ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"و دیگران"

محبوبه میرقدیری

"... چقدر خوابیده‌ام؟ راضیه نیست. در اتاق بسته است و پشت پنجره هوا به کبودی می‌زند. ته‌رنگی از آبی یا خاکستری، دودی. دمدمه‌های اول صبح است یا آخرین دم روز؟ زمان را گم کرده‌ام من و، خودم! می‌خواهم آن زنی باشم که در بالکن خانه‌اش لباس پهن می‌کند، با دقّت  جیب‌ها، یقه‌ها و دم آستین‌ها را صاف و صوف می‌کند و لگنش را دست می‌گیرد، می‌رود و پنجره را می‌بندد و پرده را هم می‌کشد. جایش امن است. خیالش آسوده است. زندگی‌اش یک تکه بلور صاف و شفاف است  در مقابل همه، همه‌ی همه. برای هیچ چیز لازم نیست توضیح بدهد..."


حکایت تلخ معشوقه بودن،  متأسفانه با کمی پرگویی و اطناب از نوع زنانه‌اش.

+ تبسّم غبیشی ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳
comment نظرات ()