ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"پیمان سپیده‌دم"

رومن گاری/ آزیتا همپارتیان

" ... با درجه‌ی سروانی بر دوش کت سیاه، با کلاه بر روی چشم، با حالتی خشن‌تر از همیشه به‌خاطر فلج صورت، رمانم به فرانسوی و به انگلیسی در کوله‌پشتی که پر از بریده‌های روزنامه بود و در جیبم با نامه‌ای که درهای حرفه‌ی دیپلماتیک را به رویم باز می‌کرد و با مقدار کافی سرب در بدن برای آن‌که وزنه‌ای باشد، سرمست از امید، جوانی، اطمینان و مدیترانه، ایستاده، سرانجام ایستاده در روشنایی، بر ساحلی مبارک که هیچ دردی، هیچ فداکاری و هیچ عشقی هرگز در باد رها نمی‌شد... پس از آن‌که آبرومندی جهان را ثابت کرده‌بودم به خانه برمی‌گشتم... "

***

رومن گاری خواننده را در تمام طول کتاب می‌خنداند تا در پایان اشکش را دربیاورد. این کتاب که ترجمه‌ی دیگری هم از آن با نام "میعاد در سپیده‌دم" چاپ شده، به نوعی زندگی‌نامه‌ی خودنوشت نویسنده است و پیمان عشقی که بین او و مادرش بوده. مادری که در طول تمام سختی‌ها و تنهایی‌ها و مهاجرت‌ها تنها به این فکر می‌کرده که پسرش باید "کسی" بشود و همه‌ی همّ و غمش را در این راه می‌گذارد و حتی پیش از مرگ شغل پسرش را هم تعیین و تضمین می‌کند. این کتاب را بارها خوانده‌ام و هربار به اندازه‌ی بار اول خندیده‌ام، گریه کرده‌ام و لذت برده‌ام.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"در قند هندوانه"

ریچارد براتیگان/ مهدی نوید

"... همان‌جا لباس‌پوشیده خوابیدن پائولین را تماشا کردم. عجیب است. از وقتی که دیگر با هم هستیم پائولین چقدر راحت می‌خوابد، چون پائولین آن دختری بود که شب‌ها فانوس به دست پیاده‌روی‌هایی طولانی می‌کرد. پائولین در نظرم دخترِ پیچیده‌یی بود که از جاده‌ها بالا و پایین می‌رفت، در این مکان، روی این پل، این رودخانه، زیرِ این درخت‌های جنگلِ کاج می‌ایستاد. موهایش طلایی است و حالا خوابیده است..."

هنر براتیگان آن است که از هیچ داستان می‌آفریند. داستان‌هایی که خواننده را مبهوت و حتی مشکوک می‌کند. نثر براتیگان ساده است، ساده در حدّ تخیلات ذهنی کودکانه اما سیال و چموش. در قند هندوانه هم روایتی ساده و معمولی است از ساکنان یک –دهکده شاید- که در قند هندوانه است. خورشید هر روز با رنگی متفاوت طلوع می‌کند، و راوی قلمش را در جوهر تخم هندوانه می‌زند و از زندگی در قند هندوانه می‌نویسد.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی"

جیمز جویس/ منوچهر بدیعی                                          

"... چنین می‌نمود که زندگی‌اش به نزدیکی ابدیت کشانده می شود؛ هر اندیشه و هر گفتار و هر کردار و هر لحظه آگاهی را ممکن بود به صورتی درآورد که با روشنایی تمام در ملکوت آسمان بازتابد: و گاهی آن اثر فوری را چنان به‌وضوح می دید که گویی احساس می‌کرد روحش در عین ایثار مانند انگشت بر روی شستی‌های یک ماشین حساب بزرگ فشار می‌آورد و می‌بیند که مبلغ آنچه خریده است بی‌درنگ در ملکوت ظاهر می‌شود، نه به صورت عدد بلکه به صورت ستون باریکی از عود یا یک گل نازک..."

***

به نقل از پشت جلد کتاب "چنان که اغلب جویس‌شناسان معتقدند و در یکی از یادداشت‌های این کتاب نیز آمده‌است، «استیون ددالوس» همان جیمز جویس است و «چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی» در واقع زندگی نامه‌ی خودنوشت جویس است از دو سالگی تا حدود بیست سالگی یعنی تا زمانی که برای نخستین‌بار به پاریس رفت". شیوه‌ی روایت سوم‌شخص است – محدود به ذهن استیون-، و کشمکش‌های ذهنی نویسنده را در سال‌های نوجوانی و جوانی درباره‌ی هنر، عشق و به‌خصوص مذهب بازتاب می‌دهد. می‌گویند این کتاب مقدمه‌ای است بر رمان "اولیس"، شاهکار جویس. 

