده شده‌ و ابزار و وسایل فعالیت‌های حرفه‌ای هر کدام نیز به وضوح مشخص و معرفی شده است. ظروف و جنگ‌افزارهای بومی و همچنین زین و یراق اسب و سوارکاری نیز در این بخش معرفی شده‌اند.

مراسم سوگواری (که گوشه‌هایی از شاهنامه را تداعی می‌کند)، گیس بریدن زنان، علم‌های برافراشته، تزیین اسب متوفا و دیگر آیین‌های عزاداری با صدای مویه‌ها و ساز و دهل غمگین همراه شده است. در بخشی دیگر نمونه‌هایی از سنگ گورهای مختلف به نمایش درآمده که بر رو آن‌ها نقوشی از حرفه‌ی متوفا در زمان حیاتش نقر شده است. در سالن نمایش تصویرهایی از زندگی بومی با صوت و موسیقی همراه شده و در بخش دیگر صنعت نخ‌ریسی یا موتابی معرفی و بازنمایی شده است. دست‌بافه‌های بومی و شیوه‌های بافت و نقوش خاص هر کدام ـ نظیر گبه و گلیم و سیاه‌چادر و جاجیم و خورجین اسب ـ در قسمت دیگری به نمایش درآمده و در قسمت‌های دیگری جزیئات مربوط به مسکن عشایر ـ سیاه‌چادرها ـ و فعالیت‌های مربوط به زنان در خانه ـ نخ‌ریسی و مشک‌زنی ـ به زیبایی نمایان است. ادوات و شیوه‌های شکار و پخت نان و همچنین موسیقی خاص این نواحی در بخش‌های دیگر دیده می‌شود. در بعضی از این قسمت‌ها، نمایشگاهی از عکس‌های مستندی از زندگی بومی مردم بر استناد پیکره‌ها و صحنه‌های درون موزه صحه می‌گذارد.

بازدید از موزه‌ی مردم‌شناسی لرستان، بی‌آن‌که نیازمند حوصله و ذوق خاصی باشد، زمان زیادی می‌طلبد که هم مانند یک گردش علمی آموزنده است و هم نظیر تماشای یک فیلم یا نمایشگاه سرگرم‌کننده و سرشار از زیبایی.

+ تبسّم غبیشی ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٥
comment نظرات ()

بی‌نظمی در نظم

این مطلب در روزنامه‌ی "مردم‌سالاری" منتشر شده است.

ریاضیات علم توصیف و درک نظمی است که در وضعیت‌های ظاهراً پیچیده‌ نهفته است. دانشی که «کمیت» و «ساختار» و «فضا» و «دگرگونی» را بررسی می‌کند.بنابراین مطابق این اصول و تعریف‌ها کلّ ساختار کتاب «خدمتکار و پروفسور» از قوانین ریاضی تبعیت می‌کند؛ به این معنا که در این رمان همه‌چیز از جایگاه تثبیت‌شده و ثابت خود عدول می‌کند و از «کمیت» خود پا فراتر می‌گذارد، «ساختار» پیشین خود را می‌شکند و «فضا»ی وابسته به خود را تغییر می‌دهد و «دگرگون» می‌کند تا فضای تازه‌ای بسازد.در پس این روند تغییر و دگرگونی، نظمی تثبیت‌شده دچار «آشوب» می‌شود، فضا را متزلزل می‌کند و آن‌گاه در این بی‌نظمی، نظمی نو پدید می‌آید که پیرنگ داستان «خدمتکار و پروفسور» از آن زاده می‌شود: بی‌نظمی در نظم.


رمان «خدمتکار و پروفسور» نوشته یوکو اوگاوا است که با ترجمه کیهان بهمنی و توسط نشر آموت منتشر شده است. «خدمتکار و پروفسور» داستان زن خدمتکاری است که توسط شرکت خدمات خانه‌داری برای کار به خانه پروفسوری می‌رود که «حافظه‌اش دقیقاً هشتاد دقیقه را ضبط می‌کند، نه بیش‌تر نه کم‌تر.»بنابراین داستان با کمیت‌ها آغاز می‌شود. «آن‌موقع من جوان‌ترین زنی بودم که در آن شرکت برای کار ثبت نام کرده بودم و البته پیش از آن ده سال سابقه کار داشتم.» و با چینش «کمیت»ها کنار هم به «ساختار»ش شکل می‌دهد: «هربار که مستخدم خانه او را عوض می‌کردند یک ستاره آبی پشت کارتش می‌خورد و بدین ترتیب آن موقع نُه تا ستاره پشت کارتش خورده بود.»

بدین ترتیب راوی داستان وارد «فضا»یی تازه می‌شود که عجیب و ناآشناست و باید به آن خو بگیرد: «باید از دوشنبه تا جمعه هر روز رأس ساعت 11 صبح بیایی، برایش نهار درست کنی، خانه را تمیز کنی، خریدهای خانه را انجام دهی، شام درست کنی، ساعت هفت غروب هم بروی.همین‌قدر کافیه». در حالی که درمی‌یابد نظم خانه پروفسور دایره‌ای پیچیده از بی‌نظمی‌هایی است که باید «دگرگون» شود و نظمی نو پدید بیاورد، حال آن‌که این چرخه پرتلاطم نظم و بی‌نظمی در شخصیت خود پروفسور است. دانشمندی که حافظه‌اش تنها هشتاد دقیقه دوام می‌آورد و «انگار تو سرش فقط یک نوار هشتاد دقیقه‌ای است [و] مدام مجبور است اطلاعات جدید را روی اطلاعات قبلی‌اش ضبط کند».

بنابراین بی‌نظمی ظاهری پروفسور هم درنتیجه تکرار منظم همین نوار هشتاد دقیقه‌ای است و هم برای غلبه بر آن: خدمتکار با پیرمردی آشفته روبه‌رو می‌شود که به همه‌جای کت‌وشلوارش تکه‌کاغذهایی سنجاق شده تا نکات ریز و درشت زندگی‌اش را یادآوری کند: «به نظر پروفسور (...) من همواره یک خدمتکار جدید بودم و او اولین‌بار بود که من را می‌دید. بدین‌ترتیب هر روز صبح پروفسور همان حالت کم‌حرفی و خجالتی‌اش را داشت.شماره سایز کفش یا شماره تلفنم را می‌پرسید. [...] پاسخ من هرچه که بود بلافاصله پروفسور نکته‌ای جالب در آن می‌یافت. انگار به شکلی طبیعی و بدون این‌که به خود زحمتی بدهد سیلی از حرف‌ها درباره فاکتوریال‌ها و اعداد اول به ذهنش هجوم می‌آورد.»

اما خدمتکار بی‌توجه به تمام نُه ستاره‌ای که نشان‌گر ناتوانی خدمتکارهای پیشین یا شرایط پیچیده کار جدید اوست، شروع می‌کند به کشف و درک «نظم»ی که در این تکرارها «نهفته» است و این تکرارهای کسل‌کننده را بدل به بازی‌هایی زیبا می‌کند که در آن ریاضیات دوباره کشف می‌شود، پروفسور به شوق می‌آید و خدمتکار را علاقمند می‌کند.کم‌کم پسر خدمتکار نیز به این فضا وارد می‌شود و با این ورود اجباری، ریاضی، روابط انسانی، کنش‌های داستانی و نظم در «ساختار» داستان مستحکم‌تر شود.اگرچه سایه پیرزنی که با حضور منفعل و بی‌تأثیرش از ابتدای کتاب تلاش شده تا ساختار این نظم جدید را تهدید کند، نه فضای خانه پروفسور را، که ساختار رمان را خدشه‌دار می‌کند.

حضور بی‌توجیهی که پررنگ شروع می‌شود: منع و حکم می‌کند، عصا را فشار می‌دهد، دست‌هایش می‌لرزد، قدرتمندانه قانون وضع می‌کند و بی‌رحمانه سکوت می‌کند، اما حتی درنهایت عکس قدیمی‌ای هم که اجوانی او پیدا می‌شود گره از داستان به‌ظاهر مرموز او نمی‌گشاید و حتی «دگرگونی» شخصیت سرد و قهارش به مهربانی و عطوفت، نمی‌تواند روندی قابل قبول و پرکشش به این شخصیت به‌ظاهر کلیدی اما غیرموجه داستان «خدمتکار و پروفسور» بدهد.

