ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

کشش‌ها

دیدیه ون کولارت/ حسین سلیمانی‌نژاد


«...زیر نور ماه، لوگای به پنجره تکیه داده بود و سینه‌بند را به صورتش فشار می‌داد. متوجه‌ام نشد. پشت خمیده‌اش با هر نفس‌زدنی بالا می‌رفت. از سرخوشی شانه‌هایش می‌لرزید و ناله‌اش در پارچه خفه می‌شد. آهسته جلو رفتم، در حالی که انگشت‌هایم روی شمعدان سفت شده بودند. با چشم‌های بسته، ریشش را به تور ابریشمی می‌کشید. بعد مرا دید. چانه‌اش را بالا برد. مثل شریک‌جرمی به من لبخند زد...»

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ٢٤ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مهمان خانه‌های ما

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

هوشنگ مرادی کرمانی، نویسنده‌ی معاصر ادبیات کودکان و نوجوانان در ایران است. او در سال 1323 زاده شد، تحصیلات ابتدایی خود را در روستای زادگاهش ـ از توابع شهداد کرمان ـ گذراند و پس از آن تا زمان تحصیل در دانشگاه تهران، در شهر کرمان اقامت داشت. هوشنگ مرادی کرمانی، در دانشکده‌ی هنرهای دراماتیک تهران تحصیل کرد و هم‌زمان، موفق به اخذ مدرک لیسانس در رشته‌ی مترجمی زبان انگلیسی شد.


وی نویسندگی را با کار در رادیوی کرمان از سال 1339 آغاز کرد و پس از آن موفق شد داستان‌های خود را در نشریات به چاپ برساند. اولین داستان او در سال 1347 در نشریه‌ی «خوشه» چاپ شد و پس از آن به طور مرتب برای کودکان و نوجوانان داستان می‌نوشت. وی در سال 1359  اولین جایزه‌اش را برای خلق اثر «بچه‌های قالیباف‌خانه» از شورای کتاب کودک دریافت کرد. همین اثر، در سال 1986جایزه‌ی جهانی «هانس کریستین اندرسن» را نیز به او اختصاص داد. «بچه‌های قالیباف‌خانه» سرگذشت کودکانی است که به دلیل فقر مجبور بودند در شرایط سخت قالیباف‌خانه‌ها کار کنند.

مرادی کرمانی در سال 1353 یکی از مشهورترین و معروف‌ترین آثار خود را خلق می‌کند: «قصه‌های مجید» ابتدا به صورت نمایشنامه‌های پیوسته برای رادیو ایران نوشته شد و بعدها به صورت کتابی در پنج جلد منتشر گشت و همین کتاب‌ها، جایزه‌ی کتاب سال 1364 را از آن خود ساختند.

آثار هوشنگ مرادی کرمانی جوایز فراوانی را از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، شورای کتاب کودک، جشنواره‌ی فیلم فجر، سازمان بهزیستی کشور، ستاد بزرگداشت مقام معلم، مرکز کرمان‌شناسی، اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی کرمان، و جوایزی از نشریات مختلف کودک دریافت کرده است. همچنین ترجمه‌ی آثار وی به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی و ارمنی باعث شده که کتاب‌های او در کشورهای دیگر نیز پرطرف‌دار باشد و جوایزی از برلین، هلند، اتریش، سویس، آمریکای لاتین و کاستاریکا کسب کند.

هوشنگ مرادی کرمانی تا به حال نه کتاب چاپ کرده به اسم‌های قصه‌های مجید، بچه‌های قالیباف‌خانه، نخل، خمره، چکمه، مشت بر پوست، نمایشنامه‌ی کوزه، مجموعه‌داستان تنور و داستان بلند مهمان مامان. همچنین هجده فیلم مختلف از روی داستان‌های هوشنگ مرادی کرمانی ساخته شده که این فیلم‌ها نیز در جشنواره‌های داخلی و خارجی شرکت کرده‌اند. در سال 1382، داریوش مهرجویی نیز با اقتباس از روی داستان بلند «مهمان مامان» فیلمی ساخت که مورد اقبال و توجه بینندگان آن واقع شد.


