ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

تصادف شبانه

پاتریک مودیانو/ حسین سلیمانی‌نژاد

«... دیشب، برای اولین‌بار، خواب یکی از غم‌انگیزترین دوره‌های زندگی‌ام را دیدم. هفده سالم که بود، یک روز بعد از ظهر، پدرم برای آن‌که از دستم راحت شود، به پلیس امداد زنگ زد. ماشین پلیس جلو ساختمان انتظارم را می‌کشید. به کلانتر محله تحویلم داد و گفت «ولگرد» هستم. تصمیم گرفته بودم این دوره را فراموش کنم، اما توی خواب دیشبم، نکته‌ی جزئی محوشده‌ای یادم آمد و بعد از چهل سال، مثل بمبی عمل‌نکرده تکانم داد...»

***

 بخوانید: هویّت و هویّت‌یابی در رمان «تصادف شبانه»

 

+ تبسّم غبیشی ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نوشتن مادام بواری

گوستاو فلوبر/ اصغر نوری                                                                          

«... می‌دانی یأس تمام این‌ها مرا کجا کشاند و چه میلی به من داد؟ میلِ دست‌شستن از ادبیات برای همیشه و اینکه دیگر هیچ کاری نکنم جز زندگی کردن با تو، در تو، و گذاشتن سرم روی سینه‌ات به‌جای آنکه بی‌وقفه استمناء کنم تا جمله‌ها بیرون بریزند. به خودم می‌گفتم: هنر تا چه حد گرفتاری و عذاب برای من و می‌خواهد و اشک برای او؟ این‌همه سرخوردگی‌های دردناک برای رسیدن به چیزی بی‌ارزش، به چه درد می‌خورند؟ گاهی تردیدهای غم‌انگیزی درباره‌ی انسان و اثر [ادبی] دارم. نمی‌دانم که چطور گاهی بازوانم از فرط خستگی از تنم فرو نمی‌افتند و چطور سرم به جوش نمی‌آید. ...»

+ تبسّم غبیشی ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

جوجو رو نیگا!

گورت ونه‌گوت / پریسا سلیمان‌زاده ـ زیبا گنجی

«... فقط یک لحظه به اتاق خواب رفت، ذهنش درگیر شایعاتی از همسایه‌ها بود که قبلاً کمابیش به گوشش خورده بود و حالا همدم آن‌ها را مرور و یادآوری کرده بود، که ناگهان صدای جیغ وحشتناکی از آشپزخانه بلند شد.

دوان‌دوان خود را به آشپزخانه رساند و دید سوزان گریه می‌کند و پل برافروخته و بی‌اعتناست. گوشی همدم هم به گوش‌اش  وصل است.

الین گفت «پل!»

پل گفت «به من چه، خوب شد شنیدم. حالا دیگه واقعیت را می‌دانم... از همه‌ی اسرارتان باخبرم...»

+ تبسّم غبیشی ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱٠ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()