رمان «خدمتکار و پروفسور» رمانی است پُرکشش و روان که تقابل‌های فقر و ثروت، جوانی و پیری، هوش و فراموشی، عطوفت و سختی، علم و کم‌خردی را در کنار هم قرار می‌دهد و جذبه‌ای می‌سازد که خواندنی و آموختنی است. در این کتاب فرمول‌های ریاضی چنان در دل سطرهای داستان جا خوش کرده‌اند که گویی بازوهای مستحکم ادبیات‌اند.

+ تبسّم غبیشی ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱
comment نظرات ()

ایرانویچ، قاره گمشده

این مطلب در روزنامه‌ی "مردم‌سالاری" منتشر شده است.

بر مبنای نظر فرشاد فرشیدراد، مولف کتاب «جغرافیای کهن و سرزمین‌های گم‌شده» که در سال 1391 توسط انتشارات سمرقند منتشر شده، تمام آن‌چه ما تاکنون از تاریخ، جغرافیا، علم، تمدن و دیگر وابستگان این آموزه‌ها دانسته‌ایم درخور بررسی دوباره است.

مولف در پژوهش بلندبالای خود پیوسته تاکید دارد که تاریخ از برهه‌ای به بعد به دست کسانی نوشته و ثبت شده که تا پیش از آن خود تجربه‌ای تاریخی نداشته و بنابراین چیزی از آن نمی‌دانسته‌اند: «مکتب کهن جغرافیای ایران از آن‌چه که یونانیان و در رأس آن بطلمیوس می‌پنداشته کاملاً جداست. اما از آن‌جا که در دانش جغرافیای کهن ایرانی تحقیق و بررسی شایانی انجام نگرفته است، هنوز مورخین و باستان‌شناسان، تاریخ کهن را با جغرافیای یونانی، برابر می‌کنند و از این رو برخی از وقایع و رویدادهای تاریخ ایران باستان وارونه جلوه می‌کند و برخی حل‌نشده باقی مانده است و در نتیجه هزاران سال از تاریخ کهن بشر فراموش گردیده است.»

در کتاب «جغرافیای کهن و سرزمین‌های گم‌شده» ابتدا تقسیم‌های جغرافیایی کهن بررسی می‌شود.ریشه تاریخی خط نیم‌روز که درست از ایران و از ناحیه سیستان می‌گذرد و بعدها در زبان عربی به «نصف‌النهار» تغییر می‌کند پیدا می‌شود و اقلیم‌های  هفت‌گانه (هفت اقلیم) که از خط استوا تا زیر مدار قطب شمال را شامل می‌شده و به ربع مسکون معروف بوده معرفی می‌گردد.هر یک از این هفت اقلیم که به سیاره‌ای در آسمان نسبت داده می‌شده‌اند، مزین به نشان و نام آن سیاره بوده‌اند و بدین ترتیب ایران که در اقلیم چهارم یا «میانه جهان» قرار داشته است به نام خورشید منسوب می‌شود و به نشان آن ـ اسد یا شیر ـ مزین می‌گردد.مطابق نظر نویسنده کتاب، ریشه‌های مهرپرستی ایرانیان را می‌شود در همین نشانه یافت. در تکمیل این نظر، کتاب بار دیگر به علم ستاره‌شناسی بازمی‌گردد که خانه خورشید را در برج اسد (شیر) می‌داند و قرابت دو نشان «شیر و خورشید» را که از روزگار باستان رواج داشته و در دوران معاصر مورد سوءاستفاده‌های سیاسی قرار گرفته است، به آن بازمی‌گرداند.

اما در شگفت‌ترین بخش کتاب «جغرافیای کهن و سرزمین‌های گم‌شده»، قاره ایرانویچ معرفی می‌شود.این قاره که بر مبنای پژوهش مورد بحث در محل کنونی قطب شمال قرار داشته و به دلیل تغییرها و تحول‌های جوّی و جغرافیایی به زیر آب فرورفته، روزگاری مرکز زمین بوده است: «ایرانویچ در میان جهان است و گرد آن را دریا فرا گرفته و دور آن رشته‌کوهی است [...] اما به نظر می‌رسد که ایرانیان بعد از مهاجرت از سرزمین نخستین، نام‌هایی را هم با خود آورده‌اند و به مکان‌های دیگری دادند، مثلاً رشته‌کوه البرز که امروزه آن را در شمال ایران می‌شناسیم با مشخصات رشته‌کوه البرز در اوستا و دیگر متون کهن ایرانی تفاوت دارد.

البرز باستانی به دور جهان کشیده شده و ماه و ستارگان به گرد وی در گردش هستند و در میانه کوه بلندتری قرار دارد که آن را تیرک گفته‌اند که این با رشته‌کوه البرز ما مطابق نیست یا نام رودهای اساطیری همانند سیحون و جیحون و دایتیا که مشخصات آن‌ها با رودهای امروزین با همین نام، متفاوت است.»

مولف، در ادامه، علم جغرافیا را در گذشته‌های دور می‌کاود و نقشه‌هایی فراموش‌شده را به ما معرفی می‌کند که در آنها ـ در ناحیه قطب شمال ـ قاره ایرانویچ به‌روشنی ترسیم و نمایان است (مانند نقشه ترسیمی مرکاتور از قطب شمال در قرن شانزدهم). همچنین شاهدهایی کتبی و تصویری از کتاب‌های تاریخی گذشته می‌آورد (مانند نماد چلیپا که توسط حزب نازی در آلمان استفاده شد) تا اثبات کند پیش از آن‌که غرب، علم و تمدن نوخاسته خود را بر جهان تحمیل کند و علوم گذشته رفته‌رفته زیر سیطره علوم جدید فراموش شود، ایرانیان به‌عنوان تمدن مرکزی عالم، بر تمام کره زمین ـ از جمله قاره آمریکا که کشف اخیر غربی‌هاست ـ آگاهی داشته و حتی ارتباط‌های فرهنگی و مشابهت‌های قومی توجه‌برانگیزی نیز میان ساکنان بومی آمریکای جنوبی و منطقه سیستان ایران کشف می‌کند که از رابطی کهن، یعنی قاره ایرانویچ در میانه زمین، خبر می‌دهد.

«جغرافیای کهن و سرزمین‌های گم‌شده» را ـ حتی از روی تفنن ـ باید خواند. چراکه نویسنده این پژوهش با ورق زدن دوباره کتاب‌های تاریخ و جغرافیا و زدودن غبار از روی صفحه‌هایی که به دلایل و انگیزه‌های مختلف نادیده گرفته و فراموش شده‌اند، توجه ما را به نشانه‌هایی جلب می‌کند که شناخت آن‌ها هم تاریخ و هم جغرافیای تمام دنیا را دگرگون می‌کند. فارغ از هیجان‌های افراطی میهن[نژاد]پرستانه، شناختن دوباره سرگذشت بشر، مشروط بر کنار گذاشتن تمام پیش‌فرض‌های آموخته پیشین، برای فهم دوباره گذشته و پیش چشم داشتن برای آینده اهمیت فراوانی دارد.لازم می‌دانم از ناشر و نویسنده محترم درخواست کنم که برای چاپ‌های بعدی این پژوهش گران‌سنگ، ویراستاری کتاب را از خواننده دریغ نکنند.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱٧
comment نظرات ()

داستان سهراب

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

سهراب پسر رستم از تهمینه است که در سمنگان که بخشی از توران محسوب می‌شد به دنیا آمد. روزی رستم برای شکار به نزدیک شهر سمنگان می‌رود و پس از صرف و تناول شکار خود، زین از پشت رخش گرفته و رخش را به چرا در صحرا رها می کند و خود به خواب می رود. عده‌ای از سربازان شهر سمنگان برای آن که از رخش رستم کره‌ای به دست آورند، رخش را به هر زحمتی با کمند می‌گیرند و می‌برند. رستم که از خواب بر می‌خیزد و رخش را نمی‌بیند، بسیار دلگیر می شود و خود را به نزدیک شهر سمنگان می‌رساند. پادشاه سمنگان رستم را با احترام به کاخ خود می‌برد و وعده‌ی یافتن رخش را اطمینان می‌دهد. رستم با تهمینه، دختر شاه سمنگان ازدواج می‌کند و مهره‌ای را که به بازوی خویش بسته بود، درمی‌آورد و به تهمینه می‌دهد و می‌گوید اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر بود، مهره را بر بازوی او ببند. پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نُه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.

