ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

خدا حفظ‌تان کند دکتر که‌وارکیان

کورت ونه‌گات / سیدمصطفی رضیئی

«... مشخص شده که پرستارها و مدرسه‌های پرستاری، و مهدکودک‌هایی در بهشت برای افرادی وجود دارند گه در کودکی می‌میرند. مادرهایی جانشینِ داوطلب، و البته بعضی وقت‌ها مادرهای واقعیِ خودِ بچه‌ها از آن‌ها گهداری می‌کنند، البته اگر خود مادر هم مرده باشد. همه مثا خل و چل‌ها وابسته‌ی این روح‌های کوچولو می‌شوند، نازشان می‌کنند، لالا، لاال، بوس، ب.س، بوس، گریه نکن کوچولو...»

+ تبسّم غبیشی ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ٢٠ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تکیه‌ی دولت

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

در گذشته تکیه به مکان‌هایی گفته می‌شد که محل نگه‌داری تهیدستان و بینوایان بود و گاهی از این مکان‌ها برای عزاداری و سوگواری نیز استفاده می‌شده است. احداث این بناها در دوران قاجاریه رواج یافت و می‌توان گفت که مکانی شبیه خانقاه‌ها بوده و گاهی حتی جای آن‌ها را نیز می‌گرفته است. اما خانقاه‌ها تنها به درویشان اختصاص داشته و به طور مداوم توسط آن‌ها مورد استفاده و رفت و آمد بوده، و تکیه‌ها تنها در مواقع سوگواری و مراسم خاص استفاده می‌شدند و در زمان‌های دیگر درِ آن‌ها بسته بوده است. در قرن سیزدهم قمری در تهران تعداد چهل و پنج تکیه به شکل‌های مربع و دایره وجود داشته، اما مهم‌ترین تکیه‌ی تهران و حتی ایران، «تکیه‌ی دولت» بوده است که با نام‌های دیگری همچون «تکیه‌ی همایونی دولت»، «تکیه‌ی قیصر» و «تکیه‌ی بزرگ شاهی» نیز از آن نام برده شده است.

در اواخر قرن سیزدهم هجری قمری و به دستور ناصرالدین شاه قاجار، تکیه‌ی دولت در درون حصار ارگِ تهران و با پیروی از شیوه‌ی معماریِ سالن‌های نمایش اروپایی به‌خصوص «آمفی تئاتر ورونا» در انگلستان ساخته شد. این تکیه در محل سابق یک زندان و سیاهچال دولتی و همچنین قسمتی از منزل مسکونی میرزا تقی خان امیرکبیر، و در ضلع شرقی کاخ گلستان و در مجاورت بنای شمس‌العماره ساخته شد و اکنون با اینکه چیزی از آن باقی نمانده است، از آن به عنوان نماد پادشاهی دوران ناصری یاد می‌شود.

تکیه‌ی دولت بنایی مدور داشته و با احتساب سردابه‌ها در چهار طبقه ساخته شده بود که هر طبقه اتاق‌ها و حجره‌ها و غرفه‌های متعدد و تالارهای باشکوهی را در خود جای می‌داد و حدود بیست هزار نفر در آن جای می‌گرفتند. در یک سمت تکیه ایوان وسیعی وجود داشته که رواق آن با کاشی‌های الوان و آجر زینت یافته بود. این ایوان وسیع جایگاه مخصوص مقام سلطنت بوده است.

در طبقه‌ی دوم تکیه‌ی دولت، اتاقِ مخصوص شاه قرار داشت که ارتفاع آن بیشتر و سردر و سقف بلندتری داشت. هنگام اجرای نمایشِ تعزیه پرده‌ی تور سیاهی در برابر غرفه‌ی شاه می‌آویختند و در آن چراغی روشن نمی‌کردند تا شاه و مردم بتوانند آزادانه صحنه‌های تعزیه را تماشا کنند.

