ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

جوانی بدون جوانی

میرچا الیاده / رضا دهقان

«... پیدا بود که روز داغی در پیش است. لباس‌هایش را درآورد و نازک‌ترین پیژامه‌ای را که توی گنجه پیدا کرد، پوشید. رفت روی تخت دراز کشید. بلافاصله صدای درونش را شنید: خودت خوب می‌دانی که قضیه خوابگردی نبود. تو همان کاری را کردی که باید می‌کردی ـ تا همه را تا حدّ ممکن سردرگم کنی. اما از حالا به بعد، ما دیگر به چنین روش‌هایی نیاز نداریم...»

+ تبسّم غبیشی ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢۸
comment نظرات ()