سهراب به‌سرعت رشد کرد و بزرگ شد، چنان که در ده‌سالگی چنان قوی‌هیکل و نیرومند شده بود که در آن نواحی کسی قدرت نبرد با او را نداشت. سرانجام روزی سهراب نزد مادر رفت و از نام و نشان پدر خویش پرسید. تهمینه‌ی مادر به او گفت که از دودمان نریمان و فرزند رستم است. سهراب چو این گفته شنید بسیار خشنود شد. پس از شناختن اصل خود برای یافتن پدر و به‌درآوردن پادشاهی ایران و توران از جنگ کاووس و افراسیاب، و با آرزوی پادشاهی خود و پدر بر جهان، با سپاهی راهی ایران شد. او تصمیم گرفت که ابتدا ایران و سپس توران را فتح کند و سپس پدر خود را بیاید و او را بر تخت شاهی هر دو کشور بنشاند. افراسیاب پادشاه توران پس از دریافتن تصمیم سهراب از فرصت استفاده کرد او را با سپاهی به ایران فرستاد. او به هومان و بارمان که از سرداران لشکرش بودند فرمان داد تا لشکری متشکل از دوازده هزار سرباز گردآورند و به یاری سهراب بشتابند. افراسیاب به آنها گفت که سهراب نباید هرگز پدرش را بشناسد تا شاید رستم پهلوان به دست پسرش کشته شود. کیکاووس شاه ایران نیز پس از  این که خبر لشکرکشی تورانیان را شنید، رستم را برای مقابله با آنان به محل نبرد اعزام کرد و پدر و پسر رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. چرا که هیچ‌یک از پهلوانان ایرانی یارای مقابله با سهراب را نداشت. سهراب با دیدن رستم مهرش را در دل گرفت و از او خواست که خود را معرفی کند و بگوید که رستم است یا خیر. اما رستم هر بار انکار کرد و از معرفی خود طفره رفت.

در نبرد اول سهراب بر رستم چیره شد و خواست که او را از پای درآورد، ولی رستم با نیرنگ به او گفت که رسم آنان این است که پس از پیروزی در دومین نبرد حریف را از پای درآورند. ولی در نبرد بعدی که رستم پیروز آن است به سهراب رحم نکرد و پس از سه روز مبارزه، سهراب به دست پدر خود رستم کشته شد. رستم پس از فرو کردن خنجر در پهلو سهراب خفتانش را گشود و مهره‌ای را که به تهمینه داده بود تا نشانی از پدر برای پسر باشد، بر بازوی فرزند دید و همان دم، آه و فغان کرد که چرا خنجر بر پهلو پسر فرو کرده ‌است. رستم در حال پیکی به سوی کیکاووس فرستاد تا برایش نوش‌دارو ارسال کند. کیکاووس که از زنده ماندن سهراب بیم داشت آنقدر در ارسال نوش‌دارو تعلل کرد تا سهراب در آغوش رستم جان داد.

+ تبسّم غبیشی ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٧
comment نظرات ()

رستم دستان

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

رستم نام‌آورترین چهره‌ی اسطوره‌ای در شاهنامه و به تبع آن برترین چهره‌ی اسطوره‌ای ادبیات فارسی است. این پهلوان ملی ایران که سراسر زندگی او نجات کشور از چنگال دشمن و اجرای پیمان‌ها و مردمی‌ها بوده، در بیش‌تر جنگ‌های تاریخی و افسانه‌ای ایرانیان حضور داشته و همواره پیروز بوده است. رستم  فرزند زال و رودابه است و تبار پدری رستم به گرشاسپ و از طریق گرشاسپ به جمشید یعنی اولین پادشاه روی زمین می‌رسد. به غیر از هنرمندی‌ها و توانایی‌ها، جنبه‌ی خردمندی وی نیز درخور یادآوری است. رستم در طول داستان منظوم شاهنامه، از هفت خوان سربلند می‌گذرد و حماسه‌های زیبا می‌آفریند. هفت خان رستم، حکایت هفت نبرد پی‌درپی و دشوار است برای نجات کاووس از چنگ دیوان مازندران. کی‌کاووس که آهنگ مازندران کرده تا آن جا را فتح کند، در دام گرفتار می‌شود. شاه مازندران از دیو سپید کمک می‌خواهد. دیو سپید جادو می‌کند و چشمان کی‌کاووس و همراهانش را تیره می‌سازد و لشکر ایران پراکنده می‌شود. کی‌کاووس به زال و رستم پیغام می‌فرستد که او را یاری دهند. رستم روانه‌ی سفر می‌شود و در خان نخست، در حالی‌که در استراحت است رخش ـ اسب رستم ـ شیری را از پای درمی‌آورد. در خان دوم، بیابان گرم و بی آب و علفی را پشت سر می‌گذارد و با گرما و تشنگی طاقت‌فرسا دست‌وپنجه نرم می‌کند. در خان سوم، بر اژدهایی مهیب که با جادو پیدا و پنهان می‌شود پیروز می‌شود. در خان چهارم، رستم جادوزنی را که با چهره‌ای فریبا قصد جان رستم را کرده شکست می‌دهد. خان پنجم حکایت پیروزی رستم بر سپاه «اولاد» و به گروگان گرفتن اوست. در خان ششم در سرزمین مازندران رستم با ارژنگ‌دیو نبرد می‌کند و سرانجام، در خان هفتم، دیو سپید را از میان می برد و جگر او را برای مداوای چشمان کاووس و سپاهیانش با خود می‌برد. روزی رستم برای شکار به نزدیک شهر سمنگان می‌رود و پس از صرف و تناول شکار خود، زین از پشت اسب افسانه‌ای خود، رخش گرفته و رخش را به چرا در صحرا رها می‌کند و خود به خواب می رود. این اسب که گلرنگ نیز خوانده شده است، سخن‌گو و حافظ و یار رستم بوده است. بنا به گفته‌ی چوپان گله‌ی اسبان، این اسب حتا پیش از آن که رستم او را ببیند، و بپسندد، رخشِ رستم نام داشته است. رخش در تمام جنگ‌ها یاور و همراه سوار خود بوده. عده‌ای از سربازان شهر سمنگان برای آن که از رخش رستم کره‌ای به دست آورند، رخش را در چراگاه پیدا می‌کنند و به هر زحمتی با کمند می‌گیرند و می‌برند. رستم که از خواب بر می‌خیزد و رخش را نمی‌بیند، بسیار دلگیر می شود و خود را به نزدیک شهر سمنگان می‌رساند. پادشاه سمنگان رستم را با احترام به کاخ خود می‌برد و وعده یافتن رخش را اطمینان می‌دهند. رستم در قصر تهمینه دختر شاه سمنگان را می‌بیند. تهمینه که از پیش شیفته‌ی وصف دلاوری‌ها و رشادت‌های رستم بوده، به او دل می‌بنند. رستم با تهمینه ازدواج می‌کند و از وی صاحب پسری به نام سهراب می‌شود. پس از بدنیا آمدن سهراب، رستم مهره‌ای بر بازوی وی می‌بندد تا نشانه‌ای باشد برای فرزندش و سپس توران را ترک می‌کند.

سرانجام، رستم در سن شصت سالگی به نیرنگ نابرادریش شغاد درون چاه افتاد و به همراه اسب خود رخش کشته شد. هرچند که پیش از مرگ آخرین دلاوری خود را نیز به انجام رساند و با یک تیر برادرش شغاد را کشت. تیر رستم از درخت عبور کرد و باعث دوخته شدن شغاد به درختی شد که پشت آن پنهان شده بود.

+ تبسّم غبیشی ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٧
comment نظرات ()

ایران باستان

م. موله / ژاله آموزگار

«... متن پایه‌ی همه‌ی این ادبیات بر روی گاهان (سروده‌های دینی) بنا شده است که قدیمی‌ترین بخش آن است. امروزه هنوز برخواندن آن‌ها نقطه‌ی اوج مراسم دینی زردشتی «یسنا» است. شرق‌شناسان مدت‌های درازی نوشته‌های گاهان را به‌عنوان انواع موعظه به شعر تلقی می کردند که مطالعه‌اش این فرصت را به دست می‌دهد که نه‌تنها تحول موعظه‌ی زردشت، بلکه همچنین بعضی حوادث زندگی او را نیز بازسازی کرد..»

+ تبسّم غبیشی ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

تاریخ اساطیری ایران

ژاله آموزگار


«... با به درآمدن اهریمن از بیهوشی، حمله‌ی واقعی او به جهان کنونی آغاز می‌شود. اورمزد از ایزدآفرینش زمان می‌خواهد که او را یاری کند. ایزد زمان، آفرینش اورمزد را به جنبش درمی‌آورد و در مقابل، آفرینش اهریمن نیز به حرکت درمی‌آید. اهریمن به همراهی همه‌ی دیوان از جای برمی‌خیزد تا به جهان حمله کند. او آسمان را می‌شکافد و به درون می‌آید. آسمان از او چنان می‌ترسد که بره از گرگ...» 

