ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

افسوس بر رویاها

این مطلب در روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است.    

«چکیده کلام: من نابغه نبودم. نویسنده بزرگی هم نبودم و نشدم. اما با اطمینان می‌گویم آنچه از اتلاف نیرو و زمان و زندگی به سر نویسندگی من آمد، چنان بی‌وقفه و پی‌درپی و طولانی‌مدت بود که به خلاقیت من بسیار آسیب زد و اگر این‌همه تلف نمی‌شدم، قطعا نویسنده خلاق‌تری از آنچه هستم می‌بودم.»

سطرهای بالا، چکیده کلام نویسنده‌یی در صفحه 169 کتابی است که قرار است خواننده یا بهتر بگویم خود را مجاب کند که چرا نویسنده بزرگی نشده است. بسیاری از ما در نوجوانی یعنی زمانی که نمودار سینوسی بزرگی از انرژی و یأس بودیم، بارها گفته‌ایم: «من» تلف شده‌ام، «من» حرام شده‌ام، هیچ‌کس «من» را درک نمی‌کند یا دست‌آخر یک نفر «من» را کشف خواهد کرد و حالا خانم بهار رهادوست، نویسنده کتاب «چرا نویسنده بزرگی نشدم» (نشر ناهید، 1392) که نمی‌توان برمبنای نظریه مرگ مولف درباره‌اش حرف زد چراکه مولف آن خود را روی میز کالبدشکافی قرار داده است، روزی هنگام پیاده‌روی در طبیعت تصمیم می‌گیرد روند نویسنده نشدن خود را برای ثبت در تاریخ یا شاید عبرت دیگران به قلم بیاورد. کتاب آمیزه‌یی است از واگویه، تئوری‌پردازی‌های پراکنده و خاطره‌نگاری. نویسنده در شیوه غریبی که در پیش گرفته، خود را مخاطب قرار می‌دهد تا در برابر خود بر حرف‌هایش صحه گذارد و از خویش تایید بگیرد. کتاب به بخش‌های روایت، تحلیل و تفسیر تقسیم شده: بخش روایت قرار است تکه‌هایی از زندگی نویسنده کتاب را در بر گیرد که انس و پیوند او را با ادبیات- از همان دوران کودکی- ثابت کند. آیا انتشار «دل‌نوشته»های یک دختر 13‌ساله را می‌توان قدمی جدی در راه نویسنده شدن او به حساب آورد؟ در بخش تحلیل، نویسنده عوامل پیش‌برنده و بازدارنده در راه پرخطر نویسنده شدن را باز می‌شمارد و دسته‌بندی می‌کند و در بخش تفسیر برخی از این عوامل را با جزییات بیشتر توضیح می‌دهد، مثلا اینکه: «فرزندانی که در بستر چنین تاریخ و فرهنگی رشد می‌کنند، در طیفی قرار دارند که یک سوی آن سنت و سوی دیگرش تجدد است و بسته به اینکه در کدام نقطه این طیف‌اند، نسبت به مظاهر جدید زندگی فردی و اجتماعی واکنش نشان داده و...»برمبنای نظریه رشد اریک اریکسون، کهنسالی که از 60سالگی آغاز می‌شود، بازتابی از فعالیت‌های گذشته فرد است. در این دوران یکپارچگی در برابر ناامیدی قرار می‌گیرد و کسانی که در این دوران توفیق و ثبات را احساس نکنند، بر این گمان خواهند بود که عمرشان تلف شده است و ناامیدی و افسوس فراوانی را تجربه خواهند کرد. گذار با موفقیت از این دوره به معنی احساس رضایت و خشنودی کلی نسبت به دوران پیشین زندگی است که حاصل آن را خردمندی نامیده‌اند. با نگاه به متن کتاب و وقوف به نارضایتی و ناخشنودی مولف کتاب«چرا نویسنده بزرگی نشدم؟» در تمام طول زندگی، نمی‌توان این نظریه‌ را نادیده انگاشت و کتاب را اثری پژوهشی قلمداد کرد. اثری که هر فصل آن به روال خاطره‌نگاری با ذکر زمان و مکان آغاز می‌شود، با تکرار سطرهایی احساساتی و سبک، پیاده‌روی در جنگل و مرور خاطرات تلخ و شیرین گذشته را شرح می‌دهد و با طرح چند سوال درباره دلیل نویسنده نشدن و حتی تردید درباره محتوای کتاب حاضر ادامه می‌یابد. سوال‌هایی که با همان شیوه احساساتی از جانب خود نویسنده پاسخ داده می‌شوند، گویی برای تایید و همدلی با پرسنده. اما آیا نویسنده بودن یا نویسنده نشدن مفهومی است که توسط خود شخص شکافته شود؟ آیا هرکس نویسنده شده و نویسنده بزرگی هم شده، یک راه هموار، مشخص، با تابلوهای راهنما و نشانه‌های دقیق را طی کرده، در حالی که دیگران مرتب تغذیه‌اش کرده‌اند و برایش هورا کشیده‌اند؟ آیا والد بودن، شاغل بودن، شغلی بی‌ارتباط با نویسندگی داشتن، ناشر خوب نداشتن و غیره و ذالک، سد راه افرادی چون ویکتورهوگو، آنتوان چخوف، ویلیام فاکنر، جیمز جویس، داستایوفسکی، مارسل پروست و آلبر کامو و... بوده است؟

+ تبسّم غبیشی ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٧
comment نظرات ()