ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"یادداشت‌های ویرجینیا وولف: مرگ مؤلّف و نقد ژنتیک"

این نوشته در شماره‌ی سوم فصل‌نامه‌ی ادبی مایا منتشر شده است.

عادت به نوشتن یادداشت‌های روزانه شاید تنها اختصاص به قشر داستان‌نویس نداشته باشد، اما کاویدن اندیشه‌های یک نویسنده، وقتی بی‌تکلّف و بدون ترس از قضاوت شدن قلمش را راحت و باعجله روی کاغذ حرکت می‌دهد هیجانی مضاعف دارد. آن هم نویسنده‌ای مانند ویرجینیا وولف که نه تنها تنوّع، جدّیّت و شیوه‌های جدیدی که در نوشته‌هایش به کار می‌گیرد کنجکاوی‌برانگیز است، که تمام این هیجان‌های حرفه‌ای گره می‌خورد با داستان‌های پُرپیچ و گوناگونی که از گوشه و کنار و درباره‌ی زندگی شخصی‌اش می‌شنویم. زنی که در پایان قرن نوزدهم و در بحبوحه‌ی سروصداهای مبارزات فمنیستی برای گرفتن حقّ رأی می‌جنگد و بعد به گوشه‌ی خانه‌اش می‌خزد تا شاهکاری مانند «خانم دالووی» را خلق کند. نویسنده‌ای که پس از خلق راوی‌های متعدّد در ساختار پیچیده‌ی رمانِ «موج‌ها» جیب‌هایش را پُر از سنگ می‌کند و به آغوش آب می‌پرد تا دیگر باز نگردد. در ذهن این زن چه می‌گذرد که از یک‌سو دلمرده و غم‌زده گوشه‌ای می‌نشیند و به مرگ فکر می‌کند و از سوی دیگر خود از جلسات پرشور و پرتکاپوی ادبی برخاسته و یکی از فعّال‌ترین زنان عصر خویش برای گرفتن حقوق زنان نیز هست؟ کسی که درباره‌ی مردان چنین می‌نویسد: «آیا آن‌ها به ما (زن‌ها) اعتماد ندارند؟ ما را حقیر می‌دانند؟ و اگر چنین است چرا با ما سر یک میز می‌نشینند؟ حقیقت این است که مثلاً وقتی موری نظر ارتدکس و مردانه‌ی خود را درباره‌ی الیوت بیان می‌کند و نگرانی مرا برای دانستن آن‌چه او درباره‌ام گفته است کوچک جلوه می‌دهد، تسلیم نمی‌شوم.»

چه چیز در وجود و آثار و زندگی این زن هست که ذهن را قلقلک می‌دهد تا کتاب «یادداشت‌های روزانه»اش را با اشتیاق ورق بزند و بخواهد کشف کند در پسِ این‌همه هیاهو، در آن «ذهن زیبا» چه می‌گذشته؟ نکته‌ی جالب توجّه آن‌که خودِ ویرجینیا نیز روزگاری در خاطراتش نوشته: «از وقتی بچّه بودم عادت داشتم زندگی‌نامه‌های نویسندگان و شاعران مورد علاقه‌ام را با دقّت بخوانم تا بتوانم با گردآوری هرگونه اطّلاعاتی که می‌شد درباره‌ی آن‌ها به دست آورد، تصویری خیالی از آن‌ها را، تمام و کمال، در ذهن بسازم.»

خوشبختانه بیست‌وهفت‌سال روزانه‌نویسی یا به قولی صمیمانه‌تر، خاطره‌نگاریِ تقریباً بی‌وقفه‌ی ویرجینیا وولف، دریچه‌ای روبه‌روی ما می‌گشاید تا دقیق‌تر به ذهن او نگاه کنیم. ضمن توجّه به این نکته که خود او می‌نویسد: «بهتر است تذکّر دهم که خاطره‌نویسی نوشتن محسوب نمی‌شود، زیرا همین حالا دفتر خاطرات سال گذشته را مرور کردم و از ریتم شتابان و درهم و برهمِ آن یکّه خوردم، به‌طوری که گاه انگار اسبی است که جست‌وخیزکنان به نحو تحمّل‌ناپذیری از روی سنگ‌ریزه‌ها می‌گذرد»؛ یا در جایی دیگر می‌گوید: «اعتراف می‌کنم که سبک صیقل‌نخورده و تصادفی آن که غالباً مشکل دستوری دارد، همراه با بعضی از واژه‌ها که فریاد می‌زنند باید عوض بشوند، مرا پریشان کرد. سعی می‌کنم به هرکس که بعدها آن را می‌خواند بگویم که می‌توانم بسیار بهتر بنویسم. پس بهتر است زیاد بر آن درنگ نکنند.»

