ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

ضلع سوّم

این مطلب در فصلنامه‌ی ادبی مایا منتشر شده است.

نگاهی به داستان «جنگل واژگون» نوشته‌ی ج. د. سالینجر

«... تو اصلِشو دیدی. گذشته رو به یاد بیار. کسی رو که تو یه خیابونِ تاریک به پنجره‌ی یه رستوران می‌کوبید یادته؟ ...»

یکی از کهن‌ترین افسانه‌های یونانی ماجرای شنیدنی، شیرین و در عین حال تلخ و دردناک ادیپیوس قهرمان تِبِسی است. داستان ادیپیوس هر شنونده‌ای را متاثر خواهد ساخت چرا که به گمان برخی، از جمله فروید، این سرنوشت شوم ما نیز هست. اودیپوس ناخواسته پدر خود را می‌کشد و بی‌اطلاع با مادر خود ازدواج می‌کند، اگرچه بعد از دانستن حقیقت بر خود خشم می‌گیرد و چشمان خود را کور می‌کند.

روانشناسی فروید بر پایه‌ی فرضیه‌ای مطرح می‌شود که شالوده‌ی آن داستان اودیپوس است و آن را عقده‌ی اودیپ می‌نامند. کودک در بدو تولد خود را با مادر یکی می‌داند و بر والد غیر هم‌جنس (پدر) می‌شورد، و هرچه فاصله‌ی واقعی و عاطفی بین پدر و مادر بیش‌تر باشد، این بحران حل‌نشده‌تر باقی می‌ماند تا جایی که فرد ناخودآگاه به دنبال اولین ابژه یا نیمه‌اش در عالم بیرون می‌گردد و اغلب آن را در جلد جفت خویش می‌یابد. در داستان «جنگل واژگون» نوشته‌ی ج. د. سالینجر از قول یک مادر می‌خوانیم: «بدبختی من اینه که با یکی پایین‌تر از خودم وصلت کردم. با یه کشیش عروسی کردم که خیلی پایین‌تر از من بود... اینه بدبختی من... نمی‌دونم کدوم جهنم‌دره‌ایه، مرده یا نمی‌دونم چی.»

روایت «جنگل واژگون» تکرار تراژدی غم‌انگیز اودیپوس برای فرزند چنین مادری است. کورین، دختر یک بارون از غیبت هم‌کلاسی محبوبش «ریموند فورد» در جشن تولد خود ناراحت است و همراه با منشی پدر به سراغ او می‌رود و در جاده‌ای «تاریک و یخ‌زده» با صحنه‌ی غم‌انگیزی رو به‌رو می‌شود. ریموند فورد و مادرش چمدان به دست به ایستگاه قطار می‌روند، درحالی‌که مادر ریموند که نظافتچی یک رستوران است، به همه بد و بیراه می‌گوید. ریموند دست مادر را می‌کشد و التماس می‌کند: «مادر، بیا دیگه، تو رو خدا...»

اما مادر او را جلوِ همه پس می‌زند: «پابرهنه نپر وسط حرفِ بزرگ‌تر. هر کی گفت اَن، تو بگو من ـ ... حالا گوش بگیر ... اگه مثِ دَفه‌ی قبل کیفو تِلِپی بندازی و وا بشه، کمرتو می‌شکنم.»


کورین اندوهگین صحنه را ترک می‌کند تا این‌که سال‌ها بعد، کتاب شعری از ریموند می‌بیند که حالا «احتمالاً بهترین شاعر آمریکاست» و «کتاب تقدیم شده بود به خاطره‌ی خانم "ریتزیو" نامی... خانم ریتزیو می‌توانست مادر ریموند فورد باشد».

در پی این دیدار مجدّد، ریموند فورد و کورین با هم ازدواج می‌کنند؛ اما ریموند مدتی بعد کورین را ترک می‌کند تا به دختر بیست‌ساله‌ای بپیوندد که با عمه‌اش زندگی می‌کند و عکس شاعر را در مجله‌ای دیده و می‌گوید «تا حالا آدمی این‌قدر خوش‌قیافه ندیده بودم». چند ماه بعد، کورین، ریموند و بانی را پیدا می‌کند که «در خیابانی خلوت، تاریک و پر از گل‌وشل، میان خانه‌های ارزان و بازسازی‌شده» زندگی می‌کنند. فورد مشغول کار است، «وضعیت بد چنان بر فضای اتاق حاکم بود که کورین به‌سختی می‌توانست نفس بکشد».

