ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"دختری با گوشواره‌ی مروارید"

تریسی شوالیه/ گلی امامی


"... کاردک را برنداشتم. پشتم را کردم و از اتاق خارج شدم، از پله­‌ها آمدم پایین و از در زدم بیرون، تانکه را به طرفی هُل دادم. وقتی وارد خیابان شدم، برنگشتم به بچه­‌ها نگاه کنم که می­‌دانستم روی نیمکت نشسته‌­اند، تانکه را هم نگاه نکردم، که می­‌دانستم از این­که هُلش داده­‌ام، اخم‌­هایش را درهم کرده، به پنجره‌­ی بالا هم ننگریستم، که ممکن بود کنارش ایستاده‌­باشد. از اوده‌­لانگن­‌دیک دویدم پایین، از روی پُل گذشتم و به سبزه میدان رسیدم.

فقط بچه­‌ها و دزدها می­‌دوند.

به مرکز میدان که رسیدم، در دایره­‌ی کاشی­‌ها و ستاره­‌ی هشت­‌پر میدان آن ایستادم. هر پرَش متوجه جهتی بود که می‌­توانستم انتخاب کنم..."

***

بیماری پدر و چند روزی که خانه­‌ی خواهرم بودم، فرصتی شد تا بعد از هفت-هشت سال نگاهی به این کتاب بی­‌مانند بیاندازم. کتابی که برای من خیلی باارزش است. به­‌خاطر وارد شدن به زندگی خصوصی نقاشی که تابلوهای کوچک و ظریف و انگشت­‌شمارش برایم مرموز بود، به­‌خاطر کشف شیوه­‌ای جدید از روایت اول شخص که کم‌ترین دخالت احساس و تحلیل نویسنده را داشت، به­‌خاطر نثر آرام و روان که گاه آن­‌قدر تأثربرانگیز بود که احساس خفگی می­‌کردم، و باز به­‌خاطر نمایش جزئیات و تصویرسازی‌­های هنرمندانه که پرتره‌­ی "دختری با گوشواره­‌ی مروارید" را تا ابد در ذهنم ماندگار کرد. دختری که به­‌خاطر فقر کلفت خانواده­‌ی یان ورمیر (نقاش هلندی) می­‌شود، کم­‌کم به­‌عنوان دستیار به کارگاه نقاش راه پیدا می­‌کند،  عشقی در سکوت بین آن‌ها شکل می­‌گیرد، نقاش پرتره­‌ی دختر را نقاشی می‌کند و در نهایت  درپی آگاهی و اعتراضِ همسر نقاش، دختر مجبور به ترک خانه‌ی نقاش می­‌شود.

+ تبسّم غبیشی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٤
comment نظرات ()