ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

ماسکاریتا

این مطلب در روزنامه‌ی کلید سیاست (14 اسفند 1392) منتشر شده است.

آغاز تاریخ را، بنا به تعاریف علمی از روزگاری دانسته‌اند که از آن‌ها اسناد کتبی به جای مانده. پس از آن، اشیاء منقول (ابزار و ظروف و زیورآلات و...) و غیرمنقول (آثار معماری) را نیز وارد بازی کردند و تصمیم گرفتند با این موارد نیز همچون تصویرهایی ـ هرچند گنگ ـ یا نجواهایی ضعیف از تاریخ یاد کنند. سپس تصاویر روی دیوارهای غارها هم دریچه‌ای شد، و همچنین باستان‌شناسی و کشف لوحه‌های سنگی و گلی که بیش‌تر به افسانه می‌مانند تا روایت عینی و تاریخی، به‌عنوان برگی از تاریخ معرفی شدند، و این، همان‌جاست که مرز میان تاریخ و افسانه در هم می‌آمیزد. و اکنون و در قرن‌های اخیر، در عینی‌ترین سوی تاریخ، گروهی از قبایل هنوز افسانه را تاریخ خود می‌دانند.

ماریو بارگاس یوسا در رمان «قصه‌گو» از قصه به افسانه می‌رسد و از آن‌جا به عمق تاریخ نقب می‌زند، یا به همین دوران، و در میان قبایل بدوی. «قصه‌گو»ی یوسا روایتی شیرین است که با تصویر آغاز می‌شود، در تصویر نماد می‌بیند، با نماد گذشته را می‌کاود و در زمان حال افسانه را بازمی‌سازد. این کتاب روایت زندگی مردی است که به دلیل وجود لکه‌ای بزرگ «به رنگ ته‌مانده‌ی شراب روی صورتش»، به عمق جوامع بدوی می‌گریزد. این ماه‌گرفتگی بزرگ، مانند نقابی، وجوه پنهان درونی شائول سوراتاس را می‌پوشاند و «به‌خاطر برجستگی بیش از حد سیاهرگ‌های گردن او را ناقص‌الخلقه» نشان می‌دهد؛ و همه او را ماسکاریتا ـ صورت‌ماسکی ـ خطاب می‌کنند. این لکه‌ی قرمز برای شائول نقابی می‌سازد تا زیر ظاهر «بی‌شیله‌پیله و ساده»‌اش، قلبی رنجور را پنهان کند، که وقتی کسی وحشیانه او را هیولا خطاب می‌کند با آرامش بگوید: «این تنها صورتی است که من دارم. پیشنهاد تو چیست؟ فکر می‌کنی من باید چه کار کنم؟»

چاره‌اش، گریز به دنیایی متفاوت است، دنیایی که تنهایی و رنج او را می‌پذیرد و درک می‌کند. او یهودی است و طردشدگی را به‌گونه‌ای دیگر نیز تجربه کرده است؛ با این‌همه، فرار را به ارض موعود خود نمی‌پذیرد و به جای آن به سرزمینی می‌گریزد که شکل دیگر طرد را تجربه کرده است: «من دارم سرخ‌پوستان آمازون را با مردم یهودی مقایسه می‌کنم، یک اقلیت که همواره به‌خاطر مذهب و اعتقادشان مورد آزار و اذیت قرار گرفته‌اند و از بقیه‌ی جامعه جدا افتاده‌اند.» ماسکاریتا پس از جست‌وجو در میان تمام اقوام و آدم‌های مطرود، در قبایلی گم می‌شود که مقدر شده دیگر نشانی از آن‌ها نماند. از همه‌جا به طرف آن قبایل هجوم می‌برند. شاخک حساسی از امپریالیسم آمریکا، «زیر پوشش انجام پژوهش‌های علمی، درگیر جمع‌آوری اطلاعات از منطقه و برداشتن گام‌های مقدماتی برای نفوذ در فرهنگ بومی سرخ‌پوستان و استثمار نو در آمازون است. این اتهام، اولین و مهم‌ترین اتهام از طرف گروه‌های چپ است. اما شعبه‌های مشخصی از کلیسای کاتولیک، عمدتاً مبلغان مذهبی، در برابر آن‌ها موضع‌گیری و آن‌ها را متهم می‌کنند که یک گروه فالانژ از مبلغان پروتستان‌اند که در پوشش آموزش زبان، برای تبلیغ انجیل فعالیت می‌کنند.» ماسکاریتا چندین‌بار به میان این قبایل می‌رود، و چنان در آن‌ها و زندگی‌شان غرق می‌شود که کم‌تر کسی نشانی از او در سرزمین‌های تاریخی پیدا می‌کند: «قسم می‌خورم که در آن فضا نسیم مقدسی پراکنده است که احساس آن، حالتی غیرقابل وصف به تو می دهد و مو به تنت سیخ می‌کند...» سرانجام در حالی که تصور می‌شد پس از مرگ پدرش به سرزمین یهودیان و به میان قوم خود رفته، راوی داستان چهره‌ی او را در نمایشگاه عکس، میان مردم قوم ماکی‌گنگا تشخیص می‌دهد، آن هم در مقام یک قصه‌گو.