 عمده‌ی استفاده‌ی تکیه‌ی دولت در دهه‌ی اول ماه محرم و برای سوگواری سید الشهدا و خاندان او بوده است. بنا را از آجر سفید ساخته بودند و سرتاسر آن مزین به کتیبه‌های خوشنویسی از ادعیه‌ی مسلمانان، و همچنین چهل‌چراغ‌های بلورین زیبا و تزیینات بدیع از کاشی‌های معرق بوده است.

تکیه‌ی دولت در صحنی به ابعاد صد و بیست ذرع ساخته شده و خود بنای مدور آن، چهل ذرع قطر و به همین مقدار ارتفاع داشته، و تقریباً همین ارتفاع را در زیرِ زمین به بنای شالوده‌ی آن اختصاص داده‌بوده‌اند. بنا آمیزه‌ای از مصالح و تزیینات شامل سنگ و آجر و گچ و ساروج است و با کاشی‌های اعلای معرق و هفت‌رنگ و همچنین نقوش برجسته و حجاری زینت یافته است.

به دلیل عدم توجه به مقتضیات زمین و استفاده‌ی صحیح و به‌جا از مصالح، تکیه‌ی دولت، خیلی زود دچار آسیب و تخریب شد و در دوران مظفرالدین شاه، از معمار فرانسوی معروفی به نام «بتن» دعوت شد تا بنا را مرمت و پایه‌های آن را تقویت کند، و قوس‌ها و پایه‌های چوبی این ساختمان به مصالحی از جنس آهن تبدیل شود.

بعد از انقلاب مشروطه، تکیه‌ی دولت اهمیت و اعتبار خود را از دست داد و گاهی مراسمی غیر از آیین‌های مذهبی نیز در آن اجرا می شد. در نهایت و در سال 1325 هجری شمسی، تمام بنای تکیه‌ی دولت به‌منظور احداث ساختمان بانک ملی ایران تخریب شد. مهم‌ترین و دقیق‌ترین یادگار و منبع تصویری به‌جای مانده از تکیه‌ی دولت، اثرِ نقاشی کمال‌الملک به همین نام است.

 

+ تبسّم غبیشی ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر...

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی از غزل سرایان نامی ایران است که در قرن هشتم هجری قمری می‌زیست و به سبک عراقی غزل می‌سرود. او از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر و ادبیات در دوران خود و حتا پس از آن است. در قرن هجدهم و نوزدهم میلادی، اشعار حافظ به زبان‌های اروپایی ترجمه شدند و بسیاری از ادیبان اروپایی را از خود متأثر ساختند. گوته، شاعر بلندآوازه‌ی آلمانی از حافظ و اشعار او بسیار تأثیر گرفته و بسیار از او نام برده است.

در حدود نیم قرن پس از وفات حافظ و در سال 856 هجری قمری، وزیر حاکم فارس عمارتی گنبددار برفراز مقبره‌ی حافظ ساخت و در مقابل آن حوضی بنا کرد. در قرن‌های بعد و در زمان صفویان و همچنین در زمان نادرشاه افشار، بنای آرامگاه چندین بار مورد مرمت و بازسازی قرار گرفت. در قرن دوازدهم هجری قمری و به دستور کریم خان زند، بر روی مقبره‌اش سنگی مرمرین گذاشتند که تا امروز همان سنگ باقی مانده است. بر روی این سنگ دو غزل از حافظ و با خط نستعلیق حاجی آقاسی بیک افشار آذربایجانی نوشته شده است. همچنین تالاری ساخته شد که بر پایه‌ی چهار ستون سنگی بلند بنا شده بود و از طرف شمال رو به باغی بزرگ و زیبا باز می‌شد و در جنوب این تالار نیز مقبره‌ی حافظ قرار داشت. تالار از دو سوی شرق و غرب نیز به دو اتاق منتهی می‌شد.

در دوره‌ی قاجاریه نیز بنای آرامگاه چندین‌بار توسط حکمرانان فارس مرمت شد تا اینکه در دوران پهلوی و در سال 1314 هجری شمسی آندره گدار فرانسوی بنا بر سفارش وزارت فرهنگ آن دوران و با الهام از عناصر معماری دوران زندیه طرحی ارائه کرد که بنای جدید آرامگاه حافظ بر مبنای آن ساخته شد.


