ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

“پری فراموشی”

فرشته احمدی

"... صدای کوبیده شدن درِ آپارتمان را هم شنیدم. رفت که رفت. برای خودم قهوه درست کردم. می‌خواستم آهنگی را با سوت بزنم، نمی شد. کمی از شکر را عمداً روی پیشخوان ریختم. لکهٔ گردِ تهِ فنجان قهوه را هم گذاشتم تا سفیدی چون برف پیشخوان را گل‌آلود کند، تا دیگر در را به هم نکوبد. چه قدرتی دارد این مادر! می‌تواند کاری کند که دایم به او فکر کنم. وجودش آنقدر جاگیر و سنگین است که بدون جسمش هم فضا از حضورش تهی نمی‌شود..."

***

رابطه‌ی مخدوش مادری با دخترش که انگار در دو طرف به بیماری بدل شده‌بود. زبان و لحن داستان را دوست داشتم. داستان در دو بخش روایت می‌شد که بخش دوم به نظرم حاشیه‌ها و زائده‌های زیادی داشت. کاراکترهایی که تکلیف حضورشان را نفهمیدم و وقتی به حرف می‌آمدند همه در یک جلد فرو می‌رفتند و حتی چیزهایی توی ذهنم پا در هوا و معلّق ماند، اما روایتش منطقی و سالم بود. با این‌حال تصویری که توی ذهنم بماند، حرفی که در پس و پشت واژه‌ها پنهان باشد، یا چیزی برای کشف نداشت. شاید به‌خاطر هم‌ذات‌پنداری شدیدی که با راوی داشتم: رابطه‌اش با دکتر، شرکت در جلسات هستی‌شناسی، معشوق خیالی و درگیری‌های مداوم ذهنی و قضاوت‌ها آنقدر برایم آشنا بود که گاهی پیش پا افتاده می‌نمود.

+ تبسّم غبیشی ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢۳
comment نظرات ()