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"دیر یا زود"

آلبا دسس پدس/بهمن فرزانه

 

"... می‌دانستیم که گاهی اوقات چیز بی‌اهمیت و کوچکی برای نجات یا از بین رفتن ما کافی است، با این حال هرگز در چنین اوقاتی به هم تلفن نکردیم و با طاقت آوردن چنین شب‌ها، زندگی آموختیم. گفتم: درست است اما عاقبت همیشه خسته هستیم، می دانی، دلم می‌خواهد زندگیم را مانند بسته‌ای در دست کس دیگری بگذارم و بگویم: بیا برای من دیگر بس است حالا تو فکرش را بکن..."

***

راوی زنی نویسنده است که یک روز صبح خدمتکارش که تنها همدمش بوده او را ترک می‌کند. در اندوه و تنهایی زندگی‌اش را مرور می‌کند و مسیر متفاوتی را که در جوانی انتخاب کرده بی‌حاصل می‌بیند. و در نهایت می‌فهمد خدمتکارش او را به سبب بیش از حد مهربان و منصف بودن ترک کرده.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

" باورهای حقیقی"

ویرجینیا وولف/مامک بهادرزاده

"... یه آدم بالغ هیچ‌وقت وانمود نمی‌کنه که بالشش جودیه و اونو ببوسه؛ و بعدم اونقدر اشک بریزه که همه جای بالش خیس بشه و آب بینیش هم سرازیر بشه. یه آدم منطقی، نصف شب بیدار نمی‌شه بره روی صندلیش، همونجایی که لباس رقصش گذاشته شده، بشینه و سرشو توی اون لباس خوشگل فرو ببره و های‌های گریه کنه و با ولع، بوی کلر دلنشین داخل اونو استشمام کنه و به حال همه‌ی چیزایی که اینطوری خراب شده، زار بزنه. می‌کنه؟..."

***

راوی دختر پانزده ساله‌ای است که برای درک معنای زندگی اتفاقات و مسئولیت‌های مهمی را تجربه می‌کند. دوستی را بعد از مدت‌ها می‌بیند و در خفا عاشقش می‌شود، از جانب نزدیک‌ترین دوستانش به‌خاطر اعتقادات سخت مذهبی‌شان طرد می‌شود، عاشق شدن مادرش را بعد از مرگ پدرش تاب می‌آورد، برای انتخاب شغل آینده‌اش دچار تردید است، برای تأمین هزینه‌های دانشگاه در بیمارستان کودکان کار می‌کند، و در پایان معشوقش را درحال بوسیدن یک هم‌جنس می‌بیند. مهم‌ترین ویژگی این کتاب نثر بی‌تکلف و صادق راوی است که از احساس و فراز و نشیب زندگیش می‌گوید، و وولف را برنده‌ی جایزه‌ی ملی کتاب آمریکا می‌کند.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"اگر شبی از شب های زمستان مسافری"

ایتالو کالوینو/لیلی گلستان

"...ماکیکو، همیشه حالت سربه‌هوا و شادمانه‌ای را داشت که اغلب بچه‌هایی که در محیط خانوادگی پرجدل بزرگ می‌شوند، به مثال دفاعی در برابر آن وضعیت، به خود می‌گیرند. در تمام مدت رشد، این حالت را با خود داشت و حالا در برابر دنیای بیگانه‌ها آن را از خود نشان می‌داد. انگار به پشت پرده‌ی یک شادمانی نیش‌دار و فرار پناه برده‌بود..."

***

مهم‌ترین چیزی که در این کتاب جلب توجه می کند ایده است، موضوع جدید که در شیوه‌ی تازه‌ای از روایت تنیده شده. خواننده خود شخصیت اصلی رمان است. خواننده‌ای که در روند دنبال کردن داستانی که مدام ازش می‌گریزد از یک کتاب به کتاب دیگر پرتاب می‌شود، و ما هم در خواندن چند صفحه‌ای از کتاب جدید سهیم می‌شویم. هرچند من در یک سوم پایانی کتاب کمی از این پرش‌ها دل‌زده شدم، و حس کردم در این روند می­شود فصل‌هایی از کتاب را به دلخواه حذف کرد بی‌آنکه به خط روایت آسیبی برسد، اما در نهایت به نظرم خوانندنش واجب است. اثری است متفاوت و جالب.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ٤ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()