آرامگاه حافظ در مجموع دو هکتار وسعت دارد که ورودی یا دروازه‌ی اصلی آن رو به جنوب قرار گرفته است و دو درِ فرعی در جهت غرب قرار دارد و از جانبِ شمال، آرامگاه رو به یک گل‌خانه گشوده می‌شود.

تالار چهارستونه‌ای که از زمان زندیان باقی مانده بود، توسط گدار وسعت یافت و اتاق‌های اطراف آن برداشته شد. تالار کنونی پنجاه و شش متر طول و هشت متر عرض دارد که در دو سوی آن بیست ستون سنگی به ارتفاع پنج متر قرار گرفته. این تالار از جانب شمال و جنوب به دو صحن یا حیاط مشرف است. در جهت شرق و غرب نیز دو اتاق قرار دارد که به امور آرامگاه و سازمان میراث فرهنگی اختصاص دارد. در پیشانی این اتاق‌ها و همچنین پیشانی بالای ردیف ستون‌ها نیز اشعاری از حافظ با خط ثلث و روی کاشی نوشته شده است.


تالار با هجده پله به حیاط جنوبی منتهی می‌شود که در آن ردیف‌‌هایی از سرو، باغچه‌های گل، آب‌نما و در دو سوی آن نیز نارنجستانی معطر قرار دارد. ابعاد این صحن هشتاد متر در صد و پنجاه متر است و تقریباً دو برابر حیاط شمالی است که به طول شصت متر و همان عرض ساخته شده است. این صحن در گذشته یک گورستان بوده که مزار خواجه در میان آن قرار دارد و پنج پله بالاتر از سطح حیاط ساخته شده است. بر فراز سنگ کریم‌خانی گنبدی ساخته شده که هشت ستون سنگی به ارتفاع پنج متر آن را حمل می‌کند. طراحی سطح بیرونی گنبد شبیه کلاه قلندران است و پوشش داخلی آن با کاشی‌های معرق رنگی آراسته است و اطراف آن نیز اشعاری با خط ثلث روی کاشی‌ها نوشته شده است.

در دو سوی این صحن دو حوض چهارگوش بزرگ هست که به وسیله‌ی باغچه‌هایی پوشیده از چمن‌کاری و درختان سر و نارنج احاطه شده. در بخش‌های دیگر این حیاط کتاب‌خانه، چای‌خانه و غرفه‌های فروش کتاب و صنایع دستی قرار دارد. در غرب این صحن نیز آرامگاه دیگر بزرگان و ادیبان ایرانی قرار دارد که مهم‌ترینِ آن‌ها ملک‌الشعرای بهار است.

آندره گدار در دانشکده‌ی هنرهای زیبای پاریس درس خوانده بود و در سال 1307 هجری شمسی به ایران آمد تا به سازماندهی و مرمت بناهای تاریخی ایران کمک کند. وی سی و دو سال در ایران ماند و برای حفظ و نگهداری این آثار اقداماتی انجام داد. یکی از مهم‌ترین کارهای او در ایران، طراحی و ساخت بنای زیبا و معروف آرامگاه خواجه حافظ شیرازی است که شهرتی جهانی در میان شرق‌شناسان و علاقه‌مندان به شعر و ادبیات ایرانی دارد. این بنا همچنان توسط اداره‌ی میراث فرهنگی در حال توسعه، مرمت، دگرگونی و تکمیل است.