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

افسانه‌ی گرشاسب

این مطلب در سایت «رادیو فرهنگ» منتشر شده است.


گرشاسب نام پهلوانی است که به افسانه‌های دوران کهن هندوایرانی تعلق دارد. این نام از نام اوستایی «کِرِسَسْپا» گرفته شده و به معنی «دارنده‌ی اسب لاغر» است. بعدها افسانه‌های مربوط به این پهلوان وارد روایات دینی شده و رنگ آیینی و زرتشتی به خود گرفته است. گرشاسب (کِرِسَسْپا) در کتاب اوستای زردشتیان از خانواده‌ی اساطیری سام معرفی شده. در شاهنامه‌ی فردوسی، سام پدربزرگ رستم است، اما به نظر نمی‌رسد که میان این پهلوان اوستایی و سام شاهنامه رابطه‌ای وجود داشته باشد. در افسانه‌های کهن ایران، گرشاسب مردی دلیر، دارنده‌ی گیسوان، بسیار نیرومند و مصلح به گرزی گران معرفی شده است. در داستان‌های کهن او را با القاب گیسوَر (دارای موی مجعد)، نَرمنش (دلاور) و گرزوَر (دارای گرز) نامیده‌اند. صفت نرمنش که در زبان اوستایی « نئیرمناو» خوانده می‌شده، بعدها به صورت «نریمان» درآمده و به‌عنوان اسم خاص استفاده شده است. و گرز معروف او «کذوره» است که بیش‌تر پیروزی‌های او با همین سلاح صورت گرفته است.

گرشاسب علاوه بر جنگیدن با نیروهای شر، با چندین اژدها جنگیده و پیروز شده است. او دشمنان زیادی داشته که بیشتر آن‌ها از دیوها بوده‌اند. وی زمانی مجبور شد با عناصر طبیعت بجنگد، چون هنگامی که اهریمن به باد گفت: «گرشاسب را ببین که چگونه در برابر تو می‌ایستد» باد خشمگین برآن شد تا گرشاسب را تباه کند. باد سهمگین شروع به وزیدن کرد و درختان را از ریشه کند و کوه‌ها را متلاشی کرد. اما گرشاسب همچنان استوار ماند، باد را مغلوب نمود و آن را به درون زمین فرستاد. طبق داستان‌های کهن او در ابتدا بی‌مرگ و جاودان آفریده شده است اما به دلیل ارتکاب گناه میرا می‌شود.

گرشاسب در دریای افسانه‌ای (فراخکرد) دیو اژدها مانند یعنی گَنْدَرْو زرّین‌پاشنه را از پای درمی‌آورد. بر خانه‌ی بزرگ او یورش می‌برد و او را می‌کشد. چنان که گفته شد رام کردن باد، و بازداشتن مرغ بال‌گسترده و از میان بردن راهزنان غول‌پیکر نیز از کارهای قهرمانی اوست. گرشاسب دو بار مرتکب گناه می‌شود و به همین دلیل، از حالت نامیرایی و جاودانگی درمی‌آید و به خوابی ابدی فرو می‌رود. بار نخست نیرنگ دیوزنی به نام خن‌ثئیتی او را در دربار شاهزاده‌ای که کشته بود گرفتار می‌کند. او با فریب این دیوزن بت‌پرست می‌شود و یکتای بی‌همتا را از یاد می‌برد. بار دیگر، با بی‌احترامی نادانسته به آتش مقدس: گرشاسب که آتشی در زمین به پا کرده و غذای خود را بر آن می‌پزد، نمی‌داند که اژدها زیر سبزه‌ای که بر آن آتش است خزیده و خوابیده. هیولا بر اثر گرمای آتش بیدار می‌شود و با حرکتی که به خود می دهد، باعث فروریختن غذای گرشاسب در آتش می شود. این عمل آتش را آلوده می‌کند و چون در افسانه‌های دیرین ایرانی آلودن آتش گناهی نابخشودنی است، گرشاسب بعد از مرگ و حتی در پایان جهان، بعد از کشتن اژی‌دهاک ظالم و دیوسیرت و اهریمنی نیز اجازه‌ی ورود به بهشت را پیدا نمی‌کند.

در شاهنامه‌ی فردوسی که شرح داستان‌ها و افسانه‌های کهن ایران است، گرشاسب همان جدّ بزرگ رستم است که با سام نریمان هم‌تراز به شمار آمده است. او هنگام جنگ منوچهر با «سلم» و «تور»، پسران دیگر فریدون که بر سر تقسیم سرزمین‌های پادشاهی با برادر دیگر خود «ایرج» ـ پادشاه ایران ـ به دشمنی برخاستند، از فرماندهان لشکر ایران بوده است.

بعدها و در قرن پنجم هجری قمری، اسدی توسی منظومه‌ی مفصلی به نام ـ گرشاسب‌نامه ـ شامل هفت تا ده هزار بیت در وصف دلاوری‌ها و جنگاوری‌های گرشاسب سرود. بعضی گرشاسب را معادل شخصیت هرکول یا هراکلیتوس در اسطوره‌های قدیم یونان باستان می‌دانند. 

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٩
comment نظرات ()

تاریخچه‌ی شهر شیراز

این مطلب در سایت "رادیو فرهنگ" منتشر شده است.

شیراز مرکز استان فارس، یکی از کلان‌شهرهای ایران و یکی از مهم‌ترین شهرهای گردشگری ایران است. شیراز به شهر شعر، باغ و گل و بلبل معروف است. باغ در فرهنگ ایرانیان از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است و شیراز از قدیم به داشتن باغ‌های بسیار و زیبا مشهور بوده ‌است. شیراز از دوران باستان باغ‌های انگور فراوانی داشته و تعدادی از باغ‌های شیراز از لحاظ تاریخی بسیار حایز اهمیت هستند و به‌عنوان مراکز مهم گردشگری به‌شمار می‌آیند. از معروف‌ترین این باغ‌ها می‌توان به باغ ارم، باغ عفیف‌آباد، باغ دلگشا و باغ جهان‌نما اشاره نمود.

در افسانه‌ها آمده است که شیراز فرزند تهمورث (از پادشاهان سلسله پیشدادیان) شهر شیراز را تأسیس کرد و نام خود را بدان بخشید. همچنین طبق روایت سنتی دیگری در محل شهر شیراز شهری به نام فارس بوده ‌ که برگرفته از نام فارس پسر ماسور، پسر شِم، پسر نوح است. اما مطابق مستندات تاریخی، نام شهر شیراز برگرفته از نام قلعه‌ای در اطراف شیراز کنونی در محل قصر ابونصر است و هنگام بنای شهر نام این قلعه بر شهر شیراز نهاده شده. اما بنا به روایتی دیگر، نام این دیار شهر راز بوده که به اختصار شهراز و شیراز خوانده شده است. در حالی که بر اساس تحقیقات دیگری  نام شیراز به معنای مرکز انگور خوب است.

