ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"موج‌ها"

ویرجینیا وولف/ مهدی غبرایی

"... بهتر نیست برویم توی چمن پرگل و گل مینا ریسه کنیم؟ چطور است بپرسیم قطار بعدی هیبریدز کی حرکت می‌کند و در کوپه‌اش جا ذخیره کنیم؟ همه چیز در راه است.»

برنارد گفت: « برای تو بله. ولی من دیروز یکهو با سر خوردم به یک صندوق پستی. دیروز نامزد کردم.»

سوزان گفت: « کپه‌های کوچک شکر کنار بشقاب‌هامان چه عجیب است. همین‌طور پوست‌های خالخال گلابی‌ها و قاب‌های مجلل آینه‌ها. پیش‌تر این‌ها را ندیده‌بودم..."

 

موج‌ها را همین حالا تمام کرده‌ام و کمی گیجم. نمی‌توانم راحت درباره‌اش نظر بدهم. لحن و زبانش بیشتر برازنده‌ی شعر است، و شاید همین روند خوانش را کُند می‌کند. نه به معنای عام پیرنگ دارد و نه تعلیق. پیرنگش شاید در قطعه‌های ابتدای هر فصل پنهان است - در توصیف موج‌های دریا- که به گذر عمر کنایه می‌زند. خوب که فکر می‌کنم تعلیق هم در همان حرکت و گذر روز از روی موج‌هاست. شخصیت‌ها در دیالوگ‌هایی نامأنوس ساخته شده - دیالوگ که نه- درواقع تک‌گویی‌های شش راوی، از کودکی تا پیری و مرگ. جسورانه و بی‌بدیل است. پس باید تحسینش کرد.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٢
comment نظرات ()