+ تبسّم غبیشی ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مرگ مورگان

آن تایلر / کیهان بهمنی

«... بفرما آمدند. از درِ شیشه‌ایِ فروشگاهِ «انواع صنایع دستی» خارج شدند. لئون کودک را بغل کرده بود (طبیعی است که آن‌ها برای بچّه کالسکه نخریده بودند). بچّه‌شان باید الان نُه یا ده ماهش شده باشد: یک کوچولوی تپل با گونه‌های گل‌انداخته که کلّی لباس کاموایی تنش کرده بودند. امیلی با سری بالا و چهره‌ای خندان کنار لئون راه می‌رفت و دستش را در بازوی همسرش انداخته بود. داشت همان‌طور که خرامان می‌رفت، با بچّه حرف می‌زد. پالتوی رنگ‌ورو رفته‌ی بلندی به تن داشت و کفش‌های روبازِ مشکی پوشیده بود. مورگان از نحوه‌ی لباس پوشیدن مِرْدیت‌ها خوشش می‌آمد...»

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

روزمرّگی‌های مهاجرت: از سازگاری تا تسلیم

این مطلب در سایت ادبیات ما منتشر شده است.

نگاهی به رمان «حفره‌ای تا آمریکا» نوشته‌ی آن تایلر


نقل است که آلفرد هیچکاک گفته: «داستان خود زندگی‌ست، فقط لحظه‌های کسالت‌بار آن حذف شده است»؛ اما در دهه‌های 1970 و 1980 میلادی، داستان‌نویس نامداری همچون ریموند کارور، داستان‌پردازی را دقیقاً برای نشان دادن لحظه‌های کسالت‌بار زندگی به کار می‌گرفت. نگاه او از سرِ ژرف‌بینی و ژرف‌اندیشی در کوچک‌ترین و ساده‌ترین اتّفاقات روزمرّه نفوذ می‌کرد تا با آثاری که می‌آفریند روزمرّگی را در ملال‌انگیزترین معنایش بکاود؛ آثاری که از لایه‌های زندگی روزمرّه می‌گذشتند و تا مغز استخوان خواننده پیش می‌رفتند تا نهایت حسّ هم‌ذات‌پنداری را در وی بیدار کنند و آینه‌ای تمام‌نما از زندگی آمریکای معاصر باشند.

رمان «حفره‌ای تا آمریکا»، نوشته‌ی آن تایلر نیز وارث چنین دیدگاه و سبکی در نوشتن است. آن تایلر در بیش‌تر آثار خود به جست‌وجو در درون روابط خانوادگی می‌پردازد و با نگاهی دقیق و ریزبین خانواده‌های آمریکایی را می‌کاود. «حفره‌ای تا آمریکا» نیز رمانی است که روزمرگی‌های آن چند بار خواننده را تا دل‌زدگی می‌برد و برمی‌گرداند. رمان، دو شیوه‌ی زندگی ایرانی و آمریکایی را در کنار هم مقایسه می‌کند و در این بین، آسیب‌های مهاجرت و زندگی مهاجران را نیز بازمی‌گوید. داستان در فرودگاه آغاز می‌شود، آن‌جا که دو خانواده‌ی آمریکایی و ایرانی در انتظار فرزندانی هستند که قرار است از کشور کُره به آن‌ها بپیوندند. دوستی این دو خانواده از همین‌جا شکل می‌گیرد. فصل اول داستان با زاویه‌ی دانای کل روایت می‌شود و در فصل‌های بعد، محدود می‌شود به ذهن شخصیت‌های مختلف داستان. فصل دوم، محدود به ذهن «مریم» است، زنی که در روزگار جوانی از ایران به آمریکا مهاجرت کرده و هرگز موفق نشده خود را از حصار مهاجر بودن آزاد کند. مریم میان دو جهان گیر کرده، نه در ایران ایرانی است و نه در آمریکا آمریکایی؛ طوری که حتی با فرزندِ زاده‌شده در آمریکایش نیز احساس بیگانگی می‌کند:

سامی همیشه به مریم می‌گفت: «تو آمریکایی نیستی؟ یک نگاه به پاسپورتت بنداز.»
مریم می‌گفت: «تو خودت خوب می‌دانی منظورم چیه.»
منظور مریم این بود که او در این کشور یک مهمان بود. هنوز و تا همیشه یک مهمان است و بنابراین باید بهترین رفتار را از خودش نشان بدهد.
...
سامی پرسید: «چرا فکر می‌کنی رفتارشان باید از آمریکایی‌ها بهتر باشد؟ آن‌ها هم دارند مثل آدم‌های دیگر رفتار می‌کنند. پس دست بردار و راجع بهشان قضاوت نکن.»
اولین واکش مریم این بود که تصمیم گرفت او هم لحنش را تند کند. یعنی خیلی بد بود که از هم‌وطنانش انتظار داشته باشد رفتارشان نمونه باشد؟

در این‌جا فاصله‌ی میان مادر مهاجر و فرزند آمریکایی‌ او نشان داده می‌شود، اما فصل دیگری از داستان به‌خوبی تصویری از زندگی فرزندِ یک مهاجر بودن را نیز نشان می‌دهد؛ پسری که نمی‌تواند از داشتن نگاه مغرضانه به «آمریکایی‌ها» پرهیز کند:

سامی فارسی حرف نمی‌زد. از همان روز اولی که به مهد کودک رفته بود و دیده بود که هیچ‌کدام از هم‌کلاسی‌هایش فارسی حرف نمی‌زنند رسماً اعلام کرده بود که دلش نمی‌خواهد فارسی حرف بزند... مریم می‌گفت: «تو با آن لهجه‌ی بالتیموری‌ات، تو آمریکا به دنیا آمدی، تو همین‌جا هم بزرگ شدی، تا به حال هیچ کشور دیگری هم نرفتی: بعد تو چه جوری این حرف‌ها را راجع به آمریکایی‌ها می‌گویی؟ تو خودت آمریکایی هستی. داری مردم کشور خودت را دست می‌اندازی!»

این‌گونه است که در روایت موشکافانه‌ای که شاید برآمده از زن بودن نویسنده‌ی آن باشد، خانواده‌های ایرانی و آمریکایی در قالب «یزدان‌ها» و «دانلدسون‌ها» کنار هم قرار می‌گیرند و مقایسه می‌شوند. از ظاهر ساده‌ی «بیتسی» که آرایش ندارد، موهایش کوتاه است و اغلب لباس‌های گشاد می‌پوشد، تا «زیبا» که بیش از حد آرایش می‌کند و در پوشیدن لباس وسواس زیادی به خرج می‌دهد. «بیتسی» برای شام غذای ساده‌ی گیاهی شامل برنج و لوبیا می‌پزد و «زیبا» وقتی مهمان دعوت می‌کند با چند نوع غذا و شیرینی ایرانی پذیرایی می‌کند:

روی میز چند جور غذا و انواع و اقسام سالادها و تنقلات بود. می‌خواستند اسم همه چیز را بدانند و وقتی بیتسی فهمید مریم تمام آن غذاها را درست کرده، با خجالت از او پرسید که می‌تواند دستور پخت بعضی از از آن غذاها را از او بگیرد؟

«بیتسی» با تحکّم و اعتماد به نفس درباره‌ی همه چیز نظر می‌دهد و «زیبا» با هر حرف او دست و پایش را گم می‌کند و در شیوه‌های بچه‌داری و زندگی خود تردید می‌کند:

زیبا گفت: «سوزان که خوب شیر می‌خورد. تا حالا هم مشکلی نداشته.»
ـ «نمی‌خواهید بهش شیر سویا بدهید؟ شیر سویا از نظر فرهنگی هم برایش خوب است.»
زیبا با مهربانی گفت: «خوب، شاید از این به بعد بدهم.»

