ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"چشم"

ولادیمیر ناباکوف/یوسف نور‌‌ی‌­زاده

"...دریافته‌­ام که تنها خوشبختی این دنیا دیدن، جاسوسی، تماشا کردن و مورد علاقه قراردادن خود و دیگران است؛ تنها چشمی درشت بودن، کمابیش شفاف، قدری خون‌­گرفته و خیره. قسم می‌­خورم که این عین خوشبختی است. چه اهمیتی دارد که کمی جلف یا وقیح‌­ام، و هیچ‌­کس وقعی به این همه ویژگی‌­های برجسته‌­ام- ‌قوه‌­ی تخیلم، استعداد ادبی‌­ام نمی‌­گذارد... خوشحالم که می­‌توانم به خود خیره شوم، چون هر مردی جذابیتی دارد – آری، واقعاً جذابیتی دارد! دنیا، به هر شیوه‌­ای که بخواهد، نمی‌­تواند به من اهانت روا دارد. من آسیب‌­ناپذیرام. و برای من چه اهمیتی دارد که او با کس دیگری ازدواج کند؟..."

***

چشم روایتی متفاوت است از زبان یک انسان مرده، که مرگش درقالب نقل مکان از خانه‌­ای به خانه‌­ی دیگر است. مرده‌­ای که گاه به تماشای خود می‌­نشیند و گاه خودش می‌­شود و حرف می­‌زند. (راوی گاه اول شخص است و گاه از خودش فاصله می‌­گیرد و سوم شخص می‌­شود.) چیزی که نثر را برجسته می‌­کند طنز تندی است که راوی با آن مدام شخصیت‌­ها را به قضاوت می‌­گذارد، و بیش از همه خود را.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٠
comment نظرات ()