ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

کشش‌ها

دیدیه ون کولارت/ حسین سلیمانی‌نژاد


«...زیر نور ماه، لوگای به پنجره تکیه داده بود و سینه‌بند را به صورتش فشار می‌داد. متوجه‌ام نشد. پشت خمیده‌اش با هر نفس‌زدنی بالا می‌رفت. از سرخوشی شانه‌هایش می‌لرزید و ناله‌اش در پارچه خفه می‌شد. آهسته جلو رفتم، در حالی که انگشت‌هایم روی شمعدان سفت شده بودند. با چشم‌های بسته، ریشش را به تور ابریشمی می‌کشید. بعد مرا دید. چانه‌اش را بالا برد. مثل شریک‌جرمی به من لبخند زد...»

+ تبسّم غبیشی ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٤
comment نظرات ()