تاسیس این شهر به قرن‌ها قبل از ورود اسلام به ایران بر می‌گردد. در کاوش‌های باستان‌شناسی خشت نبشته‌هایی عیلامی کشف شده که بر روی تعدادی از آن‌ها به قلعه‌ای بنام «تیرازیس» اشاره شده است. در زمان هخامنشیان، شیراز بر سر راه شوش (پایتخت هخامنشی) به تخت جمشید و پاسارگارد بوده و در عهد ساسانیان نیز راه ارتباطی شهرهای بسیار مهمی چون «بیشاپور» و «گور» با «استخر» از جلگه‌ی شیراز می‌گذشت. اما عده‌ای نیز معتقدند که شیراز به شکل و موقعیت کنونی، در قرن یکم پس از اسلام بنا شده است. چنان که گفته شد، محل اولیه‌ی این شهر در محل قلعه‌ی ابونصر بوده‌ و شیراز در دوران بنی‌امیه به محل فعلی منتقل شده و به بهای نابودی استخر (پایتخت قدیمی فارس) رونق می‌گیرد. استان فارس در زمان ساسانیان شامل استان فارس کنونی، یزد، حاشیه‌ی خلیج فارس و جزایر آن و بخشی از خوزستان کنونی بود، و پس از فتح توسط مسلمانان بین سال‌های ۶۴۰ ـ۶۵۳ میلادی به تسخیر اعراب درآمد. به‌سبب قرار داشتن شیراز در محل تلاقی راه‌های منتهی به یزد، کرمان، خوزستان، اصفهان و خلیج فارس، شیراز به پایگاه (سپاه مسلمانان) در فارس و مقر دولت و کارگزاران ارشد نظامی و اداری تبدیل شد و برای دو قرن محل استقرار فرمانداران بود. در قرن چهارم و پنجم هجری قمری سلسله‌ی آل بویه شیراز را به پایتختی برگزیدند و مساجد، قصرها، کتابخانه و کانال آب‌رسانی از رودخانه‌ی کر را در آن بنا نمودند. اتابکان فارس (سَلغُریان) از نیمه قرن ششم هجری (۱۲ میلادی) بر شیراز مستولی شدند. در دوره‌ی آنها شیراز شکوفا شد و بناهای متعددی نظیر مدرسه، بیمارستان و بازار ساخته شد. به تدبیر اتابکان در حمله‌ی چنگیز خان مغول، شیراز از تخریب و قتل عام در امان ماند چرا که حکمرانان سلغری به پرداخت مالیات به مغولان رضایت دادند. شیراز همچنین از قتل‌عام تیمور نیز در امان ماند و در قرن سیزدهم میلادی، مرکزی پیشرو در علم و هنر بود، چنان‌که این شهر توسط جغرافی‌دانان قدیمی دارالعلم نامیده می‌شد. در دوران صفویه در شیراز بناهای متعددی مانند مدرسه‌ی خان، قصری در محل «میدان» و حصاری بدور شهر ساخته شد. پس از حمله‌ی افغان‌ها به ایران و سقوط صفویه در سال ۱۷۲۲ میلادی، سپاه افغان در سال ۱۷۲۳ روانه‌ی شیراز شد. شیراز بعد از نه ماه محاصره و تحمل قحطی تسلیم شد. نادرشاه افشار توانست در سال ۱۷۲۹ شیراز را از دست افغان‌ها درآورد و خرابی‌های به بار آمده را ترمیم نماید. اما با شورش حکمرانان محلی در دوره‌ی افشاریان بر علیه نادر شاه، نادر شاه سپاهی را روانه‌ی شیراز کرد و شهر پس از چهار ماه محاصره سقوط کرد. پس از این حمله بسیاری از مردم شیراز از دم تیغ گذشتند و و باغ‌های اطراف شیراز نابود شد. پس از انتخاب شیراز به عنوان پایتخت توسط کریم‌خان زند، شیراز رونقی دوباره یافت و بر جمعیت آن افزوده‌شد. در دوره‌ی کریم خان استادکاران و کارگران از سراسر ایران به شیراز آورده شدند. بناهای متعددی مانند ارگ جدید شهر، بازار وکیل، دیوان‌خانه، توپخانه، یک مسجد باشکوه و چند هزار مسکن برای لرها و لک‌هایی که در سپاه کریم خان بودند بنا شد. در آن زمان شیراز یازده بخش داشت که پنج تای آنها بخش‌های حیدری، پنج تای آنها نعمتی و یک بخش متعلق به یهودیان بود. در زمان رضا شاه که روند صنعتی شدن در شهرهای مختلف ایران رخ داد، شیراز بی‌بهره ماند. اما پس از جنگ جهانی دوم پیشرفت زیادی داشت. در سال ۱۳۵۳ شیراز از نظر بزرگی بعد از شهرهای صنعتی تبریز و اصفهان و شهر مذهبی مشهد قرار داشت. پس از انقلاب ایران، احیا و مرمت آثار تاریخی مورد توجه قرار گرفت که از مهم‌ترین کارهای انجام گرفته می‌توان به احیای ارگ کریم خان، مرمت و بازسازی آرامگاه خواجوی کرمانی و دروازه قرآن، حمام وکیل و حافظیه اشاره نمود. 

+ تبسّم غبیشی ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸
comment نظرات ()

افسانه‌ی آفرینش در ایران باستان

این مطلب در سایت «رادیو فرهنگ» منتشر شده است.

زروان نام یکی از ایزدان باستانی است. در نوشته‌های پهلوی خدای زمان است، خدایی که در زمانی که هیچ چیز وجود ندارد نیایش‌هایی به جای می‌آورد تا پسری با ویژگی‌های آرمانی اورمزد داشته باشد که جهان را بیافریند. زروان معمولاً به صورت موجودی با سر شیر و جسمی که ماری دور آن پیچیده، تجسم یافته‌است. زروان یا زمان در آیین ایرانی تاریخی مبهم و طولانی دارد. این نام در اوستا به صورت زَروان یا زُروان آمده ‌است. در برخی از نوشته‌های زبان پهلوی از زروان به صورت موجودی برتر از اورمزد سخن رفته ‌است. پیدایش این عقیده به دوره‌های بسیار دور، و پیش از ظهور زرتشت انگاشته شده ‌است. در لوحه‌های بابلی مربوط به قرن پانزدهم پیش از میلاد از ایزدی به نام زروان سخن رفته ‌است. در اوستا نیز به اختصار از این ایزد یاد شده و در متون پهلوی هم درباره‌ی آن اشاراتی وجود دارد. زروان اصلاً فرشته‌ی زمان است و با صفت اکرانه (بیکرانه) از او یاد شده است. از صفات زروان چنین پیداست که برای زمان آغاز و انجامی تصور نشده و آن را همیشه پایدار و قدیم و جاودانی دانسته‌اند. از این زمان بیکرانه است که زمان کرانمند آفریده شد و ادامه‌ی خلقت از طریق توالد و تناسل میسر گردید. بنا بر افسانه‌های ایران باستان ـ که حتا به پیش از آیین و افسانه‌های زردشتی باز می‌گردد ـ آئین زروانی مشتق از زروان است که به نظر زروانیان منشأ هم خیر و هم شر و پدر دو برادر یعنی اورمزد و اهریمن است. به اعتقاد زروانیان وجود مطلق زروان دو قطب متضاد خیر و شر را در خود دارد. آغاز خلقت و پیدایش جهان در افسانه‌های باستانی، که جهان مینویی است و هنوز نه مکان هست و نه زمان، و جهان فارغ از ماده و حرکت است، از دو «هستی» سخن به میان می‌آید که یکی جهان متعلق به اورمزد است و این جهان پر از نور و زیبایی و شادی و خوبی است. دیگری جهان متعلق به اهریمن است که تاریک و زشت و مجموعه‌ای است از هر چه ذهن می‌تواند راجع‌به دنیای بدی اندیشد.


به طور کلی، ویژگی بارز افسانه‌های ایرانی همین دوگانگی و ثنویت است که با افسانه‌ی زروان آغاز می‌شود و در پیکار همیشگی خیر و شر در غالب اورمزد و اهریمن، شکل می‌گیرد و تجسم می‌یابد. بنا بر افسانه‌هایی که از دوران باستان به جای مانده، زروان خدایی است که در زمانی که هیچ چیز وجود ندارد نیایش‌هایی به جای می‌آورد تا پسری با ویژگی های آرمانی اورمزد داشته باشد که جهان را بیافریند. در پایان هزار سال دعا و نیایش، زروان در به ثمر رسیدن و نتیجه‌ی این نیایش‌ها شک می‌کند و در همان هنگام نطفه‌ی اورمزد و اهریمن در بطن او بسته می شود. چنان که پیداست، اورمزد ثمره‌ی نیایش و صبر او و اهریمن میوه‌ی شک اوست. زروان پیمان می‌بندد که پسری را که نخست زاده شود فرمانروای جهان کند. اهریمن که از این نیت آگاه می‌شود و بدین ترتیب اهریمن ، آلوده و بد بو در برابر زروان ظاهر می‌گردد. و اورمزد، پاکیزه و خوشبو و پر از نور و روشنایی پس از او زاده می‌شود. زروان برای التزام به پیمانش مجبور می‌شود اهریمن را برای دورانی از نه هزار سال باقی مانده فرمانروا کند؛ با اطمینان به این‌که در پیکاری که در پایان جهان میان دو همزاد رخ خواهد داد اورمزد پیروز خواهد شد و به تنهایی و تا ابد فرمانروایی خواهد کرد. و این‌گونه، در آیین زروانی نیز پیروزی نهایی خیر بر شر وعده داده شده است.

تبسم غبیشی

+ تبسّم غبیشی ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۸
comment نظرات ()

افسانه‌ی آناهیتا

این مطلب در سایت «رادیو فرهنگ» منتشر شده است.

