ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

"دیر یا زود"

آلبا دسس پدس/بهمن فرزانه

 

"... می‌دانستیم که گاهی اوقات چیز بی‌اهمیت و کوچکی برای نجات یا از بین رفتن ما کافی است، با این حال هرگز در چنین اوقاتی به هم تلفن نکردیم و با طاقت آوردن چنین شب‌ها، زندگی آموختیم. گفتم: درست است اما عاقبت همیشه خسته هستیم، می دانی، دلم می‌خواهد زندگیم را مانند بسته‌ای در دست کس دیگری بگذارم و بگویم: بیا برای من دیگر بس است حالا تو فکرش را بکن..."

***

راوی زنی نویسنده است که یک روز صبح خدمتکارش که تنها همدمش بوده او را ترک می‌کند. در اندوه و تنهایی زندگی‌اش را مرور می‌کند و مسیر متفاوتی را که در جوانی انتخاب کرده بی‌حاصل می‌بیند. و در نهایت می‌فهمد خدمتکارش او را به سبب بیش از حد مهربان و منصف بودن ترک کرده.

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
comment نظرات ()