«مهمان مامان» داستانی از خانواده‌‌های ایرانی است و مثل همیشه، مرادی کرمانی در این داستان هم به طبقه‌ی کم‌درآمد و ساده نظر داشته است. این داستان حکایت خانواده‌هایی است که در اتاق‌هایی حول یک حیاط مرکزی زندگی می‌کنند و شادی‌ها، دردها و نگرانی‌های خود را با هم تقسیم می‌کنند. هوشنگ مرادی کرمانی در داستان «مهمان مامان» با ظرافت و ریزبینی فرهنگ دیرینه‌ی خانواده‌های ایرانی را به تصویر می‌کشد و گذشته‌ی ما را به ما بازمی‌نماید. مامان مهمان دارد، از سر تا پای خانه را تمیز می‌کند، با این‌که بیمار است و تازه عروس و داماد درواقع به عیادت او می‌آیند. پسر کوچک خانه، شیطنت می‌کند و جدی نمی‌گیرد. دختر نوجوان خانه، وسط کارها قهر می‌کند و مادر را تنها می‌گذارد. پدر، زیاد حرف می‌زند و خراب‌کاری می‌کند. مادر، با دمپایی پاره و حال بیمار، دور مهمان‌ها می‌گردد و سنت‌های ایرانی را به خواننده یادآوری می‌کند: «اسفند شگون دارد، الهی که به پای هم یر شوید، صفا آوردید، کاش می‌توانستیم گاوی، گوسفندی، چیزی جلوی پایتان قربانی کنیم...» یا «نه... مبادا این کار را بکنی... شیرینی خودشان را بگذاریم جلوی خودشان؟! پشت سرمان چه می‌گویند؟»

«مهمان مامان» داستان مهمان‌نوازی یک عمر ایرانی‌هاست. ایرانی‌هایی که بدون سر و صدا درِ خانه‌ی همسایه‌ها را می‌زنند، از یکی برنج قرض می‌گیرند، از دیگری گوشت قیمه شده، و ناز دیگری را می‌کشند تا مرغی به‌شان بدهد که سر ببرند و سفره‌ی مهمانی‌شان خالی نباشد: «دلم می‌خواست سفره‌ی رنگینی بندازم از این سر تا آن سر. این‌ها اولین باری است که خانه‌ی ما آمده‌اند. امشب با این سفره‌ی خالی از خجالت می‌میرم. کاش لااقل مرغی جوجه‌ای چیزی داشتیم، می‌گذاشتیم میان سفره، رونقی می‌گرفت.»

حکایتی از زن ایرانی که بی سر و صدا حرص و جوش می‌خورد، تقلا می کند و دستِ آخر سفره‌ای می‌اندازد «از این سر تا آن سر»، سفره‌ای که یک محل مهمانش می‌شوند، محله‌ای که تک‌تک همسایه‌هاش برای چیدن سفره‌ی «مهمان مامان» زحمت کشیده‌اند.

+ تبسّم غبیشی ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱٩ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مقبره‌ی مولانا

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

مولانا جلال‌الدین بلخی رومی، در سال 604 هجری قمری در شهر بلخ، یکی از شهرهای باستانی خراسان به دنیا آمد. مولانا در نوجوانی همراه با پدرش بهاءالدین ولد به قصد سفر حج، از بلخ مهاجرت کرد و ابتدا به نیشابور و سپس به بغداد و در پایان به آسیای صغیر رفت؛ اما به دلیل حمله‌ی مغولان به خراسان، مقیم آن‌جا شد و چندی بعد به دعوت علاءالدّین کی‌قباد، پادشاه سلجوقی روم شرقی یا آسیای صغیر، به قونیه رفت و به جز مدتی اقامت در حلب و دمشق، تا پایان عمر آن‌جا ماند. آشنایی او با شمس تبریزی که دگرگونی بزرگ روحی و ادبی او را سبب شد نیز در شهر قونیه اتفاق افتاد. قونیه در جنوب آناتولی یا ترکیه‌ی امروزی و در آن دوران پایتخت سلجوقیان آناتولی بوده است.تقریباً می‌توان گفت که مشهورترین بنای شهر قونیه، مقبره‌ی مولانا است که سالیانه هزاران نفر بازدیدکننده و زائر دارد. بسیاری نیز جهت شرکت در مراسم صوفیان به آنجا می‌روند.