در طول دهه‌ی 1970 میلادی و در کشور فرانسه، شیوه‌ای از نقد پا گرفت که به نقد ژنتیکی معروف شد و مطالعه‌ی نسخه‌های خطّی نویسنده موضوعِ کار قرار گرفت. این شیوه اگرچه پیرو دستاوردهای ساختارگرایان به وجود آمد، همچون نقد ساختارگرایانه ساختار و شکل متن را تجزیه و تحلیل نمی‌کند، بلکه با جست‌وجو در بین نسخه‌های خطّی و از میان گفته‌های به‌ظاهر نامربوط به اثر نهایی، ظرایف و گفته‌های ناتمام را می‌جوید و در پی کشف جهت‌های فکری نویسنده است. این نوع نقد حتی قلم‌خوردگی‌ها و حذف و اضافات متن را نیز موشکافانه بررسی می‌کند و تلاطم‌های ذهنی نویسنده را می‌جوید. شیوه‌ای که در دسته‌ی نقدهای روان‌کاوانه قرار می‌گیرد و تمرکز آن بیش‌تر بر مولف اثر و بافه‌های ذهن و روان اوست. نقد ژنتیکی در واقع حوزه‌ای از نقد است که در آن فضای ذهنی نویسنده، پیش از پیدایش متن، بیش از خود متن و اثر نهایی اهمیّت می‌یابد و مسیری را می‌پیماید که به خلق اثر منجر شده است. در همین جهت است که خاطرات و دست‌نوشته‌های نویسنده ارزش خاصی پیدا می‌کند و گاه مبنای خلق اثر نیز می‌شود.

ویرجینیا وولف جمله‌ی معروفی دارد که می‌گوید: «هیچ نویسنده‌ی خلّاقی نمی‌تواند یک نویسنده‌ی هم‌دوره‌ی خود را به‌راحتی بپذیرد»؛ از این جمله و همچنین قسمت‌هایی از خاطرات او می‌توان میزان حسّاسیّت او را به نقد کردن و نقد شدن حدس زد. چنان‌که در دوازدهم مه سال 1919 می‌نویسد: «بدون تحسین سختم است که صبح‌ها شروع به نوشتن کنم» و در همان سال می‌گوید: «آن‌ها (تحسین و انتقاد) وقفه ایجاد می‌کنند، موجب می‌شوند که به گذشته بازگردیم، و آدم را وامی‌دارند که توضیح بدهد یا بررسی کند... ذهن وقتی به ساختنِ داستان مشغول است نیازمندِ همه‌ی جسارت و اعتماد به نفس است... وقتی می‌نویسم کم‌تر احساس غم می‌کنم. پس چرا بیش‌تر آن را روی کاغذ نمی‌آورم؟ می‌خواهم به نظر موفّق جلوه کنم، حتّی به نظر خودم. با وجود این، تا انتهای آن پیش نمی‌روم. موضوع بچّه نداشتن است، دور زندگی کردن از دوستان، ناتوانی در خوب نوشتن، بسیار برای خوراک هزینه کردن و پیر شدن است» و این‌جا خواننده جرقه‌هایی از حسّ بطالت و ناآرامی و بیهودگی که گاه گریبان نویسنده را می‌گرفت و منجر به تجربه‌ی دوران طولانی افسردگی می‌شد، پیدا می‌کند: «می‌دانم که نویسنده‌ی محبوبی نخواهم شد، بنابراین بی‌توجّهی یا ناسزا شنیدن را بخشی از سرنوشت خود می‌دانم. قرار بر این است که من هرچه دوست دارم بنویسم و آن‌ها هرچه می‌خواهند بگویند. کم‌کم می‌فهمم که تنها چیز مورد علاقه‌ام به عنوان یک نویسنده، رسیدن به نوعی فردیّت عجیب است؛ نه به توانایی یا ذوق یا چیز حیرت‌انگیز دیگری.» او در همین زمان سومین رمان خود به نام «اتاق جیکوب یا یعقوب» را منتشر می‌کند که در آن از یک کاراکتر اصلی برای معرّفی یک نسل در انگلستان استفاده کرده است. در میان سایر یادداشت‌های ویرجینیا می‌توان ردّپایی از شروع تا پایان و انتشار کتاب‌هایش و دغدغه‌ها و نگرانی‌هایش را خواند. احساس رقابت و حتی حسادت با نویسندگان هم‌دوره‌اش: «خبر مرگ ژوزف کنراد منتشر شد... از من خواسته بودند که سرمقاله‌ای درباره‌ی او بنویسم. وفادار و مغرور از این پیشنهاد، اما با کینه‌توزی آن را نوشتم و منتشر شد.»