آناهیتا ایزد بانوی آب‌های روان، زیبایی، فراوانی و برکت در دوران پیش از اسلام بوده است. به سبب ارجمندی آب در ایران باستان چند ایزد برای پاسداری از آب وجود داشت که آناهیتا (اردوی سوره اَناهیتا) محبوب‌ترین آنها است. اشیاء مفرغی کشف شده در لرستان گویای آن است که مادها اولین ایرانیانی بودند که آناهیتا را گرامی می‌داشتند. سنگ‌نبشته‌ی اردشیر دوم هخامنشی در همدان شاید اولین سند مکتوب باشد که به آناهیتا اشاره دارد. سکه‌های مکشوفه‌ی اشکانی در همدان و تخت سلیمان که به آناهیتا تعلق داشتند و این‌که تیرداد دوم اشکانی در معبد آناهیتای شهر ارشک تاج گذاری کرد بیان‌گر اهمیت آناهیتا در این دوره است. سنگ نبشته‌های زیادی نیز از دوره‌ی ساسانی و همچنین طاق بستان خسرو پرویز و انوشیروان و معبد آناهیتای کنگاور و بیشاپور به آناهیتا تعلق دارند.

آناهیتا (اردوی سوره) در افسانه‌های باستانی ایران، ایزدبانوی همه‌ی آب‌های روی زمین و سرچشمه‌‌ی اقیانوس کیهانی است. او شخصیتی بسیار محبوب و برجسته داشته است. اردوی به‌معنای رطوبت و در آغاز نام رودخانه‌ی افسانه‌ای مقدسی بوده است و سوره یا سورا ـ بخش دیگر نام او ـ معنی نیرومند و پرزور دارد. آناهیتا نیز به معنی پاکی و بی‌آلایشی است. در متون اوستایی او را به صورت زنی جوان و بلندبالا و زیبارو تصویر کرده‌اند که به جواهر آراسته و طوقی زرین بر گردن و تاجی از صد ستاره‌ی هشت‌گوش بر سر دارد. آناهیتا بر گردونه‌ای سوار است که چهار اسب آن را می‌کشند: باد، باران، آب و تگرگ. این ایزدبانو با صفات نیرومندی، زیبایی و خردمندی به صورت الهه و مظهر عشق و باروری نیز درمی‌آید. در افسانه‌های کهن او را سرچشمه‌ی زندگی، پاک‌کننده‌ی تخمه‌ی نرها و زهدان ماده‌ها می‌دانسته‌اند. به سبب ارتباط با زندگی، جنگجویان در نبرد زنده ماندن و سلامتی و پیروزی را از او طلب می‌کرده‌اند.

بنا به افسانه‌های کهن، آناهیتا در بلندترین طبقه‌ی آسمان جای گزیده و بر کرانه‌ی هر دریاچه‌ای خانه‌ای آراسته با صد پنجره‌ی درخشان و هزار ستون خوش‌تراش دارد. در اوستا، قهرمانان و ضد قهرمانان به یک‌سان آناهیتا را می‌ستایند و به‌ حضورش قربانی تقدیم می‌کنند. زنان در هنگام زایمان برای زایش خوب و دختران برای یافتن شوهر مناسب به درگاه او دعا می‌کردند. برای او همتایی نیز در افسانه‌های یونان باستان وجود دارد: آفرودیت، الهه‌ی عشق و باروری. در افسانه‌های بین‌النهرین نیز الهه‌ی بابلی ایشتر را هم‌پای او دانسته‌اند. همچنین ایزدبانوی سرس‌وتی در آیین ودایی در هند را نیز تغییریافته‌ی آناهیتا می‌دانند. آناهیتا در فارسی میانه (پهلوی) و امروزی ناهید یا آناهید است و در زبان ارمنی آناهیت نامیده می‌شود. تاریخ نویسان کلاسیک باستان یونانی و رومی از او با نام اَنَئیتیس یاد کرده و او را با یکی از ایزدان معابد خود یکی دانسته‌اند. سیارک نوع «اس سیلیسوم» به نام آناهیتا ۲۷۰ و به یاد او نامگذرای شده‌است.

ایزدبانوی آب‌ها، پرستشگا‌ه‌هایی در دوران باستان داشته که از میان آن‌ها، نیایشگاه‌های همدان، شوش و کنگاور که ویرانه‌های آن هنوز پابرجاست، از همه مجلل‌تر بوده‌اند. معبد آناهیتا در مرکز شهر کنگاور، ( در مسیر همدان ـ کرمانشاه) بر روی تپه‌ای طبیعی با حداکثر ارتفاع 32 متر نسبت به سطح زمین‌های اطراف قرار دارد. در قسمت جنوبی بنا، پلکان دو طرفه‌ای به وجود دارد که هر دو تا پنج پله در یک بلوک سنگی ایجاد شده است. در وضع موجود تعداد سنگ پله‌ها در پلکان شرقی 26 پله و در پلکان غربی 21 پله است، گرچه ارتفاع دیوار نشان می دهد که تعداد پله‌ها در گذشته بیش تر بوده است. در مرکز بنا، صفه‌ای با جهت شرقی ـ غربی ساخته شده که با لاشه‌ی سنگ‌های بزرگ که حداقل یکی از سطوح آن صاف بوده ساخته شده است و نمای آن با ملاط گچ پوشیده شده که جز در برخی از سطوح پائین دیوار نشانی از آن نمانده است. بر روی صفحه‌ای چهارگانه، به جز فاصله بین دو رشته پلکان جنوبی، یک ردیف ستون قرار گرفته است. این ستون‌ها کوتاه و قطورند. بلندی هر ستون که شامل پایه، ساقه و سرستون است 54/3 متر و قطر هر یک از ساقه ستون‌ها که استوانه‌ای شکل هستند 144 سانتی‌متر است. عده‌ای ساخت این بنا را به اواخر سده‌ی سوم و آغاز سده‌ی دوم پیش از میلاد نسبت داده‌اند و برخی آن‌را به سه دوره‌ی هخامنشی، اشکانی و ساسانی نسبت می‌دهند. این امر احتمالاً نشان‌گر این است که این بنا در هر یک از این دوره‌ها بازسازی شده است.

+ تبسّم غبیشی ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢۳
comment نظرات ()

سرگذشت آبادان

این مطلب در سایت «رادیو فرهنگ» منتشر شده است.

شهرستان آبادان در جنوب غربی ایران و در استان خوزستان قرار دارد. پس از اهواز این شهر مهم‌ترین شهر خوزستان است. آبادان دارای فرودگاه و بندر است و به دلیل داشتن پالایشگاه نفت و هم‌مرزی با کشور عراق، از زمان جنگ جهانی دوم یکی از مهم‌ترین شهرهای خاورمیانه و ایران بوده‌است. یکی از بزرگ‌ترین پالایشگاه‌های نفت جهان در این شهر قرار دارد. نفت از اغلب مناطق خوزستان با لوله به این شهر می‌رسد و پس از تصفیه به کشورهای مختلف جهان صادر می‌شود.

نام آبادان در دوران اسلامی و تا پیش از سال 1314 «عَبّادان» و در برخی روایت‌های محلی و مذهبی «جزیره الخضر» بوده است. در این سال بنا به تصویب هیأت وزیران دولتِ رضاخان و در جهت تبدیل نام‌های بیگانه به فارسی، نام این شهر به آبادان تغییر کرد. درباره‌ی وجه تسمیه‌ی «عبادان» روایت‌های مختلفی وجود دارد. روایتی بانی شهر را سردار جنگ‌های قرن یکم هجری «عباد حبطی» می‌دانند که پادگان نظامی خود را به نام «عَبّادان» در این منطقه دایر کرد. برخی برپایی یک عبادتگاه صوفی در آن منطقه و به طبع آن نام‌گذاری منطقه به نام «عَبّادان» به‌معنی پرهیزگاران را منشأ این نام می‌دانند. بنا به گفته‌ی برخی نیز آبادان برگرفته از نام باستانی «اوپاتان» به معنی جایی که از مرزهای آبی محافظت می‌شود است. هرچند که تاریخ‌نگاران یونانی، ایجاد آبادان را در قرن پنجم پیش از میلاد نوشته‌اند که در آن زمان معروف به «خاراکس» بوده است.