اولین مقبره‌ی مولانا به سفارش گرجی‌خاتون همسر گرجستانی وزیر سلجوقی و معماری بدرالدین از اهالی تبریز ساخته شد و گنبدی ساده داشت. پس از آن و بعد از گذشت صد و بیست سال،  به شیوه‌ی مقبره‌ی سلاطین بزرگ سلجوقی، گنبدی به شکل مخروط و با شانزده ترک به‌جای آن ساخته شد. این گنبد به رنگ فیروزه‌ای بود و از آن پس به گنبد سبز یا «قبه‌الخضرا» مشهور شد.

عمده‌ی مصالحی که در ساخت و تزیین نمای بیرونی مجموعه‌بناهای مقبره‌ی مولانا به کار رفته سنگ است، هرچند که طیّ گذشت دوران بسیاری از تزئینات داخل مقبره تغییر یافته. در حال حاضر پوشش داخلی آرامگاه با نقوش اسلیمی، کتیبه‌های خوشنویسی و طلاکاری تزیین شده است. در مقبره شش سنگ قبر دیگر وجود دارد که متعلق به سربازان خراسانی است. همچنین قدیمی‌ترین نسخه‌ی آثار او در ساختمان مقبره نگه‌داری می‌شوند.

 مقبره‌ی مولانا در میان مجموعه‌بناهایی واقع شده که شامل مسجد، مدرسه، آشپزخانه، حجره‌ی درویشان و سماع‌خانه است که صوفیان در آن به سماع می‌پردازند. رنگ سبز فیروزه‌ای گنبد مقبره، آن را از دو گنبد دیگر مجموعه متمایز می‌سازد. اگرچه سایر گنبدهای مجموعه پوشش سربی دارند، مدوّر و کم‌ارتفاعند و روی ساقه‌ای هشت‌ضلعی واقع شده‌اند و این خود، گنبد مقبره را از بقیه متفاوت می‌کند. این گنبدها برفراز مسجد، و سماع‌خانه ساخته شده‌اند و با رواقی از ساختمان مقبره جدا می‌شوند. در اطراف گنبدها مناره‌هایی سنگی وجود دارد که رأس آن‌ها نیز به شکل مخروط است.

معروف است که این مجموعه‌بنا در زمینی ساخته شده که پیش‌ترها از سوی پادشاه سلجوقی به پدر مولانا هدیه داده شده بوده است. پدر مولانا جلال‌الدین را نیز در همین مجموعه به خاک سپرده‌اند.


بعدها در جوار مقبره مولانا و پدر او خانقاهی ساخته شد که تا سال ۱۹۲۵ فعالیت داشت. این خانقاه مرکزی بود برای تعالیم فرقه‌ای از درویشان که به مولانا و آموزه‌های او سرسپرده بودند. در آن سال با وضع قوانین جدیدی از سوی آتاتورک که فعالیت خانقاه‌ها و زاویه‌ها (محل عبادت درویشان) را ممنوع می‌کرد، برای مدتی تعطیل شد. اما حدود دو سال بعد، این مجموعه با نام موزه‌ی عتیقات قونیه بازگشایی شد. سرانجام در سال ۱۹۶۴ نام مجموعه به موزه‌ی مولانا تغییر کرد و درویشان و صوفیان اجازه یافتند در آن‌جا به فعالیت بپردازند.

