ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

بیلی باتگیت

ای. ال. دکتروف/ نجف دریابندری

«... تا چشمم افتاد به چشم آقای شولتس یکهو دیدم دهنش باز شد و یک ردیف دندان سفید مرتب زد بیرون و صورت زمختش کیس شد و لبخندی از روی تحسین زد و گفت «مرد نامرئی!» من از صداش همچین جا خوردم که انگار یک نفر از میان شمایل‌های کلیسا زبان باز کرده باشد. بعد دیدم خودم هم با لبخند جوابش را دادم. سینه‌ی بچگانه‌ام از شادی پُر شد، شاید هم از شکر خدا بود که اقلاً این لحظه را به من عطا فرمود که دیدم از خطر حتمی جسته‌ام. آقای شولتس گفت «نگاه کن ایروینگ، این هم اومده سواری. کشتی دوست داری، پسر؟»

+ تبسّم غبیشی ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٦
comment نظرات ()