ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

رستم دستان

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

رستم نام‌آورترین چهره‌ی اسطوره‌ای در شاهنامه و به تبع آن برترین چهره‌ی اسطوره‌ای ادبیات فارسی است. این پهلوان ملی ایران که سراسر زندگی او نجات کشور از چنگال دشمن و اجرای پیمان‌ها و مردمی‌ها بوده، در بیش‌تر جنگ‌های تاریخی و افسانه‌ای ایرانیان حضور داشته و همواره پیروز بوده است. رستم  فرزند زال و رودابه است و تبار پدری رستم به گرشاسپ و از طریق گرشاسپ به جمشید یعنی اولین پادشاه روی زمین می‌رسد. به غیر از هنرمندی‌ها و توانایی‌ها، جنبه‌ی خردمندی وی نیز درخور یادآوری است. رستم در طول داستان منظوم شاهنامه، از هفت خوان سربلند می‌گذرد و حماسه‌های زیبا می‌آفریند. هفت خان رستم، حکایت هفت نبرد پی‌درپی و دشوار است برای نجات کاووس از چنگ دیوان مازندران. کی‌کاووس که آهنگ مازندران کرده تا آن جا را فتح کند، در دام گرفتار می‌شود. شاه مازندران از دیو سپید کمک می‌خواهد. دیو سپید جادو می‌کند و چشمان کی‌کاووس و همراهانش را تیره می‌سازد و لشکر ایران پراکنده می‌شود. کی‌کاووس به زال و رستم پیغام می‌فرستد که او را یاری دهند. رستم روانه‌ی سفر می‌شود و در خان نخست، در حالی‌که در استراحت است رخش ـ اسب رستم ـ شیری را از پای درمی‌آورد. در خان دوم، بیابان گرم و بی آب و علفی را پشت سر می‌گذارد و با گرما و تشنگی طاقت‌فرسا دست‌وپنجه نرم می‌کند. در خان سوم، بر اژدهایی مهیب که با جادو پیدا و پنهان می‌شود پیروز می‌شود. در خان چهارم، رستم جادوزنی را که با چهره‌ای فریبا قصد جان رستم را کرده شکست می‌دهد. خان پنجم حکایت پیروزی رستم بر سپاه «اولاد» و به گروگان گرفتن اوست. در خان ششم در سرزمین مازندران رستم با ارژنگ‌دیو نبرد می‌کند و سرانجام، در خان هفتم، دیو سپید را از میان می برد و جگر او را برای مداوای چشمان کاووس و سپاهیانش با خود می‌برد. روزی رستم برای شکار به نزدیک شهر سمنگان می‌رود و پس از صرف و تناول شکار خود، زین از پشت اسب افسانه‌ای خود، رخش گرفته و رخش را به چرا در صحرا رها می‌کند و خود به خواب می رود. این اسب که گلرنگ نیز خوانده شده است، سخن‌گو و حافظ و یار رستم بوده است. بنا به گفته‌ی چوپان گله‌ی اسبان، این اسب حتا پیش از آن که رستم او را ببیند، و بپسندد، رخشِ رستم نام داشته است. رخش در تمام جنگ‌ها یاور و همراه سوار خود بوده. عده‌ای از سربازان شهر سمنگان برای آن که از رخش رستم کره‌ای به دست آورند، رخش را در چراگاه پیدا می‌کنند و به هر زحمتی با کمند می‌گیرند و می‌برند. رستم که از خواب بر می‌خیزد و رخش را نمی‌بیند، بسیار دلگیر می شود و خود را به نزدیک شهر سمنگان می‌رساند. پادشاه سمنگان رستم را با احترام به کاخ خود می‌برد و وعده یافتن رخش را اطمینان می‌دهند. رستم در قصر تهمینه دختر شاه سمنگان را می‌بیند. تهمینه که از پیش شیفته‌ی وصف دلاوری‌ها و رشادت‌های رستم بوده، به او دل می‌بنند. رستم با تهمینه ازدواج می‌کند و از وی صاحب پسری به نام سهراب می‌شود. پس از بدنیا آمدن سهراب، رستم مهره‌ای بر بازوی وی می‌بندد تا نشانه‌ای باشد برای فرزندش و سپس توران را ترک می‌کند.

سرانجام، رستم در سن شصت سالگی به نیرنگ نابرادریش شغاد درون چاه افتاد و به همراه اسب خود رخش کشته شد. هرچند که پیش از مرگ آخرین دلاوری خود را نیز به انجام رساند و با یک تیر برادرش شغاد را کشت. تیر رستم از درخت عبور کرد و باعث دوخته شدن شغاد به درختی شد که پشت آن پنهان شده بود.

+ تبسّم غبیشی ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٧
comment نظرات ()