در اطراف مقبره‌ی مولانا و مجموعه‌بناهای کنار آن، عمارتی چوبی وجود داشت که به یکی از یاران نزدیک مولانا ـ حسام‌الدین چلبی  ـ تعلق داشته. مشهور است که مولانا، مثنوی معنوی خود را به درخواست و تشویق او می‌سروده است. عمارت چوبی در سال‌های میانی قرن بیستم میلادی تخریب شد و به‌جای آن، پارک و محوطه‌ی سرسبزی در اطراف مجموعه‌بناهای مقبره‌ی مولانا ساخته شود. مجموعه‌بناهای مقبره‌ی مولانا در دوران مختلف و به‌خصوص در عصر عثمانیان، بارها مورد مرمت و بازسازی قرار گرفته است.

+ تبسّم غبیشی ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مجموعه‌ی موزه‌ی ملی ایران

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

مجموعه‌ی موزه‌ی ملی ایران که دو ساختمان عظیم «موزه‌ی ایران باستان» و «موزه‌ی ایران دوران اسلامی» را در بر دارد، به موزه‌ی مادر کشور ایران معروف است. این مجموعه بیشترین یافته‌های باستان‌شناسی ایران را در زمینه‌ی تاریخ، فرهنگ، هنر و تمدن ایرانی از عصر پیش از تاریخ تا دوران اسلامی در دل خود جای داده است. این موزه در میدان ارگ تهران و در کنار مجموعه‌ی کاخ گلستان واقع شده است.


پیش از ساخت و بنای موزه‌ی ایران باستان در تهران، دو اقدام کوچک دیگر جهت نگهداری اشیاء تاریخی و قیمتی دربار پادشاهان ساخته شده بود. نخستین و قدیمی‌ترین موزه در سال 1294 هجری قمری به دستور ناصرالدین قاجار در ضلع شمالی کاخ گلستان برپا شد و هدایای خارجی شاهان قاجار و جواهرات سلطنتی را در خود جای می‌داد. پس از آن در سال 1295 هجری شمسی، زمانی که وزارت معارف و صنایع مستظرفه در ایران تأسیس شد، در یکی از اتاق‌های مدرسه‌ی دارالفنون بنا گشت. این موزه به همت مرتضی قلی‌خان ممتازالملک شکل گرفت و بیش از 270 شیء با ارزش و تاریخی در آن جای داشت که پس از مدتی آثار این مجموعه نیز از مدرسه درالفنون به تالار آئینه واقع در ساختمان مسعودیه منتقل شد.

برپایی این موزه و همچنین حفاری‌های کاوش‌گران و باستان‌شناسان اروپایی در سرزمین کهن ایران، انگیزه‌ای شد تا بنایی بزرگ‌تر جهت نگهداری آثار باستانی به دست آمده از حفاری‌ها احداث شود. از این رو به «آندره گدار» معمار فرانسوی که در استخدام دولت وقت ایران بود، طراحی نقشه‌ای جهت ساخت اولین موزه‌ی رسمی ایران سفارش داده شد. در سال 1316 هجری شمسی ساخت بنای «موزه‌ی ایران باستان» به همت دو معمار ایرانی به نام‌های «عباس‌علی معمار» و «استاد مراد تبریزی» پایان یافت و مورد بهره‌برداری قرار گرفت.


این موزه در فضایی به مساحت یازده هزار متر مربع و در سه طبقه ساخته شد. در ورودی آن با الهام از شیوه‌ی معماری دوران ساسانیان ایوانی بزرگ به شیوه‌ی طاق عظیم کسری یا ایوان مداین (واقع در عراق کنونی) بنا گشت. در این موزهه آثاری باستانی همچون کهن‌ترین ابزارهای سنگی با قدمتی تا هشتصد هزار سال، سفال‌های منطقه‌ی شوش و جیرفت، نخستین الواح گلی یافته شده از دشت خوزستان، مجسمه‌های گلی، ظروف، مجسمه‌ها و آثار زینتی مفرغی متعلق به لرستان، مهرها، ستون‌ها و تندیس‌های عظیم دوران هخامنشی، الواحی از خطوط کهن، موزاییک‌های دیواری و... نگهداری می‌شود. گستره‌ی زمانی این اشیاء از هشتصد سال پیش تا پایان دوران ساسانی را در دو بخش «دوران پیش از تاریخ» و «دوران تاریخی» در بر می‌گیرد.