در این میان، «مریم» ناظری است که بین خود و آن‌ها فاصله می‌اندازد و در ذهن سخت‌گیر خود همه را نقد می‌کند:

تمام مهمانان آمریکایی بشقاب به دست به اتاق پذیرایی رفتند و مهمانان ایرانی همان دور میز غذا ایستاده بودند. مریم همیشه با دیدن این صحنه به فکر فرو می‌رفت: یعنی آمریکایی‌ها بیش‌تر حرص می‌زدند تا زودتر بروند یک گوشه‌ی خلوت و غذای‌شان را تنهایی بخورند یا شاید هم ایرانی‌ها بیش‌تر حرص می‌زندند چون نزدیک منبع غذا می‌ماندند و آدم‌های دیگر که هنوز غذا نخورده بودند مجبور بودند از بین آن‌ها بگذرند تا به میز برسند؟

مریم به‌دقت رفتار آمریکایی «بیتسی» و غریبی مهاجرانه‌ی «زیبا» را زیر نظر می‌گیرد و با هر دوی آن‌ها احساس بیگانگی می‌کند تا این‌که در نهایت، پس از سال‌ها تنهایی تصمیم به ایجاد رابطه‌ای صمیمی با یک آمریکایی می‌گیرد؛ او که دیگر، سفر به ایران نیز برایش بی‌معنی شده و حتی در میان بستگانش احساس غریبی می‌کند، عاقبت از بند دودلی‌ها و کلنجارهایش با خود رها می‌شود، حصار دورِ خود را می‌شکند و به ازدواج با یک «آمریکایی» تن می‌دهد.
رمان در میان این قیاس‌ها با ظرافت تمام روزمرگی آمریکایی و فرهنگ ایرانی را به تصویر می‌کشد. توصیف دقیق چیزهایی که خواندنش اگرچه برای خواننده‌ی ایرانی تکراری و کسل‌کننده می‌نماید، در کنار رفتار «آمریکایی‌ها» تازگی دارد:

عطر برنج که چیزی شبیه عطر ذُرّت و کره بود، بلند شده بود. مریم قابلمه‌ را از روی گاز برداشت و روی ظرفشویی گذاشت. سپس شعله‌ی گاز را خاموش کرد. از همان جا صدای آقای حکیمی را می‌شنید که داشت موضوع بعدی صحبت را مشخص می‌کرد: سیاست. به‌طور مشخص سیاست در ایران. داشت راجع به تاریخ پرافتخار ایران و انقلاب حرف می‌زد.

با توجه به آن‌چه گفته شد، در رمان «حفره‌ای تا آمریکا» مهاجرت از دو دیدگاه بررسی می‌شود: اول دیدگاه موشکافانه‌ای که به زندگی یک خانواده‌ی ایرانیِ ساکن در آمریکا دارد و دوم با آغاز دوباره‌ی مهاجرت ـ یعنی هنگامی که بچه‌هایی از چین و کُره به دو خانواده‌ی ایرانی و آمریکایی سپرده می‌شوند. «یزدان‌ها» تصمیم می‌گیرند اسم دخترشان را «سوزان» بگذارند که تلفظ آن به دو زبان فارسی و انگلیسی راحت باشد و با هر دو فرهنگ آن‌ها سازگار؛ اما «دانلدسون‌ها» نام کُره‌ای فرزندشان را حفظ می‌کنند. آن‌ها چتری‌های کوتاه «جین‌هو» را کوتاه نگه می‌دارند و اصرار دارند هر سال مانند یک مراسم آیینی، سالروز ورود بچه‌ها را به آمریکا جشن بگیرند و لباس سنتی کُره‌ای تن دخترشان کنند. دخترها رشد می‌کند و کم‌کم آمریکایی می‌شوند، اما هیچ معلوم نیست که مانند «مریم» دور خودشان پیله نتنند و یا مانند «سامی» مرتّب از رفتار آمریکایی‌ خُرده نگیرند.
با خلق چنین آدم‌هایی است که رمان «حفره‌ای تا آمریکا»، سردرگمی‌ها و تنش‌های آن‌ها را می‌کاود، روایتی که می‌خواهد کشف کند «انسان‌ها چه‌طور با هم سر می‌کنند، چطور سازگار می‌شوند، خود را تطبیق می‌دهند، اصطکاک پیدا می‌کنند، تسلیم می‌شوند و صبح روز بعد این فرایند را دوباره از سر می‌گیرند.»

+ تبسّم غبیشی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۳ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()