ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

صبر است دوای من و...

این نوشته در روزنامه‌ی آرمان منتشر شده است.

به بهانه‌ آغاز پژوهشی که از چند ماه پیش در تدارکش بودم، فرصتی دست داد که با ایشان ملاقات کنم. دیدار ناگهانی دست‌پاچه‌ام کرده بود: فرصت نکرده‌ بودم موضوع پژوهش را مکتوب کنم که بخواند و مجال نداشتم کتاب را دوباره مرور کنم. معروف است که کم‌حوصله است،  با نقد میانه‌‌ خوبی ندارد، تلفن شخصی ندارد، گوشه‌نشین است و در مجامع و محافل ادبی هم حاضر نمی‌شود. اما قضیه بسیار ساده‌تر از این حرف‌ها بود: رضا جولایی یک نویسنده‌ شصت‌وچهار ساله است، نه یک نوقلم بیست‌وچند ساله!

از بیش از یک سال پیش که کتاب «سوءقصد به ذات همایونی» را خوانده‌ام و داستان انتشار کتاب و انتظار هجده‌ساله‌اش را شنیده‌ام، فکر و ذکری ندارم جز این‌که بدانم این هجده سال را چگونه گذرانده، و اصلاً آیا می‌شود چنین چیزی را تاب آورد؟ این‌که کتابی بنویسی که بر صدر نشیند اما قدر نبیند، در حالی که در مقایسه با هم‌دوره‌هاش و حتی پیش‌تر، کم‌تر اثری در قد و قواره‌اش نوشته شده است. صبر و سکوت و حفظ وقاری در شأن یک نویسنده کار ساده‌ای نیست،  وقتی برای نوشتن کتابی دو سال کار و زندگی را تعطیل کرده و بی‌پول مانده باشی، و درآخر بزرگ‌ترها فقط از دور برایت سر تکان داده و روزنامه‌نگارها تنها در دفاع از استالینِ کتابت جامه دریده باشند. اما او دو دهه را پشت سر گذاشته تا در این روزگار که نویسنده‌ها همه معتقدند یک سر و گردن از دیگران بالاترند و به بهانه‌ دفاع از کارشان یقه‌ مخالف‌ها را می‌گیرند و فحاشی می‌کنند، بار دیگر اثرش چاپ شود و باز در مقابل تحسین و تعجب همه محجوبانه سکوت کند. پس از کلی اصرار با خطی لرزان و خجالتی روی صفحه‌ اول کتابش می‌نویسد: «با احترام که به نوشته‌های این حقیر علاقه‌مندید!» بعد از خواندن این جمله بود که فهمیدم چرا رضا جولایی تنها نویسنده‌ای است که از او امضا خواسته‌ام، آن هم این‌روزها که جشن امضا تبدیل به مراسمی باب روز شده و نویسنده‌ها پیش از قدم گذاشتن به هر مکانی از پیش تاریخ و ساعت دقیق حضورشان را اعلام می‌کنند تا به «طرفداران» امضا بدهند. این‌گونه بود که فهمیدم آنچه دیگران کم‌حوصلگی و بداخلاقی تعبیرش کرده‌اند، چیزی جز درون‌گرایی و ماجراگریزی نویسنده‌ای آرام و حرفه‌ای نیست.

رضا جولایی به من آموخت که نوشتن چیزی ورای پُزهای عالی و ورق‌های خالی است. که اگر اثری خوب است تا قیامت روی پاهای خود خواهد ایستاد، و لازم نیست برای دفاع از کتاب‌مان روی دیگران شمشیر بکشیم. این‌روزها انگار تحت تأثیر و تعلیم دیده‌ها و شنیده‌ها از دنیا و عوالم روشنفکران هم‌روزگار قرار گرفته‌ایم. گویا تمام جریان را اشتباه فهمیده‌ایم، نویسندگی فوتبال نیست تا برای‌مان کف‌ و سوت بزنند، و سیاست‌مدار نیستیم که به بهانه‌ پس زدن رقیب هیاهو به پا کنیم. گویا ذائقه و افق دیدمان تنزل کرده، و چه حقیرانه و متکبرانه عادت کرده‌ایم همه را غبار زیر پای خود بدانیم و خود را نیز به آن سطح فرو می‌کاهیم، غباری که با یک فوت در هوا پخش می‌شود و سرانجام اثری برجای نخواهد گذاشت. گاهی باید به فراتر از خود نگاه کنیم، و به تمام آن‌چه عشق به ادبیات و نوشتن را در ما زنده کرده بود.

 
 
+ تبسّم غبیشی ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٥
comment نظرات ()