جزیره‌ی آبادان در زمان عیلامیان ـ حدود 2700 سال پیش از میلاد‌ ـ بخشی از سرزمین عیلام بوده است. پس از شکست عیلام به دست بخت‌النصر آبادان به تصرف بابل درآمده و پس از آن جزء قلمرو مادها بود. کوروش در سال 550 قبل از میلاد مادها را شکست داد و پس از آن جزیره‌ی آبادان بخشی از قلمرو هخامنشیان شد. در زمان حمله‌ی اسکندر مقدونی، آبادان به تصرف یونانیان درآمد و در زمان سلطنت مهرداد اول ـ سال 171 پیش از میلاد ـ تحت سلطه‌ی اشکانیان شد. ساسانیان پس از فتح کرمان به تصرف خوزستان پرداختند و اردشیر اول ساسانی شهر «بهمن اردشیر» (بهمنشیر) را در سرزمین قدیم آبادان کنونی پی‌افکند و در آن پاسگاه‌هایی دایر کرد. در قرن‌های نخستین دوره‌ی اسلامی، آبادان شهری آباد بوده. اما کم‌کم ویران شده و بعدها در همان محل دهکده‌ی کوچکی بنا شده. در سال 19 هجری تمای خوزستان به تصرف عرب‌ها درآمد و آبادان در محدوده‌ی بصره قرار گرفت. در دوران عباسی، به عنوان یک شهر بندری پررونق توسعه پیدا کرد و در سال 260 هجری قمری، حکومت آبادان از طرف خلیفه به عمرولیث صفاری سپرده شد. در زمان حکمرانان آل بویه، آبادان بار دیگر تصرف شد. در زمان خوارزمشاهیان بار دیگر به دست عمال خلیفه‌ی بغداد افتاد و از آن به بعد است که جزیره‌ی آبادان کاملاً از رونق می‌افتد. در زمان شاه عباس صفوی ـ سال 1024 هجری قمری ـ تحت حکومت فارس قرار گرفت و در سال 1142 نادر شاه افشار آن را تصرف کرد.

آبادان در زمان قاجاریه و در اثر عوامل خارجی دگرگون شد و مورد توجه قرار گرفت. به‌تدریج آب دریا عقب‌نشینی کرد و خاک‌ آن محل حاصلخیزی برای کشاورزی و صیادی شد. اقوام و عشایر عرب و ایرانی به این جزیره آمدند و نخلستان‌ها احداث کردند و ساختمان‌های گلی ساختند. بعد از کشف نفت در مسجد سلیمان توسط «شرکت نفت انگلیس ـ ایران» آبادان نیز مورد توجه قرار گرفت و در سال 1908 میلادی، در مرداب‌های جزیره‌ی آبادان اولین پالایشگاه نفت دایر شد. احداث پالایشگاه و ورود نیروهای انسانی انگلیسی، هلندی، هندی و ایرانی ساخت مسکن‌های جدید و مجهز را ملزم کرد و آبادان کم‌کم تبدیل به شهری پرجمعیت و مدرن با امکانات رفاهی و فرهنگی فراوان شد. در دوران انقلاب ایران آبادان مرکز مبارزه‌ی نیروهای سیاسی بود و سینما رکس آبادان به آتش کشیده شد و بیش از چهارصد نفر جان باختند. این حادثه در برانگیختن خشم مردم و سرعت بخشیدن به انقلاب مؤثر بود. در زمان جنگ ایران و عراق نیز آماج تهاجم‌های هوایی و زمینی ارتش عراق قرار گرفت و خسارات جانی و مالی فراوانی به آن وارد شد. این جنگ، پالایشگاه، تاسیسات نفتی، بندرگاه‌ها، فرودگاه و دیگر مراکز صنعتی و اقتصادی و اجتماعی آسیب فراوانی رساند و موجب کاهش جمعیت شهر شد. آبادان پس از عملیات ثامن‌الائمه و در سال ۱۳۶۰ از محاصره آزاد شد. هم‌اکنون آبادان شهری نسبتاً آباد است که بیش‌تر فعالیت اقتصادی آن حول پالایشگاه نفت و پتروشیمی آبادان می‌گذرد. 

+ تبسّم غبیشی ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۳
comment نظرات ()

سرگذشت قالی‌بافی در ایران

این مطلب در سایت «رادیو فرهنگ» منتشر شده است.

تاریخ فرش را نمی‌توان از تاریخ زندگی انسان جدا دانست. انسان‌های نخستین طی هزاره‌ها با روش درهم تنیدن الیاف گیاهی و پوست درختان،و با بهره‌گیری از پشم حیواناتی که قابلیت زیست در جوامع اولیه را داشتند، می‌توانست زیراندازهایی نه چندان نرم را تولید کند. نیاز به تولید بیشتر زیراندازهای دست‌بافت روزبه‌روز محسوس‌تر شد و بافت این‌گونه زیراندازها  تکامل یافت. حفاری‌های باستان‌شناسی نشان می‌دهد استفاده از بوریاهای بافته شده از نی‌های منطقه بین‌النهرین، از هزاره‌های چهارم و پنجم پیش از میلاد متداول بوده و بافت گلیم تا سده‌ی پانزده پیش از میلاد، به مرحله‌ی بالایی از تکامل رسیده است.

اما درپی کشف قالی «پازیریک» در سال 1949 میلادی به همت پروفسور «رودنکو» باستان‌شناس روسی، که در منطقه‌ی آلتایی نواحی جنوبی سیبری و در گور یکی از پادشاهان سکایی یخ زده بود، در این نکته کوچک‌ترین تردیدی باقی نمی‌مانّد که زادگاه هنر قالی‌بافی ایران بوده است. طرح‌ها و نقش‌های قالی پازیریک که بدون تفاوت‌های محسوس، در دیگر آثار ایرانی چون بنای تخت جمشید نیز به چشم می‌خورد، مبنای نظر هنرشناسان و تاریخ‌دانان بر این عقیده است که این فرش در ایران بافته شده و متعلق به حدود 500 سال قبل میلاد، یعنی دوره‌ی پادشاهی هخامنشیان است. این اثر ارزنده که به دلیل یخ‌بستگی از پوسیدگی در امان مانده، سابقه‌ی بافت قالی در ایران و جهان را به پیش‌تر از سده‌ی پنجم پیش از میلاد می‌برد. قالی پازیریک به ابعاد 183 در 200 سانتی‌متر هم اکنون در موزه‌ی «ارمیتاژ» سن‌پترزبورگ (لنینگراد سابق) نگهداری می‌شود.

پس از این نخستین قالی کشف شده در تاریخ، در ادبیات فارسی به‌کرات از تخت معروف طاقدیس متعلق به خسرو پرویز پادشاه ساسانی یاد شده که بر آن به روایتی چهار فرش که هر یک نشان‌دهنده‌ی فصلی از سال بوده، می‌گسترده‌اند. در روایاتی نیز از فرشی موسوم به «بهارستان» در دوران ساسانیان یاد می‌شود که دارای پودی ابریشمین بوده و به زر و سیم و انواع گوهر نیز آراسته بوده است. گذشته از توصیفات اغراق‌آمیز، اخبار بالا نشانه‌هایی از قابلیت و برتری هنرمندان ایرانی، و پیشتازی آنان در هنر فرش‌بافی بیان می‌دارد.

با ظهور دین اسلام در ایران و فروپاشی نظام ساسانیان، هنر قالی‌بافی که بیشتر توسط اشراف حمایت می‌شد، دچار رکود گشت و متعاقب آن ظهور سلسله‌های مختلف و عدم ثبات سیاسی در قلمرو پهناور ایران، توان رشد و نمو را از آن گرفت. به‌خصوص که اعراب به تجملات زندگی توجهی نداشتند و به‌منظور مبارزه با شرک و بت‌پرستی نقش‌پردازی از انسان و حیوان را مکروه می‌دانستند. لیکن این روند دیری نپایید و خلفای بنی‌امیه و بنی‌عباس در تقلید از شاهان گذشته، به این هنر توجه کردند و موجبات شکوفایی این هنر را پدید آوردند. اما ویرانی و کشتاری که حمله مغول با خود آورد تا چندی فعالیت‌های هنری را در ایران متوقف کرد تا آن‌که با تاسیس مکتب هرات در قرن نهم ه.ق قالی ایرانی نیز بار دیگر رونق و اعتبار تازه‌ای پیدا کرد. مهم‌ترین سند برای بررسی نقوش قالی‌های آن دوران، مینیاتورهای ایرانی است که با توجه به آن‌ها، در دوران تیموری استفاده از نقشه برای بافت قالی رایج بوده و سه نقش عمده‌ی لچک‌وترنج، محرابی و هندسی رهاورد این دوران است. در دوران حکومت صفویه و در طی سده‌های دهم و یازدهم هجری قمری، رونق و شکوفایی قالی ایرانی به اوج خود رسید و قالی ایرانی چه از لحاظ نقش و رنگ‌آمیزی و چه از حیث کیفیت بافت به بالاترین درجه‌ی تکامل خود رسید. شاه عباس با تأسیس کارگاه‌های قالی‌بافی در جوار کاخ‌های خود بین چهل‌ستون تا میدان نقش جهان، بافندگان را زیر نظر داشت تا از کیفیت بافت و ظرافت آنها مطمئن شود. ایجاد روابط تجاری با کشورهای اروپایی و ورود جهان‌گردان و سفیران به ایران زمینه‌ی گسترش روابط فرهنگی و تجاری را با دیگر کشورها فراهم ساخت و استقبال از قالی‌های نفیس ایرانی در اروپا بر اهمیت این هنر افزود. از جمله قالی‌های معروف دوران صفویه باید به «فرش شیخ صفی‌الدین اردبیلی» که اکنون در موزه‌ی ویکتوریا و آلبرت لندن نگه‌داری می‌شود، «قالی چلسی» و «قالی شکارگاه» اشاره کرد. قدیمی‌ترین قالی به‌جا مانده از دوران اسلامی که با نقش لچک‌و‌ترنج بافته شده، متعلق به دوران صفویه است که هنر دست استاد غیاث الدین جامی است.