«قصه‌گو» نام شخصیتی والا در میان این اقوام است. کسی که برخلاف دیگران خانه ندارد، همسر نمی‌خواهد، یک‌جا نمی‌ماند و بی‌وقفه درمیان قبایل می‌رود و می‌آموزد. مدت‌های طولانی به همه‌جا سر می‌کشد و گوش می‌کند. به قصه‌گوهای دیگر، به صدای حیوانات، به نجوای طبیعت، و سرانجام شروع به گفتن می‌کند، از این قبیله به آن قبیله می‌رود. ورود او به هر قبیله نقطه‌ی روشنی است، اتفاقی خجسته، همه منتظر و مشتاق گرد می‌آیند. او که پیش‌تر تمام وجودش سکوت بود، حالا ساعت‌ها بی‌وقفه حرف می‌زند و از همه‌جا می‌گوید، از تجربه‌ها و شگفتی‌ها، داستان و واقعیت را به هم می‌بافد. همه سراپا ایستاده‌اند، او و شنونده‌ها، یکی از دیگری مشتاق‌تر، بی‌آن‌که کسی لحظه‌ای خسته شود چشم به دهان او دوخته‌اند. او «قصه‌گو» بودن را انتخاب کرده است: «من در گذشته چنین بودم، یک شنونده. این جابه‌جایی بدون اراده‌ی من انجام شد، کم‌کم. بدون این‌که حتی احساس کنم [...] من در جست‌وجوی آن‌ها که کوچ می‌کردند از جایی به جای دیگر رفتم. تو آن‌جایی؟ آها، در کلبه‌شان می‌ماندم. به آن‌ها کمک می‌کردم [...] آن‌ها را اعضای خانواده‌ی خودم احساس می‌کردم. از من سوال می‌کردند: "چرا این‌همه راه آمده‌ای؟" پاسخ می دادم: "برای این‌که یاد بگیرم..."»

راوی ماسکاریتا ـ دوست گذشته و گم‌گشته‌ی خود را ـ کشف می‌کند، اما هنگامی که برای یافتن او می‌رود، چیزی نمی‌یابد. همه سکوت کرده‌اند. قبایل زیر نفوذ تغییرات و آموزش‌های دیگران ـ پزشکان، مبلغان مسیحی، تاجران و معلم‌ها ـ سکوت کرده‌اند. حالا معامله را فراگرفته‌اند و به زبان‌های آشنا حرف می‌زنند، اما رازی در میان‌شان هست: «قصه‌گو». رازی که بنا نیست کسی از آن آگاه شود، سنتی که بیش از آن ارزشمند است که دست‌مایه‌ی تغییرات دیگران شود. و آخرین قصه‌گوی آن‌ها ـ ماسکاریتا ـ خودش خواسته که از چشم هر غریبه‌ی غیربومی دور بماند. ماسکاریتا حالا تعداد زیادی شنونده دارد، دور از دنیای مدرن، میان کسانی که او را داناترین دانایان می‌دانند، مردمانی که هر موجود ناقصی را در بدو تولد به رودخانه می‌اندازند ـ زیرا معتقدند شیطان در جسم‌شان حلول کرده ـ به لکه‌ی شرابی روی صورت ماسکاریتا لبخند می‌زنند، و صدای شائول، پس از مدت‌ها سکوت از زبان «قصه‌گو» شنیده می‌شود: «آیا داشتن چهره‌ای همچون چهره‌ی من بدشگون است؟ آیا متولد شدن با چند انگشت اضافه یا کم‌تر، بدشگون است؟ آیا این یک بدبختی است که کسی بدون این‌که هیولا باشد اندام یک هیولا را داشته باشد؟ [...] آیا شباهت به شیطان یا شیطانک و یک انسان واقعی بودن که تاسورینچی از دم خود خلق کرد نحوست و بدبختی است؟ باید بگویم این دقیقاً آن چیزی است که هست.»  

+ تبسّم غبیشی ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
comment نظرات ()