ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

“پری فراموشی”

فرشته احمدی

"... صدای کوبیده شدن درِ آپارتمان را هم شنیدم. رفت که رفت. برای خودم قهوه درست کردم. می‌خواستم آهنگی را با سوت بزنم، نمی شد. کمی از شکر را عمداً روی پیشخوان ریختم. لکهٔ گردِ تهِ فنجان قهوه را هم گذاشتم تا سفیدی چون برف پیشخوان را گل‌آلود کند، تا دیگر در را به هم نکوبد. چه قدرتی دارد این مادر! می‌تواند کاری کند که دایم به او فکر کنم. وجودش آنقدر جاگیر و سنگین است که بدون جسمش هم فضا از حضورش تهی نمی‌شود..."

***

رابطه‌ی مخدوش مادری با دخترش که انگار در دو طرف به بیماری بدل شده‌بود. زبان و لحن داستان را دوست داشتم. داستان در دو بخش روایت می‌شد که بخش دوم به نظرم حاشیه‌ها و زائده‌های زیادی داشت. کاراکترهایی که تکلیف حضورشان را نفهمیدم و وقتی به حرف می‌آمدند همه در یک جلد فرو می‌رفتند و حتی چیزهایی توی ذهنم پا در هوا و معلّق ماند، اما روایتش منطقی و سالم بود. با این‌حال تصویری که توی ذهنم بماند، حرفی که در پس و پشت واژه‌ها پنهان باشد، یا چیزی برای کشف نداشت. شاید به‌خاطر هم‌ذات‌پنداری شدیدی که با راوی داشتم: رابطه‌اش با دکتر، شرکت در جلسات هستی‌شناسی، معشوق خیالی و درگیری‌های مداوم ذهنی و قضاوت‌ها آنقدر برایم آشنا بود که گاهی پیش پا افتاده می‌نمود.

+ تبسّم غبیشی ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"موج‌ها"

ویرجینیا وولف/ مهدی غبرایی

"... بهتر نیست برویم توی چمن پرگل و گل مینا ریسه کنیم؟ چطور است بپرسیم قطار بعدی هیبریدز کی حرکت می‌کند و در کوپه‌اش جا ذخیره کنیم؟ همه چیز در راه است.»

برنارد گفت: « برای تو بله. ولی من دیروز یکهو با سر خوردم به یک صندوق پستی. دیروز نامزد کردم.»

سوزان گفت: « کپه‌های کوچک شکر کنار بشقاب‌هامان چه عجیب است. همین‌طور پوست‌های خالخال گلابی‌ها و قاب‌های مجلل آینه‌ها. پیش‌تر این‌ها را ندیده‌بودم..."

 

موج‌ها را همین حالا تمام کرده‌ام و کمی گیجم. نمی‌توانم راحت درباره‌اش نظر بدهم. لحن و زبانش بیشتر برازنده‌ی شعر است، و شاید همین روند خوانش را کُند می‌کند. نه به معنای عام پیرنگ دارد و نه تعلیق. پیرنگش شاید در قطعه‌های ابتدای هر فصل پنهان است - در توصیف موج‌های دریا- که به گذر عمر کنایه می‌زند. خوب که فکر می‌کنم تعلیق هم در همان حرکت و گذر روز از روی موج‌هاست. شخصیت‌ها در دیالوگ‌هایی نامأنوس ساخته شده - دیالوگ که نه- درواقع تک‌گویی‌های شش راوی، از کودکی تا پیری و مرگ. جسورانه و بی‌بدیل است. پس باید تحسینش کرد.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

" آئورا"

کارلوس فوئنتس/ عبدالله کوثری

 

"... پیچیده در بوی نمناک گیاهان، گام‌­هایت را می‌­شماری. نخست بر سنگفرش گام می‌­گذاری و آنگاه بر چوبی که زیر پا می‌­نالد و در اثر رطوبت اسفنج‌­وار شده‌­است. بیست و دو پله را زیر لب می‌­شماری و بعد می‌­ایستی، قوطی کبریت در دست و کیف به زیر بغل. بر دری که بوی چوب کاج کهنه می‌­دهد می‌­کوبی. کوبه‌­ای بر در نیست.  سرانجام به فشاری در را باز می‌­کنی. اکنون فرشی را زیر پایت حس می‌­کنی، فرشی نازک که ناجور پهن شده‌است. پایت بر رویش می‌­لغزد و چیزی نمانده که بیفتی. آن­گاه نور خاکستری ملایمی را می‌­بینی که برخی چین و شکن‌­های فرش را آشکار می‌­کند. صدا می‌­زنی:

-خانم.

چون گویا به‌­یاد می‌­آوری که صدای زنی را شنیده‌­ای. «خانم...».

-حالا لطفاً به سمت چپ بپیچید. در اول..."

***

آئورا داستان نویسنده‌ای است که برای نوشتن کتاب خاطرات همسر درگذشته‌ی پیرزنی بیمار استخدام می‌شود. داستانی عاشقانه که در فضایی وهم‌­آلود و با لحن و زبانی شاعرانه و راوی دوم شخص روایت می‌­شود، که انتخاب همین راوی و استفاده از ضمیر "تو" است که خواننده را لحظه به لحظه و در سطر سطر کتاب به دام می‌کشد و با خود می‌برد. وارد خانه‌ای عجیب می‌شویم، دختری عجیب را ملاقات می‌کنیم، از حضور زن صاحب‌خانه می‌ترسیم، مدام در تب و تابیم و با پایانی عجیب غافلگیر می‌شویم.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()