شورش افاغنه شیرازه‌ی فرهنگ  و هنرهای ایران را از هم گسیخت و وضع نابسامان قالی‌بافی نزدیک به صد سال تا پایان ناگوار جنگ‌های ایران و روس در زمان فتحعلی شاه قاجار ادامه یافت. در آغاز حکومت ناصرالدین شاه قاجار، بازرگانان تبریزی در استانبول بازار مناسبی برای عرضه‌ی قالی ایرانی یافتند و با رونق این بازار بر آن شدند تا بافت قالی را افزایش دهند و ابتدا در تبریز و روستاهای اطراف آن و سپس در مشهد، کرمان، اراکو جاهای دیگر کارگاه‌های قالی‌بافی دایر کردند. از آن‌گاه تا به امروز قالی‌ایرانی یکی از مهم‌ترین صادرات کشور بوده است. طرح‌های سفارشی آمریکایی، و کپی از طرح‌های فرانسوی و همچنین جنگ‌های جهانی اول و دوم بازار پر رونق فرش ایران را با رکود ناگهانی روبرو ساخت و کارگاه‌های بسیاری را تعطیل کرد. در پی رکود اقتصادی استفاده از رنگ‌های مصنوعی که از کشورهای اروپایی به ایران راه یافته بود و کاربرد گره‌جفتی نیز از ارزش فرش ایران به نحوه محسوسی کاست. 


+ تبسّم غبیشی ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۳
comment نظرات ()

سرگذشت فردوسی

این مطلب در سایت «رادیو فرهنگ» منتشر شده است.

حکیم ابوالقاسم فردوسى طوسى، بزر‌گ‌ترین حماسه‌سراى تاریخ ایران و یکى از برجسته‌ترین شاعران جهان شمرده می‌شود. اهمیت فردوسی در آن است که با آفریدن اثر بزرگ خود شاهنامه، نه‌تنها زبان بلکه افسانه‌ها و فرهنگ و تاریخ همه‌ی اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید.

فردوسی در سال 329 هجری برابر با 940 میلادی در روستای «باژ» یا «باز» از طابران طوس متولد شد. او از نجیب‌زادگان طوس بود و از طبقه‌ای موسوم به «دهقانان» برخاسته بود. «دهقانان» گروهی از نجیب‌زادگان درجه‌ی دو، و صاحب‌دولتانی بودند که از راه اداره‌ی املاک موروثی خود روزگار می گذراندند و در امور دولتی نیز اندک تصرفی داشتند. این طبقه نزد معلمان دینی و آگاه تربیت می‌شدند و در حفظ فرهنگ و سنت و روایات ملی سرزمین‌های خود کوشا بودند. بدین‌سان فردوسی نیز از همان زمان که به کسب علم و دانش می‌پرداخت، به خواندن داستان هم علاقه‌مند شد و به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می‌ورزید. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ هنگامى که اندیشه‌ی نظم شاهنامه او را به خود مشغول داشت و روزى که بدین کار دست زد بیش از چهل سال از زندگانی‌اش نمى‌گذشت. در مورد داستان‌هاى حماسه‌ی شاهنامه باید گفت که پیش از او دیگران نیز به این کار دست زده بودند. مسعودى مروزى قسمتى از شاهنامه را به وزن ترانه‌هاى ساسانى ساخته بود که از تمام آن فقط چند بیت از سرگذشت کیومرث مانده است. پس از مسعودى، دقیقى طوسى سرگذشت گشتاسب و ظهور زردشت را به نظم آورد و چون دقیقى به دست غلامى کشته شد، شاهنامه‌ی وى نیز ناتمام ماند.

 در ابتدای کار فردوسی، هم خود او ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم برخی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستانی ایران علاقه داشتند، او را یاری می‌کردند. لیکن به مرور زمان و پس از گذشت سالیان، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود، دچار فقر و تنگدستی شد. فردوسی سرودن شاهنامه را تنها به دلیل علاقه شخصی و حتی سال‌ها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار، به‌تدریج ثروت و جوانی خود را از دست داد، به فکر افتاد که اثر خود را به نام پادشاه بزرگی درآورد و با این تصور که سلطان محمود قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. برخی گفته‌اند به‌سبب بدگویی حسودان، فردوسی نزد سلطان محمود به بی‌دینی متهم شد و داستان‌های پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود، پست و ناچیز جلوه دادند. اما سلطان محمود که بیش از تاریخ و داستان‌های پهلوانی، به اشعار ستایش‌آمیز شاعران علاقه داشت، شاهنامه را بی‌ارزش دانست و بر فردوسی خشم گرفت: «شاهنامه خود هیچ نیست، مگر حدیث رستم؛ و اندر سپاه من، هزار مرد چون رستم هست».

فردوسی برآشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات، غزنین را ترک کرد و مدتی در شهرهای هرات، ری و طبرستان متواری بود تا آنکه سرانجام به سال 411 هجری قمری در زادگاه خود درگذشت. معروف است که سلطان محمود چند سال بعد پشیمان شد و فرمان داد تا به‌قصد دلجویی ثروت فراوانی را برای فردوسی بفرستند. اما روزی که هدیه‌ی سلطان را از غزنین به طوس می‌آوردند، جنازه‌ی شاعر را از طوس بیرون می‌بردند و تنها دختر فردوسی نیز هدیه سلطان محمود را نپذیرفت. جنازه‌ی فردوسی اجازه‌ی دفن در گورستان مسلمانان را نیافت، چرا که یکى از مذکران متعصب طابران طوس او را رافضى خواند و مانع تدفین جنازه‌ی وى در گورستان شهر شد. . به‌ناچار جنازه را در باغى که کنار دروازه‌ی شهر و متعلق به خود حکیم فردوسى بود به خاک سپردند. اگر این روایت درست باشد محل آرامگاه کنونى شاعر را باید ملک شخصى او شمرد. شهر طوس کنونی در شش‌هزارگزى راه مشهد به قوچان، در کنار خرابه‌هاى طوس قدیم شکل گرفته و در دل این نقطه، در میان باغى نسبتاً بزرگ، بناى سنگى آرامگاه فردوسى قرار دارد. این بنا به فرمان رضاشاه در سال 1313 هجری شمسی ساخته شده است. 

+ تبسّم غبیشی ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱۳
comment نظرات ()

خدمتکار و پروفسور

یوکو اوگاوا / کیهان بهمنی

«... تصمیم گرفتیم اول به آرایشگاه برویم. آرایشگر با دیدن سرووضع پروفسور یک کم جا خورد. اما بعد نشان داد که آدم خوش‌قلبی است. بلافاصله خودش متوجه شد که وجود آن یادداشت‌ها بدون علت نیست. برای همین برخوردش با پروفسور عین یک مشتری عادی شد. ظاهراً آرایشگر فکر کرد ما نسبتی با هم داریم چون گفت: «چقدر آدم خوشبختی هستید که دخترتان همراهتان هست.» ...»

+ تبسّم غبیشی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳
comment نظرات ()

جوانی بدون جوانی

میرچا الیاده / رضا دهقان

«... پیدا بود که روز داغی در پیش است. لباس‌هایش را درآورد و نازک‌ترین پیژامه‌ای را که توی گنجه پیدا کرد، پوشید. رفت روی تخت دراز کشید. بلافاصله صدای درونش را شنید: خودت خوب می‌دانی که قضیه خوابگردی نبود. تو همان کاری را کردی که باید می‌کردی ـ تا همه را تا حدّ ممکن سردرگم کنی. اما از حالا به بعد، ما دیگر به چنین روش‌هایی نیاز نداریم...»

+ تبسّم غبیشی ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۸
comment نظرات ()

← صفحه بعد