ادامه دارد...

هرچه تبسم غبیشی هرکجا می‌نویسد

عزاداران بَیَل

غلام‌حسین ساعدی


«... تمام شب، نعره‌ی گاو تازه‌‌نفسی که در کوچه‌های بَیَل می‌گشت همه را بی‌خواب کرده بود.

عباس و خواهرش، و اسماعیل که در خانه‌ی آن‌ها مخفی بود، سرشان را از پنجره آورده بودند بیرون و استخر را نگاه می‌کردند و سیاهی کوچکی را که روی آب استخر این‌ور و آن‌ور می‌رفت؛ و بَیَلی‌های دیگر هم نشسته بودند در آستانه‌ی پنجره‌ها استخر را نگاه می‌کردند و سیاهی بزرگی را که توی کوچه‌ها می‌دوید و صدای گاو درمی‌آورد.

هوا که روشن شد، مشدی حسن عرق‌رىِزان و نعره‌کشان دوان‌دوان از صحرا آمد طرف خانه‌اش و یک‌راست دوید طرف طویله و خود را رساند دم آغل و لبه‌ی کاهدان را چسبید. ...»

+ تبسّم غبیشی ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
comment نظرات ()