ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

عامه‌پسند

چارلز بوکفسکی/ پیمان خاکسار

«... لعنتی، مرگ همه‌جا حاضر بود.انسان، پرنده، چرنده، خزنده، جونده، حشرات، ماهی‌ها، هیچ‌کدام شانسی ندارند.از حالا آخر بازی معلوم است. نمی‌دانستم چه‌کارش کنم. افسرده شدم. پسرک مسئول پخش خواروبار را می‌بینم که دارد خرت و پرت‌هایی را که سفارش داده‌ام بسته‌بندی می‌کند و بعد همراه کاغذ توالت و آبجو و سینه‌ی مرغ در قبر خودش دفن می‌شود.

بعد صدای ضربه‌ی سرّی را بر در شنیدم و گفتم بفرمایید تو آقای گراورز.

آمد تو، چیز خاصی نمی‌شد راجع‌بهش گفت. قد متوسط، هفتاد و نه کیلو وزن، سی و هشت سال سن، چشم‌های سبز ـ خاکستری. چشم چپش هم تیک داشت. ...»

+ تبسّم غبیشی ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ٢٢ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

لیدی اِل

رومن گاری/ مهدی غبرایی

«... آنت با گذرنامه‌ای جعلی به نام بیوه‌ی جوان و عزادار کنت دوسودری تنها در هتل دبرگ زندگی می‌کرد، اما هر روز از چهار طبقه پلکان خانه‌ای واقع در محله‌ی قدیمی ژنو بالا می‌رفت و سرانجام خاموش و از نفس‌ افتاده و آسوده‌خاطر خود را در آغوش آرمان رها می‌کرد. آن‌وق در حال که به «قوی سیاه» خود ـ نامی که رویش گذاشته بود ـ تکیه می‌داد و در اتاقی پر از کتاب و روزنامه و و دستنویس و شمع‌های مصرف شده بود و رختخواب تنگ و باریک دانشجویی‌اش چندان گنجایش نداشت، به یکدیگر می‌چسبیدند...»

+ تبسّم غبیشی ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مدرسه‌ی قدیم

توبیاس وولف/ ترجمه‌ی منیر شاخساری


«... آن‌قدر از کار خودم خوشم آمده بود که به سکوت فضای اطرافم توجهی نکردم، اما وقتی آن قطعه را تا آخرش خواندم هیچ‌کس  نخندید. همه‌ی پسرها خیره شده بودند به بشقاب‌های‌شان، فقط آقای رایس داشت از بالای عینکش نگاهم می‌کرد، همان لحظه که نگاه خیره‌اش را دیدم فهمیدم اگر موضوع سن‌وسال و شرایط و موقعیت نبود حتماً به دوئل فراخوانده می‌شدم. دست‌آخر انگار به خودش تسلط نداشته باشد که بخواهد با من حرف بزند، با تندی رو کرد به پسری که سمت راستش نشسته بود و گفت: "خیلی لطف می‌کنین اگه سس رو به من بدین، آقا!"...»

+ تبسّم غبیشی ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ٥ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()