در سال 1337 هجری شمسی، موزه‌ی دیگری در کنار ساختمان موزه‌ی ایران باستان احداث شد که قرار بود به عنوان موزه‌ی مردم‌شناسی مورد استفاده قرار گیرد. لیکن بعد از انقلاب ایران و با ایجاد سازمان میراث فرهنگی، آثار دوران اسلامی ایران از طبقه‌ی دوم موزه‌ی ایران باستان به این ساختمان مجزا و جدید منتقل شد. از آن زمان این دو موزه به مجموعه‌ای به نام «موزه‌ی ملی ایران» تغییر نام داد.


موزه‌ی دوران اسلامی ساختمانی سه طبقه است که محتویات طبقات آن به صورت موضوعی دسته‌بندی شده است. طبقه‌ی اول این ساختمان به سالن اجتماعات و نمایشگاه‌های موقتی اختصاص دارد. در طبقه‌ی دوم گنجینه‌ی قرآن و نسخه‌های خطی کتب علمی، ادبی و تاریخی قرار دارد. همچنین این طبقه آثاری با موضوع نقاشی و خوشنویسی، ادوات و ابزار کتابت، وسایل روشنایی، ابزار نجوم و ابزار پزشکی، و صنایع دستی چون سفالگری، فلزکاری، منسوجات و... را در خود جای می‌دهد.

در طبقه‌ی سوم اشیاء بر اساس سیر تاریخی و ارتباط با هنر معماری و تزئینات بنایی ارائه شده است. بیشتر این اشیاء در طی کاوش‌های باستان‌شناسی به دست آمده و یا مربوط به مجموعه‌های معتبری چون آستان شیخ صفی‌الدین اردبیلی است. آثاری همچون کاسه‌ی سفالی با کتیبه کوفی از نیشابور، کتیبه‌ی آجری به خط کوفی از مدرسه‌ی نظامیه‌ی خردگرد، قرآن مذهب و مرصع به خط احمدبن السهروردی، محراب کاشی زرین فام از امامزاده علی بن جعفر قم، کتیبه‌های خوشنویسی عمل یوسف بن علی بن محمد بن ابی طاهر از کاشان و... که دیدن این آثار و ظرافت‌های کاری هنرمندان بر روی کاشی، فلزات، چوب، گچ و غیره هر یک لطف و زیبایی خاصی دارد.

+ تبسّم غبیشی ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱٢ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تغذیه برای تندرستی

«... کاملاً واضح است که مردم هر آنچه را که در مورد پروتئین شنیده‌اند به‌سادگی پذیرفته و با آن کنار آمده‌اند. نیاز بدن ما به پروتئین به‌ اندازه‌ای نیست که درباره‌ی آن بحث کرده‌اند. اولاً انسان 70 درصد از مواد پروتئینی زیادی خود را دوباره در سیستم بدنش قرار می‌دهد. 70 درصد! ثانیاً بدن انسان روزانه فقط 23 گرم پروتئین مصرف می‌کند، آن هم از طریق مدفوع و ادرار، موها، پوست و تعریق بدن؛ و برای تأمین این مقدار پروتئین بایستی در ماه 700 گرم پروتئین خورده شود. در صورتی که اکثر مردم خیلی بیشتر از این مقدار پروتئین در هر وعده غذا می‌خورند... »

+ تبسّم غبیشی ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۸ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

نیرنگ مورگان

این مطلب در سایت ادبیات ما منتشر شده است.