«ـ خوب. عینکت کجاس؟

ـ عینکم؟ اجازه ندارم ازش استفاده کنم. دارم تمرین چشم انجام می‌دم. اجازه ندارم عینک بزنم...»

ریموند فورد این وضعیت را انتخاب کرده و توضیح می‌دهد: «می‌دونی که نمی‌تونم از این وضع بیام بیرون... دوباره رئیس دارم... رئیس، رئیس. تو اصلشو دیدی، گذشته‌رو به یاد بیار. کسی رو که تو یه خیابون تاریک به پنجره‌ی یه رستوران می‌کوبید یادته؟ تو می‌فهمی منظورم کیه.»

و رئیس ظاهر می‌شود: «اگه این حمّال هرچند وقت یه بار خودشو کوچیک می‌کرد و واسه پول سر قلم می‌رفت می‌تونستیم یه ذرّه بُلَن‌پروازی کنیم... جامون به نظرت چه‌طوره؟ من اسمشو گذاشته‌م موش‌دونی. تازه شاید مجبور شم یه اتاقشم اجاره بدم. اون‌وقت رِی مجبوره تو قفسه‌ی داروها بخوابه ـ دُرُس می‌گم عزیزم؟»

ریموند اسیر کسی شده که دائم شیفته‌ی تصویر و شهرت آدم‌ها می‌شود. «قبل از این‌که بیاد نیویورک، عکس منو تو بخش کتاب تایمز دیده بوده. فکر می‌کنه من شبیه یه نفر تو فیلما هستم، البته بی‌عینک.»

بانی به اختلال شخصیت نارسیستیک مبتلاست. او بلندپرواز است و مجذوب مکان‌های باشکوه و شخصیت‌های بزرگ می‌شود: «من کشته‌ی اون کافه‌ی طبقه‌پایینشم. با اون شمشیرا و اون‌جور چیزای رو دیواراش... مسئول کافه عیناً شبیه یه نفر تو فیلماس...»

بانی مرتب دروغ می‌گوید. سی‌ویک‌ساله است، نه بیست‌ساله. متأهل است و به‌جای عمه‌ی پولدار با همسر و پسر یازده‌ساله‌اش زندگی می‌کرده و تنها برای جلب توجّه ریموند که فقط عکسش را دیده، ادای شاعرهای نوپا را درمی‌آورده.

در اختلال شخصیت نارسیستیک یا خودشیفته، فرد حس مبالغه‌آمیزی نسبت به خود و توانایی‌هایش دارد و در این راه خیال‌پردازی می‌کند. برای رسیدن به موفقیت شخصی، روی همه چیز پا می‌گذارد و از دیگران بهره‌کشی می‌کند. چنین شخصی نسبت به دیگران احساس همدلی ندارد و تنها خود را شایسته‌ی توجه ویژه می‌داند. دائماً به تأیید و تحسین از جانب دیگران نیاز دارد و به شدت در مقابل انتقاد، واکنش و حساسیت نشان می دهد.

شوهر سابق بانی می‌گوید: «می‌دونین از وقتی عروسی کردیم چن تا کتاب نوشته؟ دوازده تا... آخریشو واسه گری کوپر نوشت. واسه فیلمی که گری کوپر توش باشه... اونام حتی پس نفرستادنش.»

کورین که قربانی این ماجراست، از ریموند می‌خواهد که با او برگردد، اما ریموند انگار بدون داشتن اراده‌ای از خود، رو برمی‌گرداند. «کورین، بی نگاهی به پشت سر، با تمام سرعتی که در توانش بود، از پله‌ها پایین رفت و به خیابان که رسید شروع کرد به دویدن؛ ناشیانه و افتان‌وخیزان.»

+ تبسّم غبیشی ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٢
comment نظرات ()