ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"پیرمرد و دریا"

ارنست همینگ‌وی/ نجف دریابندری

"... پیرمرد با خود گفت نمی‌دانم چرا از آب بیرون پرید. انگار می‌خواست قد و قواره‌اش را به رخ من بکشد. خوب، دیدم. ای کاش من هم می‌توانستم به او نشان بدهم چه جور آدمی هستم. اما اگر نشان می‌دادم دست کرختم را هم می‌دید. بگذار خیال کند من بیش از اینم که هستم، و من بیش از این خواهم‌بود. ای کاش من آن ماهی بودم، با هر آنچه او دارد، در برابر اراده‌ی من و هوش من، فقط. ..."

***

داستان پیرمرد فقیری است که بعد از هشتاد و چهار روز تلاش بی‌حاصل، تنها به دریا می‌زند و بعد از چند روز سرگردانی موفق به شکار ماهی بزرگ و بی‌مانندی می‌شود. پیرمرد که رمقی برایش نمانده ماهی را به قایقش می‌بندد، اما در راه برگشت طعمه‌ی کوسه‌ها (بمبک‌ها) می‌شود و در نهایت دست‌خالی به ساحل می‌رسد. یکی از مهم‌ترین آثار همینگ‌وی است. با نثری موجز و جادویی که مثل بقیه‌ی داستان‌هایش در ذهن خواننده تصویرهای جان‌دار و ملموس خلق می‌کند.

+ تبسّم غبیشی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"پنجاه و سه نفر"

بزرگ علوی

"...شاهکار محکمه‌ی پنجاه و سه نفر نطق دکتر ارانی بود. دکتر شش ساعت و نیم صحبت کرد. دوست و دشمن را بهت فرا گرفته‌بود. آژان‌ها و صاحب‌منصبان شهربانی با دهان باز به او نگاه می‌کردند. متهمین می‌خندیدند، قضات می‌ترسیدند و دل‌های همه‌شان می‌تپید. مدعی العموم و قاضی، جاسوسان آگاهی و آژان‌ها، روزنامه‌نویسان و صاحب‌منصبان شهربانی همه متوجه شدند که با یک مرد معمولی سر و کار ندارند. آنجا در محکمه در مقابل آن‌ها مردی ایستاده‌بود که به درجات از آن‌ها بزرگ‌تر بود..."

***

از روزهای دبیرستان که کتاب‌های ممنوعه! دست به دست بین‌مان می‌گشت و گم می‌شد و معلم ادبیات‌ نچ‌نچ‌کنان آن‌ها را از دفتر برمی‌گرداند و تذکر می‌داد مواظب باشیم، خواندنش توی دلم مانده‌بود. نوبت خواندن این کتاب به من نرسید. بعدها با قیمتی نجومی از کنار خیابان خریدمش و همان روز مجبور شدم به کسی اهداش کنم. بالاخره امانت گرفتمش و طلسم شکست!

به‌نظر می‌آید این کتاب بیشتر ارزش سیاسی-تاریخی دارد. داستان حبس و شکنجه و محاکمه‌ی پنجاه و سه نفر که در سال 1316به جرم داشتن افکار کمونیستی به زندان افتاده‌بودند و بعد از استعفای رضاخان و فرمان عفو عمومی، آزاد شدند.

+ تبسّم غبیشی ; ٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"تجاوز قانونی"

کوبو آبه/ علی قادری

"... به خونه برگشتم. تصمیم گرفتم کار رو یکسره کنم... درست وقتی می‌خواستم از پله‌ها بالا برم، یه نفر صدام کرد؛ برگشتم... همون زنی بود که صبح از کنار من و جیرو رد شده‌بود! گفت: «سلام...! مهمون‌های شما خیلی آدم‌های خوبی هستند...!»

خیلی به خودم فشار آوردم تا چیزی بهش نگم؛ می‌دونستم ممکنه از عصبانیتم کم کنه و باعث بشه از تصمیمی که گرفته‌بودم صرف نظر کنم... جلوی در اتاق رسیدم؛ نفس عمیقی کشیدم. سینه‌ام رو دادم جلو و وارد اتاق شدم... دور هم نشسته‌بودند و شام می‌خوردند. با دیدن من، جنتلمن دهنش رو با پشت دست پاک کرد..."

مجموعه‌داستانی است که کار دیگری از نویسنده‌اش نخوانده‌ام. روی جلدش نوشته برنده‌ی جایزه‌ی یومیوری. بعد از خواندن یکی دو داستان، به‌خصوص داستان تجاوز قانونی فهمیدم با یکی از پیروان کافکا طرفم. برای من کافکا کافی است. اثر پیرو کافکایی را نمی‌پسندم، مگر اینکه حرف تازه‌ای در موضوع یا شیوه‌ی روایت داشته‌باشد، که در این کتاب چیزی پیدا نکردم، جز زبان طنز. پایان‌بندی بیشتر داستان‌ها دچار نوعی شتاب‌زده‌گی بود، طوری‌که اثر احتمالی جزئیات و توصیف‌ها و فضاسازی‌های بدنه‌ی اصلی داستان‌ را از بین می‌برد.

نفهمیدم چرا زبان داستان‌ها محاوره است، به‌خصوص وقتی ناگهان تبدیل به زبان معیار می‌شد (البته حساب دیالوگ‌ها را جدا کرده‌ام). در کنار این‌ها تعدد سه‌نقطه‌ها و علامت‌های تعجب به‌عنوان علامت اتمام جمله، برایم آزاردهنده بود. البته شرایط تطبیق متن اصلی را با متن ترجمه شده ندارم.

+ تبسّم غبیشی ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"چشم"

ولادیمیر ناباکوف/یوسف نور‌‌ی‌­زاده

"...دریافته‌­ام که تنها خوشبختی این دنیا دیدن، جاسوسی، تماشا کردن و مورد علاقه قراردادن خود و دیگران است؛ تنها چشمی درشت بودن، کمابیش شفاف، قدری خون‌­گرفته و خیره. قسم می‌­خورم که این عین خوشبختی است. چه اهمیتی دارد که کمی جلف یا وقیح‌­ام، و هیچ‌­کس وقعی به این همه ویژگی‌­های برجسته‌­ام- ‌قوه‌­ی تخیلم، استعداد ادبی‌­ام نمی‌­گذارد... خوشحالم که می­‌توانم به خود خیره شوم، چون هر مردی جذابیتی دارد – آری، واقعاً جذابیتی دارد! دنیا، به هر شیوه‌­ای که بخواهد، نمی‌­تواند به من اهانت روا دارد. من آسیب‌­ناپذیرام. و برای من چه اهمیتی دارد که او با کس دیگری ازدواج کند؟..."

***

چشم روایتی متفاوت است از زبان یک انسان مرده، که مرگش درقالب نقل مکان از خانه‌­ای به خانه‌­ی دیگر است. مرده‌­ای که گاه به تماشای خود می‌­نشیند و گاه خودش می‌­شود و حرف می­‌زند. (راوی گاه اول شخص است و گاه از خودش فاصله می‌­گیرد و سوم شخص می‌­شود.) چیزی که نثر را برجسته می‌­کند طنز تندی است که راوی با آن مدام شخصیت‌­ها را به قضاوت می‌­گذارد، و بیش از همه خود را.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"دختری با گوشواره‌ی مروارید"

تریسی شوالیه/ گلی امامی


"... کاردک را برنداشتم. پشتم را کردم و از اتاق خارج شدم، از پله­‌ها آمدم پایین و از در زدم بیرون، تانکه را به طرفی هُل دادم. وقتی وارد خیابان شدم، برنگشتم به بچه­‌ها نگاه کنم که می­‌دانستم روی نیمکت نشسته‌­اند، تانکه را هم نگاه نکردم، که می­‌دانستم از این­که هُلش داده­‌ام، اخم‌­هایش را درهم کرده، به پنجره‌­ی بالا هم ننگریستم، که ممکن بود کنارش ایستاده‌­باشد. از اوده‌­لانگن­‌دیک دویدم پایین، از روی پُل گذشتم و به سبزه میدان رسیدم.

فقط بچه­‌ها و دزدها می­‌دوند.

به مرکز میدان که رسیدم، در دایره­‌ی کاشی­‌ها و ستاره­‌ی هشت­‌پر میدان آن ایستادم. هر پرَش متوجه جهتی بود که می‌­توانستم انتخاب کنم..."

***

بیماری پدر و چند روزی که خانه­‌ی خواهرم بودم، فرصتی شد تا بعد از هفت-هشت سال نگاهی به این کتاب بی­‌مانند بیاندازم. کتابی که برای من خیلی باارزش است. به­‌خاطر وارد شدن به زندگی خصوصی نقاشی که تابلوهای کوچک و ظریف و انگشت­‌شمارش برایم مرموز بود، به­‌خاطر کشف شیوه­‌ای جدید از روایت اول شخص که کم‌ترین دخالت احساس و تحلیل نویسنده را داشت، به­‌خاطر نثر آرام و روان که گاه آن­‌قدر تأثربرانگیز بود که احساس خفگی می­‌کردم، و باز به­‌خاطر نمایش جزئیات و تصویرسازی‌­های هنرمندانه که پرتره‌­ی "دختری با گوشواره­‌ی مروارید" را تا ابد در ذهنم ماندگار کرد. دختری که به­‌خاطر فقر کلفت خانواده­‌ی یان ورمیر (نقاش هلندی) می­‌شود، کم­‌کم به­‌عنوان دستیار به کارگاه نقاش راه پیدا می­‌کند،  عشقی در سکوت بین آن‌ها شکل می­‌گیرد، نقاش پرتره­‌ی دختر را نقاشی می‌کند و در نهایت  درپی آگاهی و اعتراضِ همسر نقاش، دختر مجبور به ترک خانه‌ی نقاش می­‌شود.

+ تبسّم غبیشی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()