روان‌شناسی و شخصیّت‌پردازی در رمان «مرگ مورگان»


پیرمردی مظلوم و معصوم است. اگرچه ظاهری عجیب و گاه خجالت‌آور دارد، هرجا کمک بخواهند ناگهان ظاهر می‌شود و در نقش‌های مختلف هر کاری را به بهترین نحو انجام می‌دهد. کمتر کسی با نگاهی خالی از شکّ و تردید به او می‌نگرد، اما مهربانی او عاقبت همه را شکست می‌دهد. آیا او فرشته‌ی نجات است؟ مورگان گاور، شخصیّت اصلی رمان «مرگِ مورگان» نوشته‌ی «آن تایلر» است، پیرمردی که زنی دل‌سوز و هفت فرزند دختر دارد. مورگان از رفتارهای بی‌نظم و ولخرجی‌های همسرش خسته است و با حسرت به دخترهایش نگاه می‌کند: کاش هنوز کودک بودند.
مورگان گاور، کارش را دوست ندارد. خانه‌اش را دوست ندارد. لباس‌های عجیب می‌پوشد و از خودش، شغلش، خانه‌اش، خانواده‌اش و زندگی‌اش بیرون می‌رود. در این بین، با زوجی جوان آشنا می‌شود که به کمک نیاز دارند. مورگان خودش را پزشک معرفی می‌کند و آماده می‌شود که به وضع حمل «امیلی» کمک کند. این کار را در ماشین خودش به بهترین شکل انجام می‌دهد و ناگهان ناپدید می‌شود. پس از آن، تعقیب‌ها و گریزها شروع می‌شود. مدت‌ها «امیلی» و «لئون» و نوزاد را تعقیب می‌کند و از دور می‌پاید. زوج جوان وحشت‌زده‌اند، اما بروز نمی‌دهند. مورگان عاقبت به خودش جرأت می‌دهد تا از نزدیک با آن‌ها ملاقات کند. «امیلی» ابتدا خشمگین و وحشت‌زده می‌شود و بعد آرام می‌گیرد: «این فقط... هرازگاهی نیاز دارد که از زندگی‌اش خارج شود.»
با تأیید «امیلی»، مورگان مجوّز پیدا می‌کند که آزادانه با آن‌ها رفت و آمد کند. مورگان دلبسته‌ی دختر کوچک آن‌هاست. برای «امیلی» مرتّب نامه می‌فرستد و او را در امور خانه راهنمایی می‌کند: از عملکرد آبپاش و نظم دادن به وضع خانه گرفته تا بهبود سوخت ماشین. «امیلی» به حضور مورگان و کمک‌های او وابسته می‌شود و «لئون» هرگز از جانب این پیرمرد که صورتش را ریشی انبوه پوشانده و روی سرش کلاه‌های عجیب و غریب می‌گذارد، احساس خطر نمی‌کند. عاقبت «امیلی» از مورگان باردار می‌شود و مورگان همسر و دخترانش را ترک می‌کند. سایه‌ی همسر مورگان همه جا هست، مرتب تلفن می‌زند، گریه می‌کند، نگران است و تنهایی آزارش می‌دهد. اما به محض این‌که به گوش مورگان می‌رسد همسر سابقش با مرد دیگری آشنا شده، سوار ماشین می‌شود و به طرفِ خانه‌ی همسرش می‌راند و از دور رفت‌وآمدهای او و ساکنان خانه را می‌پاید. حالا وقت آن است که فرستادن یادداشت‌ها و توصیه‌هایش برای امور منزل را برای همسر سابقش آغاز کند: از جنگیدن با موش در خانه تا داروهای مادر...
«اختلال شخصیّت نمایشی» یا اختلال هیستریونیک، یک بیماری شایع روان‌شناختی است که فرد مبتلا به‌طور ناخودآگاه، درپیِ جلب توجّه و تأیید دیگران است و اگر در جمعی به وی توجّه نشود، احساس ناراحتی می‌کند. مبتلایان اغلب از احساسات واقعی خود بی‌خبرند و در پیِ آگاهی، واکنش‌هایی نظیر تعجّب و انکار و خشم از خود بروز می‌دهند. این افراد رفتارهای نمایشی و پر زرق‌وبرق دارند و هیجانات‌ و احساسات آن‌ها سطحی است و به‌سرعت تغییر می‌کند. به‌ظاهر افرادی بسیار خونگرم و معاشرتی هستند، اما احساسات دیگران را نادیده می‌گیرند و مرتب دیگران را سرزنش می‌کنند و دروغ‌گو و فریب‌کارند. افرادی که به «اختلال شخصیّت نمایشی» دچارند، نادانسته در پی تأیید و تحسین دیگران هستند و خیلی زود تحت تأثیر و نفوذ دیگران قرار می‌گیرند و تحمّل کوچک‌ترین مخالفت و تحقیر را ندارند. در جریان روابط اجتماعی بسیار پرتوقّع و بی‌ملاحظه‌اند و اگر مورد توجّه قرار نگیرند و تحسین نشوند، به‌شدت تندخویی می‌کنند و واکنش‌های تند نشان می‌دهند. در انجام مسئولیت‌های خود سهل‌انگارند و در پیِ اهمال دلیل‌تراشی می‌کنند و دیگران را مقصّر می‌شمارند.
مورگان گاور از فضای خانه‌ی خود به خانه‌ی «مردیت»ها می‌گریزد تا آن‌ها بر او و آشفتگی احولش و بی‌توجهی همسرش به وی دل بسوزانند، حال آن‌که بعدها در کمال تعجب با همسری دلسوز و مهربان روبه‌رو می‌شوند. مورگان از کار خود گله می‌کند، حال آن‌که این کار را به‌سادگی و به‌واسطه‌ی همسرش به دست آورده و زحمت زیادی برای آن نمی‌کشد. مرتّب دیگران و اعضای خانواده‌ی همسر خود را مسخره می‌کند، در حالی‌که ظاهر خودش بسیار مضحک است و خانواده‌اش را خجالت‌زده می‌کند. به گفته‌ی همسر خودش «آدم کسل‌کننده‌ای بود. همه‌چیز باید با ول‌خرجی و گنده‌گویی، بزرگ‌تر از زندگی واقعی می‌شد... به ‌نظرش و از نگاه خودش در مقایسه با دیگران فقط خودش یک آدم واقعی است... برای همین است که خانواده‌اش آدم حسابش نمی‌کنند. خانواده‌اش ترجیح می‌دهند نبینندش...»
هنوز و به‌درستی علل ریشه‌ایِ بروز «اختلال شخصیّت نمایشی» مشخص نیست، اما از آن‌جا که بارزترین مشخصه‌ی آن عدم اعتماد به نفس و پیوند عاطفی ناامن در دوران کودکی است، روابط ناپایدار با والدین می‌تواند زمینه‌ساز بروز این اختلال باشد. وجود والدینی بی‌تفاوت یا برعکس به‌شدت سخت‌گیر و مستبد در دوران کودکی، در پیدایش این اختلال نقش دارند. چنان‌که همسر سابق مورگان می‌گوید: «... من مقصّر را مادرش می‌دانم. بیش از حد ازش انتظار داشت، مخصوصاً بعد از این‌که شوهرش مُرد. به‌ش می‌گفت تو می‌توانی هر کسی که می‌خواهی بشوی. فکر می‌کنم منظور مادرش را نمی‌گرفت. فکر می‌کرد مادرش می‌گوید تو می‌توانی همه‌کس باشی...»
«آن تایلر» در رمان «مرگ مورگان» با دقت و ریزبینی به خلق چنین شخصیتی پرداخته است. «مورگان گاور» ثبات ندارد، رفتار و پوشش آدم‌ها را تقلید می‌کند و مدام دلش می‌خواهد جای دیگران باشد. در قبال همسر و فرزندانش هیچ‌گونه احساس مسئولیّتی ندارد و هرگز نمی‌تواند اشتباهات خودش را قبول کند. برای همه‌چیز دیگران را مقصر می‌داند و مدام می‌خواهد از خود و محل زندگی‌اش فرار کند و برای این کار مرتّب از دروغ‌گفتن و فریبِ دیگران استفاده می‌کند.

+ تبسّم غبیشی ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ٧ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()