ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد"

شهرام حبیبیان          

 

"...دکتر نون پشت در اتاقی که جسد ملکتاج توی آن بود، دودل ایستاده‌بود؛ تردید داشت که داخل شود یا نشود. پیشانی‌اش را به در چسباند و چشم‌هایش را بست و یادش آمد که اتاق خواب تاریک بود و سایه‌ی شاخه‌های توت روی دیوار افتاده‌بود. نیمه‌های اولین شب آزادی‌اش بود و هنوز چند ماهی مانده‌بود تا آقای مصدق وارد خانه بشود و او را از زندگی بیزار کند. روی تخت، از این پهلو به آن پهلو می‌شد و خوابش نمی‌برد. ملکتاج، که کنارش دراز کشیده‌بود، گفت: «محسن، گریه می‌کنی؟» ..."

+ تبسّم غبیشی ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥
comment نظرات ()