ویرجینیا وولف دوره‌های عمیق افسردگی را در سرتاسر زندگی تجربه کرده که از کودکی و پس از مرگ مادر، تجاوز برادر ناتنی‌اش، مرگ مادر و ... گریبانش را گرفته. اما شاید هیچ چیز به اندازه‌ی تجربه‌ی دو جنگ جهانی در طول زندگی‌اش او را دلسرد و غم‌زده نکرده است؛ و در همان سال‌هاست که در یادداشت‌هایش احساس می‌کنیم به پایان نزدیک می‌شود: «پس جویس مرده است: جویس تقریباً دو هفته از من کوچک‌تر بود. دوشیزه ویور را به یاد می‌آورم که نسخه‌ی ماشین‌شده‌ی اولیس را سر میز چای ما در هوگارث فرستاده بود... یک روز کاترین منسفیلد آمد و من آن‌ها را بیرون آوردم. شروع به خواندن و استهزاء کرد... بعد تی‌.اس.الیوت را به خاطر می‌آورم که در اتاق اتولین در گارسینگتون گفت چه‌طور کسی می‌تواند پس از به انجام رساندن پدیده‌ی شگفتِ فصل آخر، چیز دیگری بنویسد؟» و ردّپای زنی با روحیه‌ای حسّاس و حباب‌گونه که سعی می‌کند بین زندگی و روح سرد جنگ فاصله بیاندازد: «به رودخانه نگریستم؛ هوا بسیار مه‌آلود بود؛ از خانه‌های سوخته دود برمی‌خاست. روز شنبه آتش‌سوزی دیگری بود. بعد ساختمان بانکی را دیدم که منفجر شده بود؛ ترافیک شدید بود زیرا خیابان‌ها را منفجر کرده بودند... در خرابه‌های غم‌انگیز میدان قدیمی‌ام قدم زدم: حفره‌ی بزرگ ناشی از انفجار؛ همه چیز از جا کنده شده بود... همه‌ی آن کمال ویران شده بود.» و باز به تلاش و نوشتن ادامه می‌دهد: «امروز با افسردگی و طردشدگی (هارپز داستانم را نپذیرفت) به‌وسیله‌ی مرتّب کردن آشپزخانه جنگیدم؛ همچنین با فرستادن مقاله‌ام به نشنال ستیتسمن» و در نهایت تاب نمی‌آورد و بی‌آن‌که در آخرین یادداشتش ردّی از پایان دیده شود خود را به مرگ می‌سپارد: «شاید کارت موزه را بخرم؛ هر روز دوچرخه‌سواری کنم و تاریخ بخوانم. شاید در هر دوره یک فرد شاخص را برگزینم و درباره و پیرامونش بنویسم. آدم باید مشغول باشد. و حالا با اندکی شادی می‌بینم که ساعت هفت است و باید شام درست کنم.»

البته از یادداشت فوق چنین برنمی‌آید که نویسنده‌ی آن، حدود سه هفته بعد، آن‌چنان دچار تغییر روحی شده ‌باشد که به خودکشی بینجامد. ویرجینیا وولف چند بار پیش از آن نیز اقدام به خودکشی کرده بود و این به نوسان‌های خُلقی او مربوط می‌شد. این بیماری که امروز به نام افسردگی دوقطبی معروف است، شامل چرخه‌های متناوب افسردگی و شیدایی است. طیّ این بیماری فرد به دوره‌های عمیق افسردگی اساسی مبتلا می‌شود که در زندگی ویرجینیا وولف، مثلاً پس از مرگ مادر و تجربه‌ی تجاوز جنسی، دیده شده. پیروِ دوران افسردگی، فرد دورانی را می‌گذراند که خُلق و انرژی و هیجانات روحی او بسیار بالاست. از علایم دوره‌های مانیا یا شیدایی تحریک‌پذیری شدید، انرژی زیاد و پُرکاری و کم‌خوابی و کم‌اشتهایی است. شاید در همین دوره‌ها بوده که وولف پرکار می‌شده، در جهت احقاق حقوق زنان گردهمایی برگزار می‌کرده و سخنرانی‌هایی پرشور ایراد می‌کرده و نقد می‌نوشته و در جلسات ادبی شرکت می‌کرده. دور از ذهن به نظر نمی‌رسد که توانایی بی‌نظیر وولف در خلق روایت‌های پیچیده و چرخش زمانی و ایجاد تکنیک سیّال ذهن در نتیجه‌ی همین بحران‌ها و نوسانات خُلقی باشد. دوره‌های افسردگی گاه چند سال طول می‌کشیده و بعد چندین سال او را رها می‌کرده. در میان یادداشت‌های منتشرشده‌ی ویرجینیا وولف که از میان انبوه نوشته‌های روزانه‌ی او انتخاب شده و بیش‌تر به زندگی حرفه‌ای و سال‌های پرفعّالیّت او می‌پردازد، باز هم نشانه‌هایی از این چرخش خُلق دیده می‌شود. احتمالاً آخرین یادداشت او در حدّ فاصل یکی از این چرخه‌ها از شیدایی به افسردگی نوشته شده؛ و ویرجینیا وولف بحران آخر را تاب نمی‌آورد و به استقبال مرگ می‌رود.

+ تبسّم غبیشی ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳٠
comment نظرات ()