ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

داستان سهراب

این مطلب در سایت رادیو فرهنگ منتشر شده است.

سهراب پسر رستم از تهمینه است که در سمنگان که بخشی از توران محسوب می‌شد به دنیا آمد. روزی رستم برای شکار به نزدیک شهر سمنگان می‌رود و پس از صرف و تناول شکار خود، زین از پشت رخش گرفته و رخش را به چرا در صحرا رها می کند و خود به خواب می رود. عده‌ای از سربازان شهر سمنگان برای آن که از رخش رستم کره‌ای به دست آورند، رخش را به هر زحمتی با کمند می‌گیرند و می‌برند. رستم که از خواب بر می‌خیزد و رخش را نمی‌بیند، بسیار دلگیر می شود و خود را به نزدیک شهر سمنگان می‌رساند. پادشاه سمنگان رستم را با احترام به کاخ خود می‌برد و وعده‌ی یافتن رخش را اطمینان می‌دهد. رستم با تهمینه، دختر شاه سمنگان ازدواج می‌کند و مهره‌ای را که به بازوی خویش بسته بود، درمی‌آورد و به تهمینه می‌دهد و می‌گوید اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش ببند و اگر پسر بود، مهره را بر بازوی او ببند. پس رستم از تهمینه خداحافظی کرد و همراه رخش به سوی زابلستان رهسپار شد. نُه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد که بسیار شبیه پدرش بود و نام او را سهراب نهاد.

سهراب به‌سرعت رشد کرد و بزرگ شد، چنان که در ده‌سالگی چنان قوی‌هیکل و نیرومند شده بود که در آن نواحی کسی قدرت نبرد با او را نداشت. سرانجام روزی سهراب نزد مادر رفت و از نام و نشان پدر خویش پرسید. تهمینه‌ی مادر به او گفت که از دودمان نریمان و فرزند رستم است. سهراب چو این گفته شنید بسیار خشنود شد. پس از شناختن اصل خود برای یافتن پدر و به‌درآوردن پادشاهی ایران و توران از جنگ کاووس و افراسیاب، و با آرزوی پادشاهی خود و پدر بر جهان، با سپاهی راهی ایران شد. او تصمیم گرفت که ابتدا ایران و سپس توران را فتح کند و سپس پدر خود را بیاید و او را بر تخت شاهی هر دو کشور بنشاند. افراسیاب پادشاه توران پس از دریافتن تصمیم سهراب از فرصت استفاده کرد او را با سپاهی به ایران فرستاد. او به هومان و بارمان که از سرداران لشکرش بودند فرمان داد تا لشکری متشکل از دوازده هزار سرباز گردآورند و به یاری سهراب بشتابند. افراسیاب به آنها گفت که سهراب نباید هرگز پدرش را بشناسد تا شاید رستم پهلوان به دست پسرش کشته شود. کیکاووس شاه ایران نیز پس از  این که خبر لشکرکشی تورانیان را شنید، رستم را برای مقابله با آنان به محل نبرد اعزام کرد و پدر و پسر رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. چرا که هیچ‌یک از پهلوانان ایرانی یارای مقابله با سهراب را نداشت. سهراب با دیدن رستم مهرش را در دل گرفت و از او خواست که خود را معرفی کند و بگوید که رستم است یا خیر. اما رستم هر بار انکار کرد و از معرفی خود طفره رفت.

در نبرد اول سهراب بر رستم چیره شد و خواست که او را از پای درآورد، ولی رستم با نیرنگ به او گفت که رسم آنان این است که پس از پیروزی در دومین نبرد حریف را از پای درآورند. ولی در نبرد بعدی که رستم پیروز آن است به سهراب رحم نکرد و پس از سه روز مبارزه، سهراب به دست پدر خود رستم کشته شد. رستم پس از فرو کردن خنجر در پهلو سهراب خفتانش را گشود و مهره‌ای را که به تهمینه داده بود تا نشانی از پدر برای پسر باشد، بر بازوی فرزند دید و همان دم، آه و فغان کرد که چرا خنجر بر پهلو پسر فرو کرده ‌است. رستم در حال پیکی به سوی کیکاووس فرستاد تا برایش نوش‌دارو ارسال کند. کیکاووس که از زنده ماندن سهراب بیم داشت آنقدر در ارسال نوش‌دارو تعلل کرد تا سهراب در آغوش رستم جان داد.

+ تبسّم غبیشی